تبليغاتX
اخر خط

جایی برای فریاد سکوتهایم

 

کسی چه میدونه از اندوه دختری که بار تنهاییاش رو تو کوله پشتی اش کنار کفش رانینگش و حوله اش میزاره و بعد تمرین سالن رو ترک میکنه و یه خیابون رو از اول تا آخر بدون اینکه بدونه چقدر و چند کیلومتره،راه میره.
کسی چه میدونه از بغض دختری که تو راه گلوش مدتهاست صندلی زده و نشسته و با اینکه اجازه شکستن نداره اما گاهی مثل بارون های بی امان نم نم میریزه و صورتش رو گرم میکنه.....
کسی چه میدونه از دست های یخ زده دختری که دیگه نمیزاره دست کسی به دستش بخوره....
کسی چه میدونه....!
قرار نبود تو هم مثل  این کسی ها بشی....

 

آدمایـی که سـاکـت سـوار تاکسـی میشـن
تـا مقصـد از پنجـره بیـرون رو نگـاه میکنـن،
آخرشم،
بـدون ِ هیـچ حـرفی،
کرایـه رو میـدن و میـرن
آدمـای خستـه‌ و دلتنگـی ان

سـر به سـرشـون نـذارین !!

+ تاريخ سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 8:40 نويسنده مولود |

به تموم ماژیک های رنگی و برگه های پر از طرحِ نما و پلانِ خونه که کف اتاق افتاده بودن نگاه میکردم...به تموم خط هایی که روشون کشیده بودم!

سرم درد میکرد...بدجور...عقربه ها ساعت یک رو نشون میدادن...

گوشی رو بر میدارم و میزارم سر جاش...یادم میاد هیچکس رو ندارم که بخوام بش زنگ بزنم....

شروع میکنم به ادامه کارام...دستم رو با کاتِر میبرم...خون میپاشه یه قسمت کارم.مهم نیست....یه چسب میزنم و بقیه کارا....

نگام می افته به جواب آزمایشی که عصر دادم و گوشه تخت افتاده...بازم یخ میزنم اما خدا رو شکر...

پایین تخت پاکت سیگار ماربرو افتاده،یادم نیست مال کی بود!!۱سال پیش؟۲سال پیش؟یادم نمیاد!!با همه ی این تفاصیر اما نمیدونم چرا نمیندازمش بیرون.انگار باید باشدش.چراش رو خودمم نمیدونم!
دنبال انگیزه می گردم...تو جیب سویشرتم...بین پوستی های لوله شده...بین اتودهای ۲میل و نمی میل و ....میگردم و میگردم و میبینم که نیست....
من خسته ام....خسته ی خسته...
کاش یکی بیاد که از فلسفه زندگی حرف نزنه...از انرژی مثبت...اونوقت قول میدم دوتا گوشام رو در اختیارش بزارم...
خدا یه ناجی بفرست پایین...
اصلا خودت بیا اینجا اونقدرها هم که فکر میکنی ترسناک نیست،اگه هم باشه....خود کرده رو تدبیر نیست!!

 

+ تاريخ چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 2:2 نويسنده مولود |

 

وقتی کسی حالش بده بهش نگید این هم می گذره ای بابا، نگید درست می شه، نخواهید با جک های مسخره بخندونیدش نمی خواد بخنده. خنده اش نمیاد غصه داره. می فهمین؟ غصه.
براش از فلسفه ی زندگی حرف نزنین. از انرژی مثبت و مثبت باش و به چیزهایی که داری فکر کن حرف نزنید.
وقتی کسی ناراحته اصلا این شما نیستین که باید حرف بزنین. شما در حقیقت باید حرف نزنید. باید دستش رو بگیرید. بغلش کنید. تو چشم هاش نگاه کنید. براش چایی بریزید. براش یک چیزی که دوست داره بریزید یا بپزید. بذارید جلوش. بعد حرف نزنید. بذارید اون حرف بزنه. گوش کنید. هی فکر نکنید باید نظریه صادر کنید و نصیحت کنید. فکر نکنید اگه حرف نزنید خیلی اتفاق بدی می افته. شما جای اون آدم نیستید. شما زندگی اون آدم رو از وقتی به دنیا اومده زندگی نکردید. پس نظریه ها و حرف هاتون به درد خودتون می خوره.
دستش رو بگیرید. بغلش کنید. سکوت کنید. اگه دلش خواست خودش حرف می زنه.

+ تاريخ سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 7:55 نويسنده مولود |

 

از آن روزهایی که دلت می خواهد
بپیچی توی خودت
و هیچ صدایی نباشد؛

از آن روزهایی که دلت می خواهد
ساعتها بایستی دم پنجره و زل بزنی
به فواره روی چمنها
و فکر کنی
که چقدر دلت می خواهد
بین این آدمها
در هجوم انبوه نگاهها و ترسها
و سوالها نباشی
و هیچ صدایی نباشد ؛

از آن روزهایی
که دلت می خواهد
بلند بلند گریه کنی
آنقدر که خسته شوی
کرخ شوی
و خوابت ببرد
و هیچ صدایی نباشد؛

از آن روزهایی که دلت می خواهد
تنها باشی
و کسی
در حوالی احوال ِ دلت نباشد

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 10:29 نويسنده مولود |

 

 

 

هر نیمه شب
تمام خیابانهای این شهر
سند میخورد به نام من
تا گام بر دارم بی هدف
بی مقصد

بسایم بوت هایم را
خون بریزم
اندوه بپاشم به دیوار هایش
و پیش از سحر بازگردم
به دخمه تنگ و تاریک و نمورم.

من تمام این شب ها را زندگی کرده ام
من تمام این شب را به عشق بازی گذرانده ام
با میادین و کوچه ها و خرابه ها و جدول ها و آسفالت
با افکارم...

منم!
من و موسیقی
من و این نورهای مصنوعی.

من و من و من
و من!
+ تاريخ سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 8:53 نويسنده مولود |

 

می خوام زندگی کنم
اما بلد نیستم.........

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 8:37 نويسنده مولود |

 

دلم می خواهد
در همان عالم دوستیمان
از من بپرسی
چرا توی این گرما
چادر سر می کنی ؟!
این روسری قواره بزرگ را
به چه منظور!
نه، واقعا !!، به چه منظور
شش دور ، دور سرت می پیچی؟!!
اصلا این کارها که چه!
بین این همه آدم ،
کی تورا نگاه می کند؟!!
ببین من چقدر آزادم
و چه راحت ترم؟

آنوقت من
در چشمانت نگاه کنم
لبخندی بزنم
و با تمام آرامشم
برایت همه ی آن فلسفه ای را بگویم
که زیاد نیست !
اما بزرگ است....

دلم می خواهد
تو از من بپرسی
و من از ته دل بگویم
که این سختی ها را دوست دارم!
به این دلیل و آن دلیل!

بعد تو
یا بخندی،
لب برچینی ،
و بگویی که بروم کاسه کوزه ام را جمع کنم! ،
و یا
خیره شوی در چشمانم
لحظه ای فکر کنی ،
و بگویی شاید !
شاید همین باشد ، که تو می گویی....

می دانی؟
من هم آن خندیدنت به ریش سفیدم را دوست تر دارم،
و هم آن لحظه ای اندیشیدنت را!
دوست تر دارم از اینکه
تو را
به زور
در پوششی کنند،
که عشق من است و
نفرت تو!

من آن شاید حاصل از اندیشه را
بسیار بیشتر می پسندم از این باید های از سرِ جبر!

می دانی ....
من هم عاصی شده ام به خدا!!

می دانی؟
محجبه ام!
اما از اجبار تو به داشتن حجاب،
بیزار....

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 9:22 نويسنده مولود |

 

 

هنوز گاهی میان آدمها گم می شوم
کوچه ها را بلد شدم
خیابانها را بلد شدم
ماشین ها را ؛ مغازه ها را ؛ رنگ چراغ های قرمزرا........
جدول ضرب را حتی
دیگر در راه هیچ مدرسه ایی گم نمی شوم
ولی هنوز گاهی میان آدمها گم میشوم
آدمها را بلد نیستم

 

* دوست های همیشه همراه و خوبم من به تک تک وبلاگاتون سر میزنم اما نمیدونم چه مشکلی پیش اومده که نمی تونم براتون نظر بزارم.....

+ تاريخ سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 11:39 نويسنده مولود

 

مارا از بهشت و جهنم خودتان نترسانید ما سالهاست که از خط قرمز شما گذشته ایم
ما در دایره ی نامحدود افکار خود خدا را در آغوش گرفته ایم و شما پیشاپیش از ترس جهنم خود می سوزید و می سوزانید
زنان و دختران سرزمین من بوی بهشت می دهند
در انتظار چه هستید؟
در انتظار حوریان بهشتی که برای تبلیغ دینتان آنها را فاحشگانی فرض کردید که خودتان هم از توصیف آن
ها عاجزید...
ما با هم فرق داریم
شما از خدای خود می ترسید و می ترسانید
ما از خدای خود عشق گرفتیم و عشق می دهیم
+ تاريخ شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 12:22 نويسنده مولود |

 

 

من مدل نیستم.
مانکن هم نیستم.
فاحشه و تحریک کننده هم نیستم.
...من فقط گرممه ...
برادر می‌فهمی؟
گرممه

(یه متن بود خوشم اومد نوشتمش...)

.....

 

پ.ن:عمق حماقت تو اينجاست كه :
ظاهرم را تغيير ميدهي نه فكرم را....!!!
.
.
.
.
.

تقديم به همه ي زحمتكشان گشت ارشاد..

+ تاريخ شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 12:0 نويسنده مولود |

 

 مدتها از آخرین لبخند روی لبم میگذره و تاریخ  آخرین آپ کردنه وبلاگم رو به یاد نمیارم....وبلاگم رو میارم بالا و با دیدن اون همه نظر شخصی ها و کامنتاتون لبخندم جانشین حالت سکون لبم میشه!

صبح ۴شنبه تو کلاس نشسته بودم و لب تاپم جلوم باز بود...تو فیس بوک بودم...از صبح رفتار چندتا از دوستم عجیب بود....نگام میکردن و لبخند میزدن!

اون روز حال و حوصله نداشتم....نگام به موبایلم افتاد که داره زنگ میخوره.شماره داداش مسعودم بود(مسعود و آرش پسر عمه و پسر دایی هستن که ۲۵ سال زندگیشون با هم بزرگ شدن و  ۵ ساله حکم داداشهای من رو دارن) جواب میدم اما اونقدر صدا میاد که نمیدونم میرم تو راهرو با خنده میگم بی شرف دیشب که داشتی دلم رو آب میکردی میگفتی ۳ساعته که ارش رفته شیراز و تو هم داری میری که برید سفر...حالا صبح زود زنگ زدی بگی چی؟ صدای داد مسعود اعصابمم رو بهم میریزه.میگم چی میگی؟؟؟؟

مسعود: آبجی آرررش مرد.....

تنم یخ میزنه.الو مسعود چی میگی؟کجایی؟آرش چی؟

هنگ کرده بودم...مثل دیوونه ها هاج و واج نگاه دانشجوها میکردم...گوشیم تو دستمه اما در گوشم نیست....صدای داد زدن ها و گریه های مسعود میاد...دستم رو میزارم رو دیوار و سرم رو بهش میچسبونم....

میزنم زیر گریه....پاهام توان ایستادن ندارن...مریم گرفتتم.آرمان...کامبیز...ابوالفضل یکی یکی میان و مریم بهشون میگه اخر فهمید!

بچه ها فهمیده بودن نمیخواستن به من بگن!

آرش سه شنبه هفته پیش ساعت ۱۲ شب چرخ ماشینش به بلوار خیابون میگیره و میره تو فلکه و چون کمربند نزده بوده از سان روف پرت میشه بیرون و.....همونجا خدا روحش رو از تنش جدا میکنه.....

آرش ما دلمون واست تنگ میشه پسرررر.واسه مهربونیات...پاک بودنت...واسه آروم بودنت....بابا واسه همه چیز....اصلا گوره پدره دل ما....دل تو شاد باشه آرش

خدا این رسمش نبود...انصاف نبود!

خدايا به همون زندگي يكنواخت قانعيم با بردن عزيزام زندگيمو متنوع نكن
 
+ تاريخ سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 12:34 نويسنده مولود |

 

 

درد می کشم ...
از این به ظاهر آدمها ...
که نمی فهمند ...
و خود فکر می کنند خیلی می فهمند ...
و من ...
آرام ...
نگاه تلخی می کنم ...
لبخند تلخی می زنم ...
و آرام درد می کشم ...
سکوت می کنم ...
و ادامه می دهد راز کشیدم رو به دیوار
دستانم مرا در آغوش کشیده اند
قطره اشکی بی گدار از چشمانم سرازیر می شود
همزمان با او آهی سرد از سینه اَم به بیرون رها می شود
فکرها این موقع که می شود تازه به سمتم حمله ور می شوند
آرامشم را می گیرند
دستانم همچنان دورم حلقه شدند
و گاهگاهی اشک ها را از روی گونه اَم پاک می کنند
به خود می پیچم
در دلم دردی دارم...
درد...

درد داره؟نداره؟؟؟؟

دلللمممم برای همتون تنگ شده....گرفتار که خیلی هستم...اما نمیدونم چی شده که طبع همه چیزم ماسیده....و کمتر میام اینوری.دلتنگ همتونم....بخصوص یه سری دوستای خوبم که همیشه باهام بودن......

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 9:47 نويسنده مولود |

 

 

دیروز اولین جلسه ای بود که تو ترم جدید رفتم دانشگاه!!!!!!!!! یکم محیط عوض شده بود،عوضش یه مشت عوضی هم ورودی جدید بودن.....

تمام راهرو ها...کلاس ها....حیاط....آموزش همه اش برام یه جوری بودن....جای خالی یکی احساس میشد...اونم نا فرم.....

 

 

زناني مثل من
نمي‌دانند چگونه ادا كنند
...كلام مانده در گلو را
كه خاري است
مي‌ بلعند

زناني مثل من
چيزي نمي‌دانند جز بغض فرومانده
گريه ناممكن
ناگهان مي‌تركد
سيل مي‌شود
مثل شرياني شكافته

زناني مثل من
مشت مي‌خورند
و جرئت نمي‌كنند بزنند
از خشم به خود مي‌پيچند
مهارش مي‌كنند.
زناني مثل من
مثل شيران قفس
روياي آزادي
در سر دارند



+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 12:50 نويسنده مولود |

 

چندین سال پیش  

    در

  حوالی چنین روزهایی بود

   گویا به دنیا آمدم

۷فروردین تولدم بود.نفهمیدم یک سال بیشتر گذشت...یک سال نزدیک تر شدم...یک سال دیر تر شد.....نمیدونم.هرچی بود گذشت.....

دلم برا همتون تنگ شده بود.این عید با همه رنگ و لعاب الکی و بی خودیش تموم شد....

چند وقت دیگه در کلاسها باز میشه و باید رفت دانشگاه و واسه منی که قبل عید برا یه دقیقه هم پام تو دانشگاه نزاشتم خیلیی کار زجر آوریه...

دیشب با مریم و سمانه رفتیم سینما....جدایی نادر از سیمین.........................

امروز هوای آسمون شهرم ابریه و نم نم بارون....بهترین حسی که تو این مدت داشتم.....پنجره اطرافم بازه....طبقه سوم....شرکت.....پشت سیستم و در حال پست گذاشتن...

* گوشی ام

یک گوشه

بغ کرده!

تمام زندگی ام

سایلنت
*
وقتی که سیم حکم کند، زر خدا شود
وقتی دروغ داور هر ماجرا شود
وقتی هوا، هوای تنفس، هوای زیست
سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود
وقتی در انتظار یکی پاره استخوان
هنگامه یی ز جنبش دمها بپا شود
وقتی به بوی سفره همسایه، مغز و عقل
بی اختیار معده شود، اشتها شود
وقتی که سوسمار صفت پیش آفتاب
یک رنگ، رنگها شود و رنگها شود
وقتی که دامنِ شرف و نطفه گیرِ شرم
رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود
بگذار در یزرگی این منجلاب یأس
دنیایِ من به کوچکیِ انزوا شود
+ تاريخ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 10:24 نويسنده مولود |

 

آدم رویا به رویا، خواب به خواب، آرزو به آرزو
پیر می شود.
نه ثانیه به ثانیه
نه سال ...به سال


در هر صورت دوستای گلم:نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

نسرین عزیزم،سمانه ی گلم،آزاده،مستانه،فرشته،پوریا،محمد،دهاتی ،آتنا،مژده،تینا و همه دوسای عزیزم که همیشه تو تمام لحظه وجودشون رو واقعیِ واقعی تو این دنیای مجازی حس کردم.....بهترینا رو براتون آرزو میکنم


 

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 1:49 نويسنده مولود |

 

دنیا کوچک تر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف

آنچه بر جای می ماند

ردپایی است
و خاطره ای که هر از گاهی
پس می زند مثل نسیم
پرده های اتاقت را . . ....................

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 10:35 نويسنده مولود |

 

نقش ِ جهانی شده آرزوهایم
با طاقهایی
"کاشکیکاری شده"
از
"کاش"های
محال و رنگینم
چقدر نوشتن خوب است ،درست مثل بالا آوردن میماند  اما کاش میشد دستمالی برداشت و دهان را به آن چسباند و تمامی دلتنگیهای درون را  روی سپیدی اش بالا آورد !
این روزها دلم پر شده است
درست مثل اتوبوسی که جای نشستن مسافر ندارد
اما نمیدانم این غصه های لعنتی
از کجا اینهمه بلیط گیر اورده اند ؟!
نمی دونم چرا...یه چند سالیه ماه اسفند برام یه ماه گنده....نه میگذره نه میمونه...
شبا پنجره رو باز میکنم رو تختم دراز میکشم....کنار پنجرم همونجا که انگار آخر دنیا و همه دنیای منه...رقص پرده حریرم رو میبینم و میرم جاهایی که نمیدونم دوست دارم برم یا نه...این روزها یه جوریه.چه جورش رو نمیدونم....بیخیال.میدونم کم میام اما به یاد خونه ها و نوشته های همتون هستم دوستای خوبِ خوبم
 
در شهر زشت ما
اینجا که فکر کوته و دیواره ها بلند
افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما
من سال های سال
در حسرت شنیدن یک نغمه نشاط در دود و خاک و آجر و آهن
دویده ام!
+ تاريخ یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 11:33 نويسنده مولود |

 

کار دشواری نيست،
مشکل ناممکنی نيست،
اتفاق سختی نيست.
ساده است،
آسان است:
آبَت را بخور،
ليوانت را روی ميز بگذار.
اعتراف می‌کنم هر شب از درونِ بالش‌ام آواز هزاران فاخته می‌شنوم.
آيا عده‌ای از همين قُرم‌ساق‌ها به ما اجازه‌ی زندگی می‌دهند؟
به خلاصه‌شدن از اين دقيقه‌ی دانا بسيار خنديده‌ام

 

*بگویید بیابان ها را پر از زندان کنند ....تعداد ما زیاد است

+ تاريخ چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 9:50 نويسنده مولود |

 

پشت میزم نشستم و دوست دارم سرم تو کار خودم باشه....کاش گوشام کر بودن....گوشیم رو بر میدارم زنگ بزنم به چندتا از دوستام تا چرندیات همکارام و رئیسم رو نشنوم...

همین که موبایل رو بر میدارم نگاه ساعت میکنم تا ۸:۴۵ صبحِ....میگم حالا کی رو بیدار کنم؟بی خیال میشم...

کاش میتونستم صدای موزیک رو بلند کنم یا بلند شم و برم از این خراب شده بیرون....

*دولت بهتر از این دولت پیدا نمیشه

+ آره دیدی آشوبگرا دیروز دو نفر رو کشتن

* بزاار هر غلطی میخوان بکنن این دولت محکمتر از این حرفهاس

..............................................

وای خدا الان بین این آدمها چه جور تاب بیارم.....

در حد مرگ بی حوصله و عصبی ام.....

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 9:38 نويسنده مولود |

 

شاید دیگر منتشر نشود....

نمیدانم....

آخر خبر سوخته که منتشر نمی شود......

اگر اینچنین شد

به بدرقه من نیایید

چراغهای این شهر تا آخرین دقایق اوج

مرا تنها نخواهند گذاشت !

 نبودنم را بر من خرده مگیرید

سقوط کرده ام...

از کجا به کجا را نمیدانم

پدرم آدم هم سقوط کرد

فقط

به حرمت پیمبریش

سقوطش را هبوط خواندند

+ تاريخ شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 9:23 نويسنده مولود |