X
تبلیغات
اخر خط

حرفهاي در گوشي


نميدونم برا شما چجور ميگذره اين روزها....
ولي براي من به بي خود ترين حالت ممكن ميگذره....
هرچي نيمه اول فروردين به سرعت باد گذشت ، نيمه دوم اصلا نميره جلو....

ناراضي ام از همه چيز....از زمين و زمان...از خودم...از كارم...از شرايط گه زندگي كه هنوز جايي ايستادمم كه 2-3 سال پيش ايستاده بودمم فرقش فقط داشتن يه مدرك مسخره است كه هربار بهش فكر ميكنممم كه حتي همين چندر غازي هم كه دارم در ميارمم از سر داشتن اين مدرك نيست كلي زورم ميگيره.....

انر‍ژي مثبت هام پر كشيدن رفتن...گوشمم پر شده از حكايت و داستان و نصيحت.....
خسته ام خيلي خسته....

حتي ديگه حوصله اي واسه نوشتن از مشكلات و نارضايتي هام نيست.....


پي نوشت1 : دوست دارمم برم فيلم چ ابراهيم حاتمي كيا رو ببينممم...
پي نوشت2: اخر اين هفته باز مامان عمل چشم داره...همون عمل ولي برا چشم چپ اش.....بازم محتاجم به دعاتون
پي نوشت3: دلم يه سفر دخترونه باحال ميخواد
پي نوشت4: دلم ميخواد شب ها اروم بخوابم و زود خوابم ببره
پي نوشت5: دلم يه پاستاي خيلي خوشمزه با كلي سس سفيد ميخواد
پي نوشت6: دلم ميخواد روي ماه همتون رو ببوسم....

+ تاریخ | شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت | 12:8 نویسنده | مادمازل |



٢٦ سالگي سلام.....

لطفا با من خوب و مهربان باش....

يك تولد ديگر هم آمد.....

+ تاریخ | پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت | 20:26 نویسنده | مادمازل |




شب ها كه سرم ميزارم روي بالشت هزار جور حرف نزده واسم مياد كهچجور ديكته شون كنم و بزارمشون اينجا....
صبح كه بيدار ميشمم انگــــــــــار ك نه انگار....





يك سال ديگه هم  گذشت....چقدر دهنمون سرويس شد....چقدر تنهايي نشستيم و غصه خورديييم....چقدر دستهاي كسايي رو گرفتيم و درد و دل كرديم....چقدر زور شنيديم....چقدر به حقمون نرسيديم....
خوب اين وسط روزهاي يكم خوبي هم بوده بي شك....
خدايا مرسي كه سلامتي دادي تا 92 رو تا اخر باشيم و ببينيم....
راستش اين روزها اينقدر پر از سكوت و سردر گمي و معلق ام....كه حتي كلمه واسم نمياد يه پست مثل ادم بزارمم...
ولي واستون بهترينا ميخواممم از ته دلممم
مرسي كه اين همه كنارم بودين و هستين .....
دوستتون دارمممم زياد .....

+ تاریخ | چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت | 13:1 نویسنده | مادمازل |




همه رو برق ميگيره....ما رو.....!!!






الان اين دقيقا من رو چي فرض كرده ؟ :(



برچسب‌ها: خود درگيري, شانس, بد اقبالي
+ تاریخ | یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت | 9:48 نویسنده | مادمازل |




 

می‌گویند یك روزی هست ..كه خدا چرتكـه دستش می‌گیرد و حساب و كتاب می‌كند و آن روز تـــو باید تــــاوان آن‌چه‌ با من كردی را بدهی !
فقط نمی‌دانم ..
تاوان دادن آن موقع تـــو ..به چه درد من می‌خورد....



ادامه مطلب
+ تاریخ | پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت | 14:14 نویسنده | مادمازل |



يك روز ميتوااند زمان خيلي زيادي باشد براي خيلي از اتفاق ها خيلي وقت ها هم ميتواند فقط 24 ساعت باشد كه بي هيچ اتفاقي و بي هيچ رد  خاطره اي بگذرد....
گاهي يك روز خيلي بيشتر از 24 ساعت زمان ميبرد و گاهي ميشود آيينه ي دقي كه هميشه ارزو ميكني كه كاش ان روز نرسيده بود....
.

.

.

وقتي اين يك روز، يعني از همان يك روزهايي كه يك عمر ميگذرد ،  ميشود 6 ماه ، و 6 ماه يعني 186 روز....
186 روزي كه هر روزش كه با هزار هق هق و بغض و بلاتكليفي بگذرد جمعا حساب كنيم ميشود چقدر؟ چند روز؟ چند بغض ؟ چند آه ؟ چند بار كز كردن؟ چند بار زير دوش حمام اشك ريختن؟ چند بار مچاله شدن ؟ هوم....؟؟؟

بعد از همه اينها يك روزي....يك وقتي كه بيدار ميشوي...تصميم ميگيري تمامش كني...همه ي اين اشك ها و فكرها و خاطره ها را ....هزار بار اين پروژه اتمام اين لوس بازيهايت به شكست ميخورد...باز شبي نصف شبي...وقتي بي وقتي با عطره اي ، آهنگي...، صدايي ...اصلا با هر كوفت و زهر ماري يادش مي افتي...ياد خودت كه چقدر شيفته بودي و ..... باز دوباره آن فين فين كردن ها شروع ميشود.....

بعد از 180 روز ديگر ...يعني جمعا با آن 186 روز اول ....دقيقا يك سال بعد ميبيني رو به راه تر شدي...بهتر شدي...ديگر اسمش كه مي آيد فين فين نميكني....وقتي ميگويند فلاني قلبت نمي ايستد....تعارف كه نداريم حتي شب ها هم ديگر بهش فكر نميكني....
خلاصه يك سال بعد ميبيني بهتر شدي.... و چه سخت گذشت تمام ان مدت....

بعد يك عصري ...مثل ديروز.....اس ام اس مثل رگبار مي آيد...گوشي را بر ميداري بازش ميكني....
اسمش را ميبيني....
بعد چيزهايي را ميبيني و ميخواني كه دوست داشتي يك سال قبل ببيني ، بخواني  و بشنوي.....!!!
چيزهايي كه زمانش 1 سال پيش بود...تاريخ داشت...وقت داشت....
حرفهايي كه اگر 1 سال پيش گفته ميشد....ديگر تو از اشنا و غريبه نميشنيدي كه چقدر لاغر شده اي...چرا نيستي...چه ميكني...چرا در لاك خودت هستي...و هزار چيز ديگر...
.

.

.

آدمهايي كه ميروند....يعني تصميم ميگيرند كه نباشند....كه فرار كنند...كه حتي مسئوليت رفتنشان هم به عهده نگيرند...كه از لذت فرارشان اوايلش دلشان خوش باشد و سرشان با پايشان پنالتي بزند  كه تو كنه نشدي...سوال نپرسيدي ....و بعدش هنگ كنند و باور نكنند كه تو حتي يك اس ام اس با هر مضموني هم نزني...آنقدر هنگ كنند كه خودشان يك روزي يادت كنند و تو همچنان كه در وجودت آتشي برپاست سرد جوابشان بدهي....گُــــــــــــــــــه ميخورند كه برگردند....گُه ميخورند كه بيايند و حرفهايي بزنند كه تو 1سال پيش منتظرشان بودي....بعد براي اين همه دير آمدنشان هم دليل و برهان و استدلال مسخره بياورند...بعد از تو زمان بخواهند براي يك ديدار...تو رو دعوت ميكنند....يا اينكه اگر تو نميتواني خودش بيايد...بيايد براي يك ديدار و حرف...حرف هايي كه به قول خودش بايد زده شود....



ادامه مطلب
+ تاریخ | شنبه دهم اسفند 1392ساعت | 10:4 نویسنده | مادمازل |





تمام دیروز شما از من فقط میتونستین یه دختر گریون و در حال دو ببینید.....
دو روز پبش با مامان بابا اومدم شیراز...دیروز صبح باهاشون رفتمم برای چک کردن وضعیت مامان....
دوست داشتمم باهاشون برم داخل مطب....
ولی شما فکر کنید یه مکان کاملا شلوغ که مدام پبج مبکنن که حتی واسه پذیرش هم همراه باهاتون نیاد...و چندین منشی و مسئول مطب سگ...و بعدش در ورودی راهرو مطب ها دوتا گارد ایستادن که نمیزارن جتی یکقدمم با مریض همراه شی....
خلاصه وقتی نوبت مامان شد و از اونجایی که بابا هفته قبلش برا خودشم نوبت گرفته بود که یه چک آپی کنه رفتن وارد سالن انتظارش شدن و من ققط از پشت شیشه ایستاده بودم هی دست تکون میدادم برا مامان و شکلک در می اوردممم....
یه 20 دقیقه ای گذشت که برگشتن ....دیدم بابا رفت سمت پذیرش...رفتم سمتشون و گفتمم مامان چی شده که هیچی نگفت بابا داشت برگه ای که دکتر داده برا دوباره اومدن مامان داده رو به پدبرش میداد ...
منشی گیر داد که دکتر نوشته یک هفته دیگه و بابام 10 بار گفت نه خانم گفتن یکشنبه....منشی با گارد هماهنگ کرد که بکدفعه دیگه بابا بره و از دکتر یه نامه دیگه بگیره....نامه رو محکم از بابا گرفتم و گفتم تو بگو دکتر چی گفته....
دکتر گفته بود فشار چشم مامان خیلی اومده پایین و این خوب نیست دقیقا مثل وقتی که زیاد باالا بود...گفته بود دوباره چشمش آب سباه اورده و یکشنبه دوباره بیاد که بره یاز با یه روش دیگه عمل کنه و این آب رو که نمیدونن چرا باز اومده تخلیه کنن....
همه بدنممم شل شد.....میخواستمم همونجا بشینم و گریه کنممم که نگاه مامانم کردمم و ماچش کردمم و دوییدم سمت دکتر....اینقدر حالم بد بود که گارد وقتی ازم پرسید جوابش ندادمم و دوییدم و بابام بهش توضیح داد... در اتاق دکتر رو با به در زدن کوچیک که حتی فرصتی برا بفرما شنیدن نزاشتمم باز کردم ....
دکتر داشت یه مریض رو چک میکرد...دستیارش داشت پرونده یه بیمار دیگه رو چک میکرد و دوتا بیمار دیگه که منتظر بودن هاچ و واج نگه دختری میکردن که وسط سالن مطب ایستاده و نگاه دکتر میکنه...
یه لحظه دکتر متوجه من شد و ازم خواست که بشینمم با یه صدای پر از بغض و لزرش گفتم بیمار نیستم ...دختر فلانی ام....مریض رو ول کرد برام یه لیوان آب اوورد و گفت چرا رنگتون پریده...
بعد ازش خواستمم وضعیت مامانم رو کامل بگه...
گفت خانمم آب سیاه همینه...برا همین هیچ دکتری این عمل رو انجام نمیده....عملش یعتی عوارض و دردسر...هم برا دکتر...هم بیمار.....از مادر شما بهتر بوده...یدترم خیلی بوده....این ها همه عوارض عمل هستن... ازم خواست اروم باشم...جلو مامان اینجوری نباشم...و دعا کنم....نامه رو ازم گرفت و باز نوشت که یکشنبه مامان بره....

شب بعد این همه حال ناخوشی که تو روز طی کره بودممم...تصمیم گرفتیم با دختر دایی بریم خرید....به مقصد که رسیدیممم کلی اون خیابون رو راه رفتییم و تاکسی برا جای دیگه گرفتیییم...دست کردم تو کیفم که به کسی زنگ بزنممم هرچی دنبال گوشی گشتمم نبود...!!! هزار بار زنگ زدم روش....به مامان اینا زنگ زذممم شاید خونه باشه که نبووود...آژانس زنگ زدیم راننده کل ماشین رو گشت نبود....
وسط پیاده رو نشستممم و کل کیف رو خالی کردممم نبود...داشتممم دیوونه میشدم....یه عالمه عکس و حرفهای خصوصی تو واتس آپ و وایبر و با دوستام....
تمام اون مسیر که رفته بودیم و با ددختر دایی ام رفتیمم با دو از همه مغازه ها میپرسیدیم که گوشی پیدا نکردن ...همینجور زنگ میزدمم و کسی جواب نمیداد...اول یه کوچه نشستممم و دیگه نمیتونستمم راه برم...دوباره زنگ زدمم ایننبار با صدای یه آقایی از جام بلند شدممم....اصلا نمیفهمیدم باید چی بگمم....از پشت تلفن گفتمم اقا من گوشی ام رو گم کردم...گفت اره من یک ساعت پیش توی یه تاکسی پیداش کردمم ...ازش ادرس خواستممم که گفت نه خواهرم محله ای که من هستم شما یه دختری خوب نیست بیای و خووودم میام...دختر دایی دیگه گوشی رو ازم گرفت و حرف زد...یه جا قرار گذاشتیییم
نیم ساعت بعد ما سر قرار بودمم و یه کارگر ساختمون که شلواری که براش کوتاه بود و با یه کفش و لباس گچی و خاکی با به لبخند قشنگ سمتمون اومد و گوشی من رو که توی به پلاستیک فریزی پیچیده بود چسب زده بود رو بهم داد...
گفت ببخشید جواب نمیدادم...بلد نبودم چجور باید جواب بدم...خط خودمم شارژ نداشت که بتونم به شماره ای که می افته زنگ بزنم...
اشککککمم رو گونه ام بود که مردی جلوم میبینممم که چقدر بی نیازه و ثروتمنده با اینکه کارگره و لباس پاره و خاکی...ازش تشکر کردممم و بهش گفتمم اکیدووترم همیشه بینیاز باشی...خدا بهت برکت بده و نون حلال همیشه تو سفرت باشه و تنت سالمم...
خواست بره که کیفم رو گرفتمم جلوش و ازش خواستم هرچی میخوتد برداره...نگاش رو داد یه طرف دیگه و گفت نه خانم من برا پول نیوومدم...و داشت میررفت که به زور پول گذاشتممم تو دستش و گفتممم من اینجوری راضی ام.....

.....
دختر دایی بغلمممم کرد و بوسمم کرد.....

نمیدونم راجب اون مرد چی بگمم.....اون میتونست گوشی رو خیلی راحت آب کنه و کم کم 400-500 تومن گیرش بیاد ...میتونست اصلا گوشی رو بر نداره ....نمیدونمممم.....فقط از خدا میخوام برکت تو خونه و جیبش باشه و تن اش سالممم
...




هنوز شیرازم...ببخشید جواب کامنت ها رو ندادممم....بعدا حتما میدممم
دوسستتوت دارم....
میدونم که دعا میکنید برا مامان


+ تاریخ | پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت | 11:18 نویسنده | مادمازل |



از كارهاي مكرر اين روزها كه خودم پرم از سكوت اينه كه بيام اينجا و وبلاگ سما رو باز كنم و از احوالاتش بخونم و بگم خاك بر سرت و گه بگيرن به زندگي كه بايد احووال رفيق قديمي ات رو از اينجا بخوني ، وقتي همش 3-2 تا خيابون فاصله دارين...ولي واقعا اين روزها جايي نميرم...همش يا كاراي خونه اس يا مهمانداري يا ماما ميبرم حمام...

يا برم وبلاگ بيتا  جون و ببينممم كار تازه چي كرده...كجا رفته...چه عكسي گرفته
يا مارال رو بخونم و ببينم از خودش دختر گل اش چي نوشته...
صاحبخونه كه همچنان مثل خودم  سوزنش تو صداهاي بك گراند گير كرده كه اگه مهسا امروزم پست نميزاشت مي اومد تو گروه من و صاحبخونه....

پيش ايك اسمال جون برم و از رابطه قشنگ خودش و آقاي كايند بخونم

صفحه سين عزيزم رو باز ميكنمم و از احوالات بعد از اتمام دوره درمانش بخونم و اينكه روحيه اش چطور شده :*
 از ندا ميخونمم كه اين نطفه ي كوچولو كه به قول خودش اندازه يه هسته است تو شكمشه چطور از حالا داره اذيتش ميكنه

مائده و مرمر و مداد رنگي و نسيمو .... تك تك شماها رو كه اينجاييد  هميشه ميخونم.....:)

وورد پرسي ها هم كه من يه روز ميتونم بخونمشون و هزار روز نه :(

+پوپك باز وبلاگت چي شده

+ تاریخ | دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت | 9:24 نویسنده | مادمازل |



اومد خونه كه  مامان رو ببينه...
رو مبل نشست پاش روي پاش انداخت و با يه لحني گفت مولود برا عمل مامانت نرفتي باهاش نه؟
از  تو آشپزخونه همونجور كه ميخواستم چاي دم كنم نگاش كردم و با لبخند گفتمم نه....
گفت: آره به بچه ها گفتمم (خواهراش ) بايد ميرفت و چرا نرفت...
جوابش ندادم....
حرفش از نظر منطق و احساس درست بود....ولي نيازي نبود اون بگه من خودم هر روز به اين فكر ميكردم كه من چرا نتونستم برم پيش مامان....
ولي شرايط گه كاري و نبود يه جايگزين برا كارام و تنها موندن داداش اينجا تنها گزينه بود....هرچند مامان  كلي قسم داده بود كه حق ندارم مرخصي بگيرم و و .....

خواستم بهش نگاه كنمم و بگمم وقتي مامانت توي بيمارستان بستري  بود يكي از سخت ترين عمل هاي قلب رو داشت تو مراسم عروسيت رو گرفتي....درسته جشن نبود...مهماني بود و غذا و .... ولي همون رو گرفتي...اون موقعه شايد خيلي ها گفتن آخه با چه دلي تونست بگيره...وقتي دكترها گفتن مامانت يا زنده بيرون مياد يا نه...چجور تونستي آرايشگاه بري و لباس بپوشي و .... ولي شايد نميشد اون مهموني و تداركات رو برا يه اتفاق خيلي غير منتظره 3 روز قبل مراسممم كنسل كني.... ميدوني من تو اون شرايط تو نبودمم كه ببينم ميشه كنسل كرد يا نه....ولي هيچ وقت توي روت نگاه نكردم و بگمم چطور دلت اومد وقتي خاله رو تخت بيمارستان بود همتون بريد واسه مهماني تو؟؟


كاش نشينيمم و اين همه همديگرو قضاوت نكنيييم...
اين روزها خيلي خسته اممم...خيلي ...خيلي...خسته از دويدن و نرسيدن....خسته از لذت نبردن....از سگ دو زدن....از كاري كه دوسش نداري و فقط ميدوني ماهي چندر غاز مياد تو حسابت كه آخرشم هيچي اش معلوم نيست....آخرشم ميشه خر خسته و صاحب ناراضي...!!!
قبلنا هر هفته خريد ميرفتممم....برا اصلاح ابروم آرايشگاه...رنگ مو آرايشگاه....مانيكور آرايشگاه و ..... حالا اصلا يادم نيست آخرين باري كه برا ابروم رفتممم كي بوده...
داشتم فكر ميكردممم اگه بخوامم براي سال جديد يه تيپ جديد و نسبتا خوب (نزديك به سليقه ام و اينكه راضي باشم ) بخرم  كمتر 600-700 نميشه....
نياين بگيد چه خبره و ....منطقي اش همينه.... الان شلوار كمتر از 150 نيست...مانتو كمتر از 150-200 نيست...روسري كمتر ار 50 نيست....كيف و كفش كمتر از 200 نميشه....اينا فقط براي يه دست هست....!!!
اينا يعني كلا من حقوق رو بدم و اينا رو بخرم و حتما بعد واسه ما بقي ماه تشريف ببرم تو خيابون و با همين لباس ها كاسه گدايي رو دست بگيرم :دي
از اونور اينقدر فكر دارممم كه ميگممم نه بابا من دلم مسافرت هم ميخواد يكم يكم جمع كنممم كه بعد از عيد باز برم يه سفر خوب يا برا اتاقم فلان چيز بخرم يا .....
خلاصه نميدونين اين روزها فكرم چه بازار شامي شده....:(

شماها بياين بم بگيد كلا برنامه هاتون چيه....شماهم مثل من دلخوشي كلا به عيد ندارين....يا دارين و ...؟؟

+ تاریخ | دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت | 10:54 نویسنده | مادمازل |




خدایا سلامتی بده ....به همه و همه....
دوست و آشنا و غریبه....
هرکی که منو دوست داره یا از من بدش میاد...به هرکسی که نزدیکه و دوره....به همه....

وقتی سمای عزیزززم، یکی یه دونه ام از این مینویسه که بخاطر آسم اش تنفس براش سخته و خیلی اذیته....وقتی سین از دوران اتمام شیمی درمانیش مینوسه و اینکه هنوز روحیه اش رو بدست نیورده...مارال از مشکل قندش مینویسه....یا بیتا که از میگرن های سخت و مدامش مینوسه ....دلمممم درد میگیره....تو دلممم آرامش و سلامتی میخوام برا همه ی اونا و هرکسی که اینجا دیگه اسمش رو ننوشتم...
وقتی مامانم دکتر بعد از معاینه  دومش رضایتش رو اعلام نمیکنه و بهش میگه یکم درد رو تحمل کن مجبورم توی پلک ات بخاطر التهابی که نباید میومده آمپول بزنممم....اونقدر بهم میریزمم که حتی  دیگه بغض ام نمیاد....
فقط میگممم خدایا سلامتی و سلامتی....به همه....
آمین

+ تاریخ | پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت | 21:57 نویسنده | مادمازل




مامانم عمل كرد و دكترش گفته فعلا بد نيست ولي امروز ظهر باز بايد بره برا معايينه تا بهش كامل تر توضيح  بده...
مرسي برا اين همه لطفهاي بيدريغتون....مهربونيايي زيادتون...خوش قلب بودنتون....
و در آخر مرسي براي اين بودن هاي هميشگيتون....
شما يكي از دلخوشيهاي من توي دنياي واقعي هستيد...حتي با اينكه نديدمتون و يا شايد هيچوقت يعضي هاتون رو نبينممم....ولي حس اتون ميكنمم....تصورتون ميكنممم .... باهاتون بين كلماتتون زندگي ميكنم....

چه جوري بگگگگممم خيلي دوستتون دارم....كه اين خيلي ، خيـــــــــــــــــــــــلي خونده بشه

+ تاریخ | شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت | 13:12 نویسنده | مادمازل |




از صبح كه مامان بستري شده برا عمل تا حالا هزار بار به گوشيش زنگ زدممم....به هزار بهونه ي مختلف....دلم ميخواد همش صداش رو بشنومممم....تو حالي كه اشك تو چشمامم بدجور حلقه بخندونمش با حرفهاي هميشگيم و اونم بخنده و آروم يه طوري كه تخت هاي بغلي نشنون بگه چشششمم سفيد چي بهت بگم آخه دختر و ريز ريز بخنده و من بگــــــــــــــــــم دورت بگردممم ماماني...اون مثل هميشه تند بگه خوب ديگه بسه...خدا نكنه...

خدا جونم ميدونم مثل هميشه براش پر از مهري....

+ تاریخ | چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت | 12:6 نویسنده | مادمازل


جاده ....









وقتی ماه مسیر رو به روی دریا میندازه




گوشه ای از شهرمم که خیلی دوستش دارم...





یه صبحونه ی خوب :)




این ساعت که خیلی چیزها رو با شن و سرعتش بهم نشون داد....




دوستهای خوبممم مامانمم فردا ظهر عمل داره ....میدونممم دعا میکنیییید...میدونممم دلتون پر از مهر و مهربونیه....


بچه ها رمز همون قبلی  هست...از اونجایی که خیلی وقته نزاشتممم یادمم نیست دقیقا کدوماتون دارییید....بهممم بگید خودتون :)





ادامه مطلب
+ تاریخ | سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت | 20:9 نویسنده | مادمازل |




امروز دکتر به مامان چیزهای خوبی نگفته...از موفقیت 100% عمل حرفی نزده،حتی از 50% هم حرفی نزده،گفته ببینیم بعد عمل چی میشه.....و این یعنی اتفاق بد....این یعنی الان مامانمم ترس داره....این یعنی الان من اینجام و نمیتونم هی بغلش کنممم و بوسش کنممم....
این یعنی الان مامان حس خوبی نداره....
این یعنی من الان الان خوب نیستم....مثل یه سگ هستممم....این یعنی من پر از بغضم و خالی از حوصله....
خدایا به امید خودت...فقط خودت.....




امروز عصر وسط بغض های من آیفون زنگ خورد و قیافه دوتا خانمممم رو نشون داد که با مامان کار داشتن ....داداش گفت که نیست و گفتن پس خواهرتون بیاد پایین....
حوصله نداشتممم و گفتم داداش بره....!!! اوهوم درست حدس زدید مامان و خواهر همون پسر دیشبی...!!!  مردم چه دل خجسته ای دارن ....یارو اون شب تو یه نگاه زن آینده اش رو انتخاب کرده...! خوشبحالشون من یه رژ لب به این راحتی نمیخرم....
علی هم مثل تخس ها و بز باهاشون برخورد کرده گفته خواهرم نامزد داره.......! حالا کو نامزد خدا داند.....!
هی وسط این همه فکر این اتفاق هم شد قوز بالا قوز.....

خدایا به امید خودت

+ تاریخ | یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت | 21:46 نویسنده | مادمازل |




پريشب حالم گرفته بود و با مريم شام رفتيم بيرون....برا برگشت كمي سمت دريا پياده روي كرديممم...يه ماشين كه حتي نفهميدم چي بود ولي از برند هيوندا بود افتاد دنبالمون...اونم نه 1متر و 2 متر . 100 متر .....تا اونجايي كه ما راه رفتيمم حدود يه كيلومتر....يه جا راننده پياده شد كه من همونجا از آژانسي كه اونجا بود يه ماشين گرفتممم و راه افتاديم سمت خونه....
وقتي پياده شديم خواستمم كرايه رو بدم كه ديدم همون ماشين 50 متر پشت ما پارك كرده....!!! به مريم گفتم شيطونه ميگه برم يه لگدي تو ماشينش بزنممم كه كلي از قيمتش بيافته...خجالت نميكشه تا اينجا اومده...خلاصه اومديم بالا....
ديشب تلفن خونه زنگ خورد  و زن همسايمون كه يه خانم جوون و شيطون و پر انرژي هست ، بود....گفت بيا پايين...
منممم رفتم...گفت مولود رفتم از سوپري نون ساندويچي بگيرمم...دوتا پسر اونجا بودن....آمار خونه ي شما رو ميگرفتن...البته وقتي من رسيدمم اينقدر از درو همسايه ها پرسيده بودن كه ديگه كامل اينكه بابات كارش چيه و چندتا بچه هستين و خودت چجور آدمي هستي و ....همه رو ديگه فهميده بودن....بعدم به من گفتن شما كه همسايه ديوار به ديوارشونين فقط ما سن دقيقش رو نفهميديييم....چون خود من 32 سالم هست ميخوام بدونم سن اش چقدره...اين همسايه خل و ديوونه ي احمق ما م گفته  بهتر از اينا ديگه پيدا نميكنيد ...خيلي خونواده خوبي هستن...اونها هم گفتن آره كل همسايه ها تعريف كردن...!!! بعد اين ديوونه هم گفته 25 سالشه...درس خونده و سر كار برو هست....از همه لحاظ عالي هستن اين خونواده و دختر....!!!!
منو بگي داشت چشمام از جا در ميومد؟؟؟!!!!! گفتم خو چرا آمار دادي؟ ميگه بابا طرف تا فيها خالدونتون رو در اورده بود....تازه منم راجب شغلش و اينا هم سوال كردم...!!!
.
.
.
از ديشب هزارتا سوال تو مخمه....همسايه ها چرا بايد اينقدر دقيق به دوتا پسر آمار ميدادن؟؟؟ همسايمون چرا اينقدر با ذوق  برا من تعريف ميكرد...؟؟ .اون دوتا از تو خيابون اونم تو روزي كه من مثل سگ پاچه گير بودم از چيه من خوششون اومده كه اومدن كل كوچه رو آمار گرفتن و پسره من رو انتخاب كرده؟؟؟
از تو خيابون ديدن يه نفر چجور ميشه فهميد اين طرف ديگه خودشه و تصميم گرفت؟؟؟

شما بگين...ها؟؟ چجور ميشه؟؟؟

مملكت شده ديوونه خونه...بخدا شده ديوونه خونه

پ.نوشت : مريم ميگه بدبخت ما ترشيديم و تو اين باغ ها نيستيييم...خوب كاري كه اونا كردن عرف بوده ديگه.....

واقعا من مغزم فسيل بسته آيا؟؟؟


+ تاریخ | یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت | 13:0 نویسنده | مادمازل |



ديشب همينطور كه مامانمم وسايلش رو جمع جور ميكرد كمكش ميكردم و ميگفتم ايشالله ميري و به خوبي همه چيز ميگذره....عمل ميكني و راحت ميشي...
مامان خدا رو شكر...هزار مرتبه شكر ماماني...مردم يه درد هايي دارن كه هر هفته و هر ماه گرفتارشن...صعب العلاج هستن....خدا به همشون صبر و سلامتي بده...درد تو در مقابل اونا كه چيزي نيست...نترسيا....بعدشم پيشونيش رو بوشيددم اومدددم تو حال رفتم پشت مبل كنار بخاري نشستممم و آروم اشك ريختممم...يهو يكي اومد بغلمم كرد و سر و گردنم رو بوسيد و گفت آجي چرا اينجوري ميكني...مامان اينجور ببينتت ناراحت ميشه...نكن با خودت اينجوري...
بلند شدم رفتمم تو اتاق و وقتي گريه ام تموم شد به زور و مت خوابيدم...
صبح با بوسي كه روي پيشونيم كرد بيدار شدممم ...ساعت 6:40 بليط داشتن براشون آژانس گرفتم و رفتن پايين...از پشت شيشه اتاق زل زدممم بهشون...آژانس كه اومد...رفتم تو كاسه آب كردم و اوردم از بالا ريختمم پشت سرشون...
بعدمم شدمم دختركي با موي پريشون كه زل زده بود از پنجره به بيرون تا مامانش از بيرون بياد....
....
خدايا مامانم رو و همه ي مامان هاي خوب و مهربون رو به تو ميسپرم....

شماها كه اينجايين همتون قلب  پاك و مهربوني داريد....من مطمئنمممم :) برا مامانم دعا كنيد همه آزمايش ها و معاينات و در نتيجه عملش به خوبي بگذره....

ميدونممم حالا اونجا دختر دايي جونممم مثل خودم حواسش به مامانم هست...همين يكم باعث دلگرميم شده

+ تاریخ | شنبه پنجم بهمن 1392ساعت | 11:22 نویسنده | مادمازل |




اگه حتي نفس هم باشيد، دير برسيد....ديگه فايده اي نداره...!


ديشب نصف چيزهايي كه بايد ميريختم بيرون را...يكدفعه ، بي هيچ مقدمه اي ريختم بيرون....
دلم داشت ميپكيد از اين همه حرف هاي تلنبار شده....
خوب يك جورهايي گفتمم كه بلد نبودي....گفتمم كجاهايش ايراد داشت...كجاهايش افتضاح بود . كجاهايش دلم را سوزاند.....
حتي نصف حرفهايم را هم نزدم....اصلا حوصله ي چيزهاي طولاني و بلند را مدتهاست ندارم....
سكوت جواب تمام آن حرفهاي من بود...
بعد هم گفت ...راست ميگويي...من رابطه داري را بلد نبودمم....من نفهميدم كجا چطور باشم...گفت با اين حرفهايت حالم از خودم بهم خورد و انگار لياقتت را ندارم...
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي كه شما نميدانيد من چقدر از اين جملات كليشه اي متنفرمممم....چقدر تكراري و كسل آور است.....
ميدانمم دلش شكست و حتي اشك در چشمش حلقه زد...حتي ميدانم براي لحظه اي تنش يخ  زد....ميدانم سرش سنگين شد ....
اين ها را همه از آن سكوت چند لحظه اي فهميدم...
گفت درستش ميكنممم
گفتممم دلم ديگر در رابطه نيست...با تو نيست....دلم با خودمم نيست....دير شده آقا....دير
حتي اينجا ها بلد نبود جمعش كني...سكوت كرد....
هرچند سكوتش رضايت بخش تر از حرفهايي بود كه شايد ميزد و من حوصله ي يك كدامشان را نداشتم....



+ تاریخ | سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت | 10:21 نویسنده | مادمازل




اگر به يكي بگويي فلاني رابطه را بلد نبود،من را بلد نبود....نميفهمد...
بگويي خودم را جر دادم تا بفمتم تا بداند زن پر از نكات ظريف است باز هم نميفهمد...
بگويي هزار كتاب باربارا دي آنجلس را معرفي كردم تا بخواند و او به خنده ردش كرد...نمي فهمد....
بگويي فلاني خوب بود و خوب بدن تنها ملاك نيست، حداقل براي من يكه گزينه نيست نميفهد...
اصلا به درك كه كسي اين حرفها را نفهمد...به درك كه بگويند هي از اين شاخه به آن شاخه ميپري....
به درك....كه بخواهند در ذهنشان برايت سناريو درست كنند....


هرچيزي بلدي ميخواهد....حتي دشمني...تا بلد نباشي موفق نميشوي....حتي دوستي....تا بلد نباشي دوستي ات را با قدمت و پر خاطره نميكني...
رابطه داري بلدي ميخواهد....مثل بزرگ و تربيت كردن بچه كه مهم تر از تولد بچه است....
رابطه داري يعني بلد باشي چطور گندت را جمع كني...چطور عذر خواهي كني...چطور جبران كني...بلد باشي كجا دستت را پشت كمرش بگيري ...كجا پيشانيش را بوس كني و كجا لبـــــ* هايش را....
بلد باشي كجا اخم كني...كجا بخندي...كجا كوتاه بيايي كجا لج كني....بلدد باشي دلش را چطور غنج ببري...كجا سوپرايزش كني....
بلد باشي كجا برايش شراب بريزي كجا چاي....
رابطه داري يعني بلد باشي كي سكوت كني...كي بحث كني...كه گوش كني...كي حرف بزني...
رابطه داري بلدي ميخواهد....آدمها بلدي ميخواهد...
اهلي شدن ميخواهد....
بفهميد....



+ تاریخ | سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت | 10:43 نویسنده | مادمازل |



آقاي شاملو من با اين شعرت زندگي ميكنممم....بخصوص با دكلمه اين شعرت....


اشک رازیست - لبخند رازیست - عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی - نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی - یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید - علف با صحرا - ستاره با کهکشان

و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو - دستت را به من بده

حرفت را به من بگو - قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده - دستهای تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن میگویم

بسان ابر که با توفان - بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا - بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست


+ تاریخ | یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت | 9:54 نویسنده | مادمازل




نميدونم يه روزي كدوم شير پاك خورده اي گفت و   نوشته شد كه :فيزيك بعد ها ثابت خواهد كرد كه جاي خالي آدمها در روزهاي باراني بزرگتر خواهد شد....
خوب راست گفته بود بيچاره....ولي ثابت شدن و نشدنش مثل مسائل هندسه است كه كاملا بديهي هست حتي اگه ثابت نشه....!

اين روها هواي شهرم همش باروني و ابريه....منم بيشتر اوقاتش مثل يه تن لش بالشت ميندازم كنار بخاري و دراز ميكشم....

چند وقت پيش كه داشتممم از جلوي ويترين چندتا مغازه رد ميشدمم يكدفعه جلوي يكيش ايستادمم و به اين فكر كردمم كه چقدر زود اين لباس ها اندازه تنمم شد....چقدر زود ...!!!


+دلمم واقعا يه سفر پر از هيجان و شادي و خريد ميخواد....يه سفر كه از ته دل خوش و شاد باشي و با آدم هاي پايه .... فقط بحث دل خواستن نيست احساس ميكنم نياز دارممم...خيلي خسته ام....اما نميدونممم بشينم دو دوتا چهارتا كنمم جيبهام تا كجا ميرسونتمم....

+اعتراف ميكككنمم از بچگي آرزو داشتم يكي از شخصيت هاي كتاب و كارتون زنان كوچك باشممم....من اون خونه به ظاهر فقير ولي پر از ثروت رو دوست داشتممم...اون خانم مارچ رو....همه رو دوست داشتم


++شما اين روزهاي زمستونيتون چه جور ميگذره؟؟؟


+ تاریخ | شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت | 9:1 نویسنده | مادمازل |