حرفهاي در گوشي

یه پسر عمه دارم که دو سال از داداشم بزرگتره...
وقتی بچه بود عمه ام که همش 35-36 سالش بود فوت کرد....
از همون بچگی دوستش داشتم مثل داداشم و باهاش تقریبا خیلی صمیمی هستم...مامان و بابام هم خیلی دوست داره ...
یه دو سالی هست یعنی از وقتی سوم دبیرستان بود رفت یکم تو فاز مذهب و این حرفها....ولی خوب نه خودش اهل بحث و این برنامه هاست نه من دلم میخواست هیچ وقت تو راهی که رفته دخالت کنم..
معمولا هم زیاد خونه ما میاد و چند روز میمونه...
حالا بگذریم...
الان رفته مشهد و مامانم بش زنگ زد و ازش خواست اون نوع زعفرونی که همیشه استفاده میکنه واسش بخره و بیاره اونم از من خواست عکسش رو بگیرم و بفرستم...خلاصه...
امروز ...
بهم مسیج داد اول یه عکس فرستاد که زعفرون و برای من جیلی بیلی خریده...بعد یه مسیج داد که نوشته بود:
سلام مولودی...یه مسئله ای هست که میخواستم چند وقت بهت بگم ولی روم نمیشده...حالا میگم از من هم ناراحت نشو تو رو خدا...
از این به بعد هروفت هم رو میبینیم لطفا با من دست نده و روسری جلو من سر کن....تو رو خدا ناراحت نشو از من...هرکسی عقیده خودش رو داره ناراحت نشو... جواب این حرفمم نده...واسه جبران حرفمم هم جیلی بیلی خریدم واست.....


واقعا نمیدونم چیکار کنم الان...خواستم بگم تو از بچگی با ما بزرگ شدی...مثل داداشمی...این حرفها یعنی چی....
خواستم بگم آره چون هرکی اعتقاد خودش رو داره پس سعی کن به اعتقاد همه احترام بزاری و از من نخوای روسری سر کنمم...
بعد دلم نیومد ....
اصلا نمیدونم چی بگم چیکار کنمم....

شما بگید چیکار کنم الان....؟

 

+ تاریخ | سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت | 15:49 نویسنده | مادمازل |



چند وقت پيش كه سما راجب قانون جذب و فكر كردن به آرزوهام نوشته بود...
يادم افتاد 5-6 ماه پيش يه دفترچه خريده بودم بر اينكار....
امروز درش اوردم و شروع كردم به نوشتن...
همش شد 11 مورد...باورتون ميشه...!!! 11 تا....!!!  آرزوهايي كه شايد واسه خيلي ها كم باشه و خنده دار....
ولي واسه من آرزو هستن...آرزو
میدونمم خیلی از چیزهای من و شرایط فعلی من ارزوی خیلیا باشه....
ولی ارزو هرکسی به خودش مریوطه و هیچکس نمیتونه راجبشون قضاوت کنه





تو این شب ها واسه آرزوی هم دعا کنیم

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت | 12:11 نویسنده | مادمازل |



ميگم ماهايي كه تا وقتي به يه  مشكل خيلي بد ميخورييم و مستاصل ميشييم و درمونده....
و جدا از رابطه هميشگي  خاص خودمون با خدامون شروع ميكنيم به دعا خوندن و از ته دل خواستن و قرآن باز كردن و خوندن يه سوره ..... خدا تو دلش به ما نميخنده و بگه اين ديگه عجب موجوديه؟ برو بينيم بابا؟؟

به نظرتون ميگه؟؟

+ تاریخ | پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت | 11:4 نویسنده | مادمازل |



خدايا من بنده رو سياه تو ام ولي دوست تو همستم...
هميشه جلوت شرمنده ام ولي تو آغوشت هم هستم....من يه آدم دم دمي مزاج و حال به حالي ام ولي هميشه عاشق تو ام....
خدايا تو كه ميدوني من الان دردم خودم نيست...براي خودم زجه نميزنم....براي خودم نيست كه راه گلوم بسته و خواب ندارم...
خدايا خودت بزرگي كن مثل هميشه....خدا هوامونو داشته باش مثل هميشه...
خدايا نزار اون اتفاق بد بي افته....
تو بزرگي...تو كريمي...تو رحيمي...تو بخشنده اي....
خدايا خودت بزرگي كن...خدا....

+ تاریخ | دوشنبه نهم تیر 1393ساعت | 11:9 نویسنده | مادمازل


 

تجربه و روزگار ثابت كرده ، بودنم با دیگران، تاحالا همیشه یا به خودم آسیب زده یا به اونا یا به هر دو. پس یا باید تغییر کنم یا خفه شم و به تنهاییم ادامه بدم...

+اينجا هم دارم خود سانسوري ميكنم....اينجور كه نميشه، خفه ميشم....بايد يه راهي پيدا كنم!
+فكر كنم دلم حرم اما رضا رو ميخواد...شايدم پر كشيده و رفته رو گنبدش نشسته كه اين روزها همش جاي دلم خاليه...


 

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت | 12:20 نویسنده | مادمازل |



ديروز داداشم از خواب پا شد دست و صورتش رو شست اومد پاي تلويزيون گوشي اش زنگ خورد :
الو سلام خانم....خوب هستيد؟ احسان ؟ آره احسان تا چند دقيقه پيش پيش من بود حتما تو راه ِ داره مياد خونه واسه همين جواب نميده...سلام برسونين خداحافظ
من :

الو رضا سلام...ميگم اگه مامان احسان زنگ زد بهت گيچ بازي در نياريا...يه چيزي بگو كه ضايع نباشه.آخه زنگ زد گفت يه دو-سه ساعتي غيبش زده.گوشي هم جواب نميده...

دوباره من :

نيم ساعت بعد دوباره :
الو سلاممم خانم.... اِه ه ....جدا ؟ باشه خداحافظ

ميگم چي شده؟ گندتون در اومد؟ وقتي تو خبر نداري از پسره چرا چرت و پرت و دروغ ميگي ؟ بلايي سرش اومده ؟؟
ميگه نه...مامانش رفته اتاق آخري يه چيزي برداره ديده اونجا خوابيده....گوشيش هم پيششه...سايلنته!



يعنـــــــــــــــــــــــــــــــــي عاشق رفاقتهاي باحالشونمممممممم

+ تاریخ | دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت | 11:58 نویسنده | مادمازل |



صبح ها كه ميام سر كار دلم نميخواد تا يك ساعت اول با هيچكس حرف بزنم...دلم نميخواد تلفني بهم وصل بشه...دلم نميخواد درگيري كاري پيش بياد...
دلم ميخواد همينجور كه آروم ميام ...آروم سيستمم رو روشن كنم ، آروم چايم رو بخورم ، آروم شروع كنم به كار كردنم...
ولي 99% نميشه .....:(

+ تاریخ | شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت | 8:55 نویسنده | مادمازل



من هميشه غبطه ميخورم به تموم اون كسايي كه خواهر دارن...
وجود يه خواهر كه كنار آدم باشه...حتي اگه گاهي تو سر و كله ي هم بزنن...دعوا داشته باشن...بازم مي ارزه به داشتنش...
خوشبحال همه اونايي كه خواهر دارن...
براي مني كه از بچگي عاشق كارتن زنان كوچك بودم...سند معتبريه برا اينكه يادم بمونه نبود يه خواهر كنارم خيلي از شرايط رو برام سخت كرد...



+ تاریخ | پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت | 11:39 نویسنده | مادمازل |



گاهي واقعا كم مياريم جلوي اين همه نگراني هاي خونواده ها.....!!!!!!!!
كي ميخوان بفهمن ما هم ميخوايم يكم باب ميل خودمون زندگي كنيم...حق داريممم....حق!!

 


ادامه مطلب
+ تاریخ | چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت | 10:36 نویسنده | مادمازل |



من هميشه ميام اينجا و تك تكتون رو مييخونمم...حتي با وي پي اني كه رو گوشيم ريختم هم وورد پرسي هاي نازنينم رو ميخونم ...فقط امكان نظر ندارم...
اينكه خودم نمينوسيم برا اينه كه حال و حوصله حتي غر زدن هاي خودمم ندارم....
ولي اينكه هيچ پيشرفتي تو زندگي ندارم خيلي اعصابم بهم ميريزه...و اينكه گرماي طاقت فرسا و رطوبت هاي بالاي شهرم روز به روز داره بيشتر ميشه واقعا تاثير مستقيييم توي احوالم داره...سر دردهاي مدام و حالت تهوع ....
اين چند روز تعطيلي رفته بودم شيراز....واقعا كاش نصف هواي شيراز رو ما هم داشتيم :(

حتي ديگه نوشتن هم بلد نيستممم...خاك بر سرم

خيلي وقته از همه چيز دور موندمم....بيرون رفتن، شام با دوستان بيرون رفتن و سوژه و خنده...رفتن به كافي شاپ هميشگي واسه خوردن صبحونه...دور هم بودن...رقصيدن...جشن رفتن...كلا همه چي...


+اين چند وقته اتفاقاي بدي بود كه باز افتاد بكب از بدتريناش...افتاد مامانم با صورت رو سراميك ها بود...و ورم زياد صورتش...و گريه ها و نگراني هايي كه هممون كردييم اونم واسه اينكه دكترش بهش گفته واسه خاطر چشمات تا آخر عمر هيچ ضربه اي سرت نبايد ببينه...اميدوارم 20 روز ديگه كه نوبتشه دكتر چيز بدي نگه...

+دلم ميخواد از اين شهر بكنم برم...با يه هدف برم...هرچيزي جز درس خوندن
+ميگم واسه شماها واقعا اين روش نوشتن آرزوها يه جه بعد رسيدن به بعضيهاشون و چه ميدونم انرژي مثبت و فاز خوب و همين چيزا تاثير داشته تا حالا؟؟

+ پگاه عزيزززززمممم نميدوني چقدر خوشحال شدم اون همه كامنت ازت خوندمم...سرزدنت خيلي خوشحالم كرد ...خيلي خانممم

يكمي عكس نوشت

يكي از چيزهايي كه حالم رو جا مياره سفره ها و دستپخت زندايي ام هست...



حس زندگي






سفره هاي نصفه شبي سه دخترون ....من و دخي خاله و دخي دايي...سوسيس ربي و اضافه ماكاروني و سالاد و چيپس و ....واي كه چه حالي ميده سفرهاي نصفه شبي وقي دور هم هستي



سه جفت پاي گل گلي :دي




پگاه من يه بار رمزم رو بهت داده بودم....داري دختر؟؟


 

 


ادامه مطلب
+ تاریخ | سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت | 10:31 نویسنده | مادمازل |


يه چند روزي توي دِق اون چندتا جووني بودم كه برا خودشون رقصيدن و يه كليپ ساختن...الان توي دق حمله هايي كه به ليلا حاتمي بدبخت شده
و عجيب تر از همه تفكر مردم و نظرهاشون برام جالب بر انگيزه

http://sook.ir/fa/news/141645

http://sook.ir/fa/news/141492


به قول فاميل دور....من ديگه هيچ حرفي ندارم

+ تاریخ | شنبه سوم خرداد 1393ساعت | 13:52 نویسنده | مادمازل |



نميدونم چه مرضيه من تو زمستون هيچ مرگيم نشد و الان فين فينم راه افتاده :(




دلخوشي يعني يه روز بري تو خرت و پرت ها كارتن ها بگردي و يكيش رو همينجوري باز كني و ....پرت شي توي 4-5-6 سالگي ....


من اگه يه روز از شهرمم بزنم برم و ديگه هيچ وقت نخوام برگردم...يه چيزهايي هستن كه ميدونم دليل ميشن كه بيام و بهشون سر بزنم...يكيش،كوچه هاي شهرمه ...


ميز بنده سركار :دي



وقتي با تمام بي حوصلگي ام بلند ميشم و براي خودم و داداش و دوستم شام درست ميكنم و البته كه طبق معمول زياد مياد....تازه در كنار شام روزنامه هم ميخونيم....ما از اين خونوادها شيما




احيـــــــــــــــانا كه رمز يادتون نرفته...چون همون قبليه ها....
يعني يادتون رفته؟؟؟



ادامه مطلب
+ تاریخ | چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت | 9:34 نویسنده | مادمازل |



تعارف كه ندارم....لا اقل با خودم تعارف ندارم...
ديگر هيچكس را هميشگي دوست ندارم....يعني حتي اگر يك روزي دلم غش برود هيچ تضميني نيست كه 6 ماه بعد هم همانقدر دلم غش برود...
هيچ قولي وجود ندارد كه بگويم به خودم...كه مولود باور كن اين ديگر خودش است...خود ِ خودش....كه دل خودم را خوش كنم....سرم با پايم پنالتي بزند و شاد و شادان عاشقي كنم....
براي همين ميترسم...از فردا...پس فردا...يك سال ديگر....ميترسم....
دلم به احوال دلم ميسوزد...كاش زبان داشت...كاش داخلش پيدا بود....كاش صدايش در ميآمد....كاش....
من هم يك روزهايي عاشقي كرده ام...يك روزهايي شوري در سر و نوري در دل داشته ام....اما يا زمانه يا ادمهاي زمانه سركوبشان كردند...
حداقل نيمي از شما ميدانيد كه سردرگمي....گُه گيچه....ندانم كاري...اشتباه پشت اشتباه...يعني چي...اصلا اين اشتباه ها از كجا آب ميخورد...
من اصلا از ان مدل آدمها نيستممم كه اگر يكي گند زد سرم را بالا بگيرم و با نيشخند يا با حفظ ظاهر و نيشخند و يا كفر دروني بگويممم باز هم كه گند زدي...
نگاه به پيشينه اش ميكنم...به احوال دلش...به رنج هايي كه متحمل شده....بعد يا ميگويم من هم اگر جايت بودم همين كار را ميكردم يا اينكه ميگويم اشكال ندارد...درس بگير....
فرق ميكند جواب هايي كه بايد داد...چون تاريخ زندگي آدمها فرق ميكند...

دلم به حال زنان ميسوزد....
به حال مردان....به حال اين همه آدمهاي جدا و سوا....دل هاي گره خورده....مچاله شده....دلم ميسوزد.

خسته شديد از بس اينجا نوشته هاي بي هيجان را خوانديد نه ؟


صاحب خونه خواسته كه لباس هاي رنگ رنگي بپوشم و عكس بگيرم...ايوا گفته كه به چشمهايمم لبخند بزنم...آيينه را با چشمهايم و لب هايم را چشمهايم آشتي دهم...
همه سعي ام را خواهم كرد...


پ.ن: مرسي صاحب خونه جان براي ان همه ايميلي كه بينمان ردو بدل شد....براي ان همه مهري كه پشت هر خط ات بود...
مرسي ايواي نازنينممم، ايواي پر مهر براي تك تك حرفهايت...دستي كه دراز كردي و لبخندي كه پشت تك تك كلماتت معلوم بود....دوستت دارم زيــــــــــاد
مهسا و خانم سين جان مرسي براي اين همه بودن هاي هميشگيتان...مرسي براي اينكه هميشه وايبرم خبر ميدهد كه پيامي دارم از شما...
مرصاد پسر ميداني چقدر دلم برا كل كل كردنهاييمان تنگ شده؟؟؟ :(
سرباز جون....پارسال اين موقعه بود كه وبلاگم را پس گرفتي...مرسي...


سوال نوشت  :  شغل رويايتون چيه؟ اوني كه ميدونيد كه توش روحتون آزاده و روحتون رو رام ميكنه....



+ تاریخ | چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت | 10:11 نویسنده | مادمازل |




حالم از اين زندگي گه ، مزخرف ِ گند عوضي ِ ناممرد بهم ميخوره....

زنگ زدم به مامانم حالش بپرسو و ببينم دكتر چي بهش گفته و كي برميگردن....كه بابا گفت رفته آزمايشاش رو بده و دكتر گفته چشمي كه چند وقت پيش عمل شد اوضاش خوب نيست و يه عمل ديگه بايد دوباره بكنم....


مردشور همه چيز رو با هم ببرن...اين كاري كه نميشه الان مرخصي گرفت و رفت پيش مامانت....اين حقوق چندرغاز و مزخرفي كه حتي واسه اينم نميشه بگي گور باباي كار و بزني بيرون....

آهاي خدا...دنيا رو خيلي بد ساختي...خيلي
+ تاریخ | شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت | 11:34 نویسنده | مادمازل




پريشب....وسط هاي شب تلفن خونمون زنگ خورد و عمه ام بود كه گريه ميگفت خونه داداش آتش گرفته...
بله خونه عموي بزرگم توي چند دقيقه به فنا رفت...ماشينش كه ديگه نميخواد بگي...
يه ديوونه ي احمق كه آشنا هم بوده اونجا رو آتش زده....هدفش اين بوده چون يكم از عموم دلگير بوده يه آتش كوچيك بزنه كه يهو اينقدر شعله ميكشه كه حتي نميتونه فرار كنه و همونجا ميخكوب ميشه....
بابا و داداش كه همون موقعه رفتن و  من هي به خودم اميد ميدادم كه به اين افتضاحيه كه اينا ميگن نيست و ....تا اينكه خودم 5شنبه بعد از سر كار رفتم و ديدمم اوضاع از اون چيزي هم كه اونا ميگن بدتر بوده....
و از همه بدتر يه چيزي بود كه من هميشه ميشنيدم ولي واقعي اش رو هيچ جا نديده بودم...اينكه يه نفر يك شبه كلي پير بشه...
نميخوام اغراق كنم  و بزرگش كنم ولي عموم دقيقا 5-6 سال پير شده بود تو اين دو شب....و روزي 2 پاكت سيگار ميكشيد و يك جا تو حياطش نشسته بود و حرف نميزد....
فقط ميگفت نميدونيند چقدر احوال بديه خونت و ماشين جلو چشمت بره تو هوا و تو جز اينكه تو سر خودت بزني و داد بزني هيچ كار ديگه اي نتوني بكني...

اينكه آتش نشاني زماني اومده بود كه ديگه آتش رو با 2 سطل آب هم ميشده خاموش كرد برميگيرده به دستگاه هاي اداري هميشه در صحنه مملكت گل و بلبلمون....!
يارو رو همون شب گرفته بودن چون بهش شك كرده بودن....!
ولي گرفتن اون معتاد عوضي ِ بي ناموس هيچ دردي رو از زن و مردي كه 40 سال برا خودشون اين خونه زندگي رو ساخته بودن و دود شد رفت تو هوا رو كم نميكنه....

اميدوارم سر هيچكس نياد كه خونه زندگي اي كه با جون كندن و زحمت برا خودت ساختي رو يه ديوونه الكي الكي آتش بزنه....

بابام گفت دو - سه روز ديگه يه جلسه ميزاره با عموام و چندتا از آشناها كه اگه بشه يه ماشين (پرايد) براش بخرن...

منم هرچي به نقاشي كه اورده بودن نگاه خونه كنه ببينه چقدر رنگ ميبره و كار ميبره و هزينه رو بگه كه نگفت از بس اين شرايط اسفناك رو ديده بود حتي حاضر نشده بود راجب دستمزدش صحبت كنه بيچاره...
ولي امروز رنگ هاش رو خريده بود كه كم كم شروع كنه  حال به زير كاري و بعد هم رنگ...پسر عمه ام رو مامور كرده بودم قيمت رنگ ها رو در بياره اونم زنگ زد گفت اينجور كه حساب كرده رنگ ها يه 500-600 تومني شده...
گفتمم اين هفته طلب حقوقم كنمم و پولش رو بدم به نقاش....

خلاصه براي هيچكس از اين بلاها اتفاق نيفته

+ تاریخ | شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت | 9:41 نویسنده | مادمازل |




در كشوي ميز تحريرم رو وا ميكنمم و اولين چيزي كه ميبنمم خودشه....
گوشي نوكيا 5800 قديمي....
گوشي اي كه بيشتر هرگوشي ديگه اي توي دست من بود...4 سال....!
الان يك ساله كه خاموشه....
ميزنمش تو شارژ و روشنش ميكنم...
شايد شما خودتون بهتر ميدونيد كه چطور يهو 4 سال جلوي چشم آدم مثل يه فيلمم مياد....
اينباكس مسيج ها رو وا ميكنم و 2100 تا اس ام اس....!!!
بماند كه چقدر از اين مسيج ها همون موقعه پاك شدن...
ميخونمشون...از شب هايي كه بد گذشته و تا صبج با سما و مريم و فروغ دردودل كردم....
از وقت هايي كه نگار پيام اينكه داره فردا مياد ايران و شروع ميكرديم به برنامه ريختن....
از صبح كله هاي سحري كه بيدار ميشديييم و تو رختوخواب من و ماري تصميم ميگرفتيييم كلاس رو نريييم و بيخيال دانشگاه شيم...
از نصف شبهايي كه ماري اس ام اس ميداد چقدر كتاب رو خوندي و من جوابي نميدادم چون به نصف كتاب هم نرسيده تصميم ميگرفتم بخوابم...
از....
....
از آدمهايي كه اومدن و رفتن....
از وجه اشتراك تك تك شون....از خوب بودن هاي اولشون....از يك نواخت بودن هاي وسط شون و از گه شدن ها و هار شدن هاي آخرشون....



ميخونم از تك تك روزهاي اين 4 سال كه چقدر مسخره گذشت و ميگذره....

+ تاریخ | شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت | 9:6 نویسنده | مادمازل


 
تمام وجود من بی اینکه بخواممم پر از نفرت شده....
پر از حس بد....
پر از حالت گند اضمحلال....


دیگه هیچکس و هیچ چیز رو باور ندارم....
دیگه اون حس های قشنگ و پر احساس تو وجودم نیست....
دیگه رها نیستممم...
دیگه دلممم جمع نمیشه....دیگه دلم هوری نمیریزه پایین....

دیگه چشمام نمیخندن.....

خدا لعنت کنه تک تک کسایی رو که تو این سالها خواسته و ناخواسته کارایی کردن که بشمم مثل به درخت تو خالی با یه پوسته خشک و خشن....




زناني مثل من
نمي‌دانند چگونه ادا كنند
...كلام مانده در گلو را
كه خاري است
مي‌ بلعند

زناني مثل من
چيزي نمي‌دانند جز بغض فرومانده
گريه ناممكن
ناگهان مي‌تركد
سيل مي‌شود
مثل شرياني شكافته

زناني مثل من
مشت مي‌خورند
و جرئت نمي‌كنند بزنند
از خشم به خود مي‌پيچند
مهارش مي‌كنند.
زناني مثل من
مثل شيران قفس
روياي آزادي
در سر دارند


مرام المصري

+ تاریخ | چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت | 16:53 نویسنده | مادمازل |



نميدونم برا شما چجور ميگذره اين روزها....
ولي براي من به بي خود ترين حالت ممكن ميگذره....
هرچي نيمه اول فروردين به سرعت باد گذشت ، نيمه دوم اصلا نميره جلو....

ناراضي ام از همه چيز....از زمين و زمان...از خودم...از كارم...از شرايط گه زندگي كه هنوز جايي ايستادمم كه 2-3 سال پيش ايستاده بودمم فرقش فقط داشتن يه مدرك مسخره است كه هربار بهش فكر ميكنممم كه حتي همين چندر غازي هم كه دارم در ميارمم از سر داشتن اين مدرك نيست كلي زورم ميگيره.....

انر‍ژي مثبت هام پر كشيدن رفتن...گوشمم پر شده از حكايت و داستان و نصيحت.....
خسته ام خيلي خسته....

حتي ديگه حوصله اي واسه نوشتن از مشكلات و نارضايتي هام نيست.....


پي نوشت1 : دوست دارمم برم فيلم چ ابراهيم حاتمي كيا رو ببينممم...
پي نوشت2: اخر اين هفته باز مامان عمل چشم داره...همون عمل ولي برا چشم چپ اش.....بازم محتاجم به دعاتون
پي نوشت3: دلم يه سفر دخترونه باحال ميخواد
پي نوشت4: دلم ميخواد شب ها اروم بخوابم و زود خوابم ببره
پي نوشت5: دلم يه پاستاي خيلي خوشمزه با كلي سس سفيد ميخواد
پي نوشت6: دلم ميخواد روي ماه همتون رو ببوسم....

+ تاریخ | شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت | 12:8 نویسنده | مادمازل |



٢٦ سالگي سلام.....

لطفا با من خوب و مهربان باش....

يك تولد ديگر هم آمد.....

+ تاریخ | پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت | 20:26 نویسنده | مادمازل |




شب ها كه سرم ميزارم روي بالشت هزار جور حرف نزده واسم مياد كهچجور ديكته شون كنم و بزارمشون اينجا....
صبح كه بيدار ميشمم انگــــــــــار ك نه انگار....





يك سال ديگه هم  گذشت....چقدر دهنمون سرويس شد....چقدر تنهايي نشستيم و غصه خورديييم....چقدر دستهاي كسايي رو گرفتيم و درد و دل كرديم....چقدر زور شنيديم....چقدر به حقمون نرسيديم....
خوب اين وسط روزهاي يكم خوبي هم بوده بي شك....
خدايا مرسي كه سلامتي دادي تا 92 رو تا اخر باشيم و ببينيم....
راستش اين روزها اينقدر پر از سكوت و سردر گمي و معلق ام....كه حتي كلمه واسم نمياد يه پست مثل ادم بزارمم...
ولي واستون بهترينا ميخواممم از ته دلممم
مرسي كه اين همه كنارم بودين و هستين .....
دوستتون دارمممم زياد .....

+ تاریخ | چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت | 13:1 نویسنده | مادمازل |