حرفهاي در گوشي


تنها آدمی که کلا نمیدوه قراره با زندگیش تو هر زمینه ای چه غلطی کنه....منم

+ تاریخ | یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت | 10:2 نویسنده | مادمازل |



گاهی واقعا واقعا دلم میخواد از این شهر بکنم و برم....
نه واسه خاطر 2-3 تا سینمای شهرمون یا تئاتری که سالی یه بار برگزار میشه...یا کنسرت هایی که هر از چند گاهی اجرا میشه...
واسه مرکز خرید های محدودش نیست....یا نداشتن خیابون های طولانی و شیب دار با درخت های بلند....
واسه اینه که گاهی کوچک بودنش آتیشم میزنه....
واسه مثل امروز صبح سر میز صبحونه است که مامان در میاد میگه بابات دیشب تو مهمونی همکارش...دو تا از همکاراش اومدن بهش گفتن تبریک گویا مادمازل نامزد کرده....!!!
واسه اینه که تو این شهر باید مواظب راه رفتن و چجور رفتن و کی رفتنت باشی....
واسه اینکه میدونم بابام با شنیدن این حرف اذیت شده...الهی فداش شم...
واسه اینه که دیگه نمیخوام هرکاری که میکنم و کار خاصی هم نیست اول نگران چشم های آدم ها باشم

 

+ تاریخ | چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت | 8:47 نویسنده | مادمازل |



طرفای ساعت 11 بود گفتم خاک تو سرم تولدت بهترینم هست و من نمیدونم چیکار کنم...از طرفی هم 4تا آدم باحال و پایه بینمون نیست که بخوام زنگ بزنم و برنلمه بچینیم...
پا شدم رفتم به زور یه گل فروشی باز تو شهرمون پیدا کردم...قیافه یارو رو دید خواستم برگردما ....ولی...یارو شپش ازش میبارید...
دسته گل ها رو بش دادم گفتم اگه میشه ساده تزئینش کنید...دیدم دوتا دسته رو گذاشت کنار هم و خواست ببندتش به داداشم گفتم آیا حالش خوبه طرف...
ازش گرفتم و گفتم اگه میشه بزارید خودم کنار هم بزارمشون...بعد هم بش گفتم یه سیم بم بدید بعد هم کناف رو ازش گرفتمم و بش بستم و حساب کردم و اومدم بیرون...مردیکه احمق...اخه کی گفته تو بی سلیقه گل فروشی بزنی...
وقتی رسیدم جلو درشون...دیدم چراغ های حیاط خاموشه...گفتم همه رو میتونم حساب کنم که بیدارن جز آقا باباش که کلا رفتار با باباش خودش یه پروسه ی سختی هست...البته من دیگه یکم واسم راحت شده...گفتم خووووووب زنگ رو یه کوچولو نگه میدارم...دیدم از پشت اف اف باباش گفت کیه :دی بعدم گفت در رو قفل کردم واسه بازش کنم ....
خلاصه مطلب خودش اومد در رو واکرد و بعد کلی دیدمش و بوسش کردمممم و گل رو دادم و تولدش رو تبریک گفتم....عزیز دلمه ایشون...
تو راه هم گریه کردم واسه خاطر این بزرگ شدن های بی رحم....
سما ی عزیزمم آذر رو با تو شناختمم اونجوری که باید میشناختمم....عاشقتممم آسمونی خودم :*


ا

اینم عکسی که خود گلش بعدن واسم فرستاد :*

+ تاریخ | سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت | 13:14 نویسنده | مادمازل |


اولین دفتر خاطرات زندگیم...سال 74 :)



بک گراند گوشیم...که خیلی خیلی دوسش دارم

 

یکی از اسکله های شهرم


ساحلمون توی شب




دیروز صبحانه رفتیم یکی از ساحل های اطرافمون...خیلی خوب بود....


سفره ماهی ای که هرچی پرتش میکردم تو آب باز میومد لب ساحل...فکر کنم یه چیزیش بود  بدبخت :(



مرد ماهیگر





+ تاریخ | شنبه هشتم آذر 1393ساعت | 13:44 نویسنده | مادمازل |



خیلی مسخره است این همه درس بخونی بعدم اخرش بری سر یه کاری که نه بیمه هستی و نه حقوقت حداقل اداره کار ....هی ولی به قول یه دوست تو این شرایط بهتر از صفر تومنه....
حوصله کار رو ندارم خیلی وقته...حوصله آدمهای تو کار...حوصله کار کردن واسه بقیه و آخرشم خر خسته و صاحب ناراضی...
ای....

+ تاریخ | چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت | 10:20 نویسنده | مادمازل



یه مدت ِ واسه شرکت دنبال یه حسابدار با سابقه و خوب میگردیم، بعد امروز رئیسمون داشت به یه متقاضی که زنگ زده بود ساعت کار رو میگفت که گفت 8 تا 3:30 ...من مخم هنگ کرد...آخه ساعت کاری ما 8:30 تا 2:30 هست...اگه اون بخواد بیاد سرکار که به اون نمیگه بیشتر بقیه بمون حتما میخواد به ما بگه ساعت کاری عوض شده...
غــــــــــــلط کرده...اوایل که 5شنبه ها تعطیل بودیم وقتی گفت بیاین بدون هیچ بحثی قبول کردیم ولی خدایی من دیگه این رو نمیتونم قبول کنمم...فقط نمیدونم روزی که بازگوش کرد چجور مخالفتم رو بش بگم...
تا حالا هر سازی زده مخالفت نکردیم و قبول کردیم...ولی واقعا من اینو نمیتونم قبول کنمم....
شماها میگید چجور بش بگم که من قبول نمیکنم؟

(اینم بگم که رئیسم همیشه به من میگه تو تنها کارمندی هستی که واقعا نه فکر میکنم کارمندمی و نه من رئیستم همیشه مثل دو دوست که یه جا با هم کار میکنن نگاه میکنم به این قضیه...حالا با این تفاسیر صمیمتی که میخواااااااام نباشه چجور بش بگم ؟ )

+ تاریخ | سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت | 12:54 نویسنده | مادمازل |




چمون شده که دیگه نمی نویسیم؟؟

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت | 10:59 نویسنده | مادمازل |



گفته بودم یه روزی یه وقتی بر میگردی...میدونم یکم محال بود ولی گفته بودم!
وقتی بخاطر حرف های سما رفتم دفتر آرزوها خریدم و نوشتم...خیلی با خودم کلنجار رفتم که توش ننویسم یه روز بیایی و من داغ به دلت بزارم...بیای من سرتاپات رو بشورم...! ولی آخرش نوشتم...گفتم اگه یه روز یکی ببینه میگه چقدر بچه است...ولی نوشتم...
دیروز وقتی اس ام اس ات اومد و یه لحظه استوپ شدم فهمیدم نمیشه هیچ وقت به کار دنیا مطمئن شد...
از دیروز اس ام اس احوالپرسی ات سرجاش بدون جواب ِ...
همیشه میگفتم این روز برسه تا چه ها کنم ...حالا موندم با لرزش این دل و دست خسته ی خراب چه کنم ....!
تو دیگه چرا پیدات شد تو این شوریده بازار؟

+ تاریخ | یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت | 9:16 نویسنده | مادمازل |



ادامه مطلب
+ تاریخ | دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت | 9:6 نویسنده | مادمازل |


 

دلم میخواست اول هفته رو خوب شروع کنم....ولی همیشه یه اتفاقی می افته که بـ*ریــ*نه به حال اون روزت....

+ تاریخ | شنبه سوم آبان 1393ساعت | 9:28 نویسنده | مادمازل



واقعا دلم نمیخواد دیگه این کار رو ادامه بدم....
ولی نمیتونم هم بی پول بمونم...ولی نمیتونم واسه اثیر شدنم توی کاری که نه پیشرفتی دارم نه حقوق آنچنانی (هرچند همین چندر غاز هم بهتر از صفر تومن هست ) کل زندگی و کارهای که باید تو این سن انجام بدم و نیاز هام و .....به فــــــــ*ا*ک بدم....
کلا پر از گلایه و غر هستم

+ تاریخ | دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت | 8:51 نویسنده | مادمازل |


 

تو را به جان هرکسی دوست دارید جلوی من گریه نکنید...من خودم به بندی گیرم...اشکم دَم مَشکم است ...جلوی من گریه نکنید....:(


.....

تهران با همه خوب و بد و تنهاییش توی خیابون ولیعصر و مقدسی و کنج های باغ فردوس و خیره به آدمهای توی مترو و کافه های فوق العاده اش و شب های دلتنگش و شهر کتاب و رستوران های خوشمزه و ترافیک مزخرف و هوای پر از دود و دیدن فحشای واقعی و بازارچه تجریش و تیراژه و اندیشه و .... گذشت....
برای روحیه ام بد نبود ولی تنهایی اش کمی سخت بود....

اون شب وقتی همه در حال دیرینک بودن و من از بالکن طبقه ششم زل زده بودم به آسمون و یهو بارون اومد...یه آخ جون بلند گفتم و پریدم داخل و به همه گفتم ولی هیچکی ذوق اش مثل من نبود ، فقط گفتن پا قدمت بود و اولین بارون پاییزی اومد...بعد باز رفتممم اونجا و وقتی پایین رو نگاه میکردم دلم میخواست بیخیال اونجا شم و هندزفری بزارم تو گوشم و کل مقدسی رو پیاده برم....
الان دلم حال اون شب رو میخواد فقط.....

پ.ن: شما پایتخت نشین ها چجور با آژانس اینور اونور میرید؟؟؟ بنده سرویس شدممم از پول آژانس...کاش همه جاها مترو داشت...:(


پ.ن2: وقتی رفتم نماینده ماسیمو دوتی و بعد از خرید  ریـــــ*د*م  روی صاحبش دلم خنک شد... داشت به یکی راجب بچه شهرستانی ها حرف میزد....منم بعد از خرید رو کردم بهش و گفتم نمیدونم چند کلاس سواد دارید ، فقط برا اطلاع تون خواستم بگم شیراز شهرستان نیست ،مشهد و اصفهان و تبریز و بوشهر هم شهرستان نیست ، شما میتونید به ساوجبلاغ و رباط کریم و ملارد و قرچک و....اینا بگید شهرستان...اونایی که شما ازشون یاد میکنید شهر یا استان هستن دقیقا مثل تهران که یه استان هست...اصلا یکی از بهترین لحظه های سفر همین بود ....



پریشب رفتم کنسرت محمد علیزاده....از همین جا میخواممم داد بزنــــــــــــــــــم و بگم عاشقتـــــــــــــــــم علیزاده جان...مهربونی ، معرکه ای ....

 

دلم خیلی واستون تنگ بود....باور کنیــــــــــــــــــــد....خیلی

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت | 9:10 نویسنده | مادمازل |


اخ جون با گوشيم ميتونم بخونمتون فقط نظر نميدونم چرا نميشه بزارممم

+ تاریخ | جمعه یازدهم مهر 1393ساعت | 16:30 نویسنده | مادمازل |



خدا کنه سفر خوبی بشه...
حس  و جای لب تاپ بردن نیست ....
امیدوارم این یه هفته که خبری ازتون ندارممم اتفاق های خوبی ثبت کنییید :*

ببخشید جواب کامنت های پر مهرتون رو ندادمم...وقت نشد :(

+ تاریخ | پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت | 13:48 نویسنده | مادمازل |



اومدم خونه دیدم چندتا از عکس های قدیمی دوران مدرسه اش رو در اورده گفتم اینا چیه گفت خواستم با موبایلم عکس بگیرمم داشته باشم تو گوشیم...
امروز دختز دایی زنگ زد نو صداش غم بود....گفت مامانت یه عکس از دوران مدرسه اش که موهاش بلند و بازه و پاپیون بسته رو واسم تو واتس آپ فرستاده گفته این شکل کیه ؟ دختر دایی هم دو تا از اسم های فامیل رو گفته بعد مامانم گفته نه عزیزمم این شکل مهر... هست (خواهرم که فوت کرده )...
وای خدا مادر چه موجودیه آخه....بعد این همه سال هنوز مثل روز اول ِ....
قربون دلت برمم مامان...

عشق یعنی انتظار / تو دل یه مادر بی قرار

+ تاریخ | سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت | 23:32 نویسنده | مادمازل |


یادتونه که گفتم دوستم گفت این هفته نیستم و هفته دیگه بیا...
منم بلیط رو برای همین پنج شنبه گرفتم. دو شب پیش بهم اس ام اس داد که ای ول خیلی خوبه داری میای و اینجوری و اونجوری...بعد امروز بهش زنگ زدم کارش داشتم یهو گفت راستی من دارم هفته ذیگه با مامان اینا میرم شمال ، اخه خیلی دوست داشتن باهاشون برم دیگه دلم نیومد...ولی خیلی دوست داشتم باشم و ..... تو دلم گفتم ریدم به دوست داشتنت....
بهم گفتن خوب برو بلیط ات رو پس بده و بزار هفته بعدش که هست...گفتم عمرا...کسی که حتی خودش هم زنگ نزده بگه داره میره جایی ...بعدم از کجا معلوم که هفته بعدش در اختیار من بزاره تایمش و با هم باشیم...
خیلی اعصابم بهم ریخت یه جورایی تو ذهنی بدی خوردم....
ولی به خودم گفتمم مولود پاشو برو...یه بار خودت برو...شاید یه روزی برسه که هیچکی رو نداشته باشی.اونوقت میخوای چیکار کنی....
هی روزگار....

+ تاریخ | دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت | 23:9 نویسنده | مادمازل |




ديشب صداي هق‌هق دختركي در ساختمان بي‌نام كوچه 22 خدا را از پستو بيرون كشيد...



+ تو من رو مثل قديما دوست داري؟
- خوب معلومه كه نه‌،‌قبلا تو يه نفر كل زندگيم بود الان ديگه هدفم فرق كرده..(يه نفر،يعني بنده‌)
+هدفت چي شده؟
- كارم ، عشقم شده اون
+ اميدوارم هميشه روي خوب كار سمتت باشه :)
- ناراحت كه نشدي مولود؟
+ نه  ...


+ تاریخ | شنبه پنجم مهر 1393ساعت | 10:21 نویسنده | مادمازل |



اين ماه وضع بار شركت بهم ريخت.يهو خيلي كم شد...دليلش اين بود كه يكي از كشتي‌هاي بزرگ اصلي چند‌ماه پيش ورودشون ممنوع شد و ما بقي كشتي ها هم كه بار صاحب كالاي هميشگي خودشون داشتن و جايي براي اينكه بخوان جور اون كشتي رو بكشن نداشتن..
خلاصه وضع شركت اين ماه خوب نبود و اين دليل شد كه رئيس كمي از حقوق و مطالبات بچه ها رو نتونه كامل بده...و به قول خودش فقط يه كاري كنه كه يـــــِر به يـــِر بشه و ديگه از جيب نزاره.
نظرش اين هم هست كه نميشه نيرو كم كرد چون كارمند خوب رو توي هوا ميزنن و اين كه خودت وقت گذاشتي فرصت دادي كه طرف بعد از مدت‌ها روي كار سوار شه،حالا دو دستي بدي به يكي ديگه و يه روزه كه وضع بهتر شد كاسه چه كنم چه كنم دست نگيري و كمبود نيرو خوب نداشته باشي.
خواستم بش بگم خوب عزيز من تو كه ميبيني وضع اينه كي گفت پاشيد 4نفره با خانواده بريد سفر يك هفته و 30-40 تومن خرج بفرماييد.بعد سر ماه حقوق ما رو نتونيد كامل بديد...ها؟
يعني كلا هركي به فكر خويشِ...هيچكي حاضر نيست يكم فقط يكم از دلش بزنه تا بتونه درد‌دل يكي ديگه رو سبك كنه...
همكار محترمه هم كه يك هفته است تو خونه بعد از عملش خوابيده و از نظرش با اين ورم و كبودي‌ها خيلي وحشتناك شده اميدوارم پيش خودش فكر نكنه تا رفع كامل وحشت ميتونه تو خونه بــِكَپه....

رئيس گفت هروقت خواستي ميتوني بري سفر و زنگ بزن خانم فلاني هم برداره بياد سركار ...اين كه از قبل به من نگفتي كار اشتباهي كردي شما تو اولويت هستي و اين كه خانم يه روز قبل عملش زنگ زده اشتباه كرد و اگه من ميدونستم شما قصد سفر داريد با مرخصي اش به هيچ وجه موافقت نميكردم حتي اگه شده بود ميگفت پس من استعفا ميدم....

انروز صبح خواستم برم بليط بگيرم برا تهران بعد وسط راه گفتم برم چيكار كنم خوب...اين هفته هيچكدوم از دو دوست صميمي‌ام تهران نيستن....بعد من با كي پاشم برم اينور اونور....:(
خلاصه گذاشتم كه بار فكر كنم :(

ممنون كه خصوصيت بارزتون رو برام نوشتين...يه روز يه پست راجب خصوصيات خودم ميزارم :‌l


در‌آخر مردشور همه چيز رو ببرن...

+ تاریخ | پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت | 9:28 نویسنده | مادمازل |



بارزترين خصوصيت‌اتون چيه...؟
اون چيزي كه هم خودتون باورش داريد هم بقيه...
كار نداريم به خوب و بد بودن اون خصوصيت...اوني كه بارز هست رو بگيد

+ تاریخ | دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت | 8:42 نویسنده | مادمازل |



امروز صبح رو كردم به همكار و گفتم من سفرم رو بخاطر تو انداختم عقب‌تر چون كار واجبي نداشتم ميشد يكي دو روز اين ور اون ور كرد.برا همين شنبه عمل كردي چهارشنبه صبح ديگه سر كار باش من ميخوام برم (هرچند تصميم گرفتم كه پنجشنبه عصر بليط بگيرم ).
گفتم به هر حال تو روز سوم گچ بيني‌ات رو در مياري
گفت خوب تو اگه شد چهارشنبه عصر بليط بگير كه منم ديگه 5شنبه نيام...!
نگاش كرردم گفتم فلاني ميخواي بيني عمل كنيا...عمل قلب كه نداري ميخواي يه هفته بموني تو خونه...!!!
گفتم به هرحال اين همه لطفي بود كه من ميتونستم به تو بكنم...!
گفت حالا ببينم چي ميشه.
جوابش ندادم و رفتم سر جام نشستم و شروع كردم به تايپ كردن تو اينجا...

ميدونيد اصلا دختر بدي نيست...تازه از اين مدل هاست كه هرشبي كه كشك بادمجون،حليم بادمجون،الويه دارن چون ميدونه من دوست دارمم خودش يه ظرف بزرگ بر ميداره واسم مياره...
يا مثلا چون دست پخت مامانش خيلي تعريف كردني و خوشمزه است،تا حالا سه بار منو خونشون دعوت كردن و هر سري مامانش دو نمونه غذا درست كرده...يا مثلا اون سري كه پــ.ر.يــ.و.د بودم و حال نداشتم ديدم برام يه لقمه نون پنير گرفت و يه استكان چاي‌نبات داغ درست كرد و گذاشت رو ميزم...
ولي كلا مدل خيلي كاراش با من فرق ميكنه...
مثلا من اگه كلي كار داشته باشم و دلم بخواد چاي بخورم اول همه كارام رو تموم ميكنم بعد پا ميشم و چاي ميخورم ولي اون نه اگه تصميم گرفت چاي بخوره ميره ميخوره بعد ميشينه پاي كارش.يعني نظرش اينه كه خوب 10 دقيقه ديرتر كار تموم شه مگه چي ميشه...
يا اگه يه كار بهش سپرده ميشه كه سريع انجام شه،ما بينش به همه پي‌ام هاي واتس آپ و لاين و ....جواب ميده...
يا مثلا براي گفتن چيزي يا مرخصي يكدفعه‌ي فكر و مِن‌مِن نميكنه ميره سر راست به رئيس ميگه، و اگه هم رئيس اوكي رو با كمي تلخي و سردي جواب بده اصلا براش اهميتي نداره....

كلا مدلش با من فرق داره...خوب مطمئنا دنيا براي اون بهتر ميچرخه....

+ تاریخ | چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت | 8:12 نویسنده | مادمازل |