حرفهاي در گوشي


واقعا دلم نمیخواد دیگه این کار رو ادامه بدم....
ولی نمیتونم هم بی پول بمونم...ولی نمیتونم واسه اثیر شدنم توی کاری که نه پیشرفتی دارم نه حقوق آنچنانی (هرچند همین چندر غاز هم بهتر از صفر تومن هست ) کل زندگی و کارهای که باید تو این سن انجام بدم و نیاز هام و .....به فــــــــ*ا*ک بدم....
کلا پر از گلایه و غر هستم

+ تاریخ | دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت | 8:51 نویسنده | مادمازل |


 

تو را به جان هرکسی دوست دارید جلوی من گریه نکنید...من خودم به بندی گیرم...اشکم دَم مَشکم است ...جلوی من گریه نکنید....:(


.....

تهران با همه خوب و بد و تنهاییش توی خیابون ولیعصر و مقدسی و کنج های باغ فردوس و خیره به آدمهای توی مترو و کافه های فوق العاده اش و شب های دلتنگش و شهر کتاب و رستوران های خوشمزه و ترافیک مزخرف و هوای پر از دود و دیدن فحشای واقعی و بازارچه تجریش و تیراژه و اندیشه و .... گذشت....
برای روحیه ام بد نبود ولی تنهایی اش کمی سخت بود....

اون شب وقتی همه در حال دیرینک بودن و من از بالکن طبقه ششم زل زده بودم به آسمون و یهو بارون اومد...یه آخ جون بلند گفتم و پریدم داخل و به همه گفتم ولی هیچکی ذوق اش مثل من نبود ، فقط گفتن پا قدمت بود و اولین بارون پاییزی اومد...بعد باز رفتممم اونجا و وقتی پایین رو نگاه میکردم دلم میخواست بیخیال اونجا شم و هندزفری بزارم تو گوشم و کل مقدسی رو پیاده برم....
الان دلم حال اون شب رو میخواد فقط.....

پ.ن: شما پایتخت نشین ها چجور با آژانس اینور اونور میرید؟؟؟ بنده سرویس شدممم از پول آژانس...کاش همه جاها مترو داشت...:(


پ.ن2: وقتی رفتم نماینده ماسیمو دوتی و بعد از خرید  ریـــــ*د*م  روی صاحبش دلم خنک شد... داشت به یکی راجب بچه شهرستانی ها حرف میزد....منم بعد از خرید رو کردم بهش و گفتم نمیدونم چند کلاس سواد دارید ، فقط برا اطلاع تون خواستم بگم شیراز شهرستان نیست ،مشهد و اصفهان و تبریز و بوشهر هم شهرستان نیست ، شما میتونید به ساوجبلاغ و رباط کریم و ملارد و قرچک و....اینا بگید شهرستان...اونایی که شما ازشون یاد میکنید شهر یا استان هستن دقیقا مثل تهران که یه استان هست...اصلا یکی از بهترین لحظه های سفر همین بود ....



پریشب رفتم کنسرت محمد علیزاده....از همین جا میخواممم داد بزنــــــــــــــــــم و بگم عاشقتـــــــــــــــــم علیزاده جان...مهربونی ، معرکه ای ....

 

دلم خیلی واستون تنگ بود....باور کنیــــــــــــــــــــد....خیلی

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت | 9:10 نویسنده | مادمازل |


اخ جون با گوشيم ميتونم بخونمتون فقط نظر نميدونم چرا نميشه بزارممم

+ تاریخ | جمعه یازدهم مهر 1393ساعت | 16:30 نویسنده | مادمازل |



خدا کنه سفر خوبی بشه...
حس  و جای لب تاپ بردن نیست ....
امیدوارم این یه هفته که خبری ازتون ندارممم اتفاق های خوبی ثبت کنییید :*

ببخشید جواب کامنت های پر مهرتون رو ندادمم...وقت نشد :(

+ تاریخ | پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت | 13:48 نویسنده | مادمازل |



اومدم خونه دیدم چندتا از عکس های قدیمی دوران مدرسه اش رو در اورده گفتم اینا چیه گفت خواستم با موبایلم عکس بگیرمم داشته باشم تو گوشیم...
امروز دختز دایی زنگ زد نو صداش غم بود....گفت مامانت یه عکس از دوران مدرسه اش که موهاش بلند و بازه و پاپیون بسته رو واسم تو واتس آپ فرستاده گفته این شکل کیه ؟ دختر دایی هم دو تا از اسم های فامیل رو گفته بعد مامانم گفته نه عزیزمم این شکل مهر... هست (خواهرم که فوت کرده )...
وای خدا مادر چه موجودیه آخه....بعد این همه سال هنوز مثل روز اول ِ....
قربون دلت برمم مامان...

عشق یعنی انتظار / تو دل یه مادر بی قرار

+ تاریخ | سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت | 23:32 نویسنده | مادمازل |


یادتونه که گفتم دوستم گفت این هفته نیستم و هفته دیگه بیا...
منم بلیط رو برای همین پنج شنبه گرفتم. دو شب پیش بهم اس ام اس داد که ای ول خیلی خوبه داری میای و اینجوری و اونجوری...بعد امروز بهش زنگ زدم کارش داشتم یهو گفت راستی من دارم هفته ذیگه با مامان اینا میرم شمال ، اخه خیلی دوست داشتن باهاشون برم دیگه دلم نیومد...ولی خیلی دوست داشتم باشم و ..... تو دلم گفتم ریدم به دوست داشتنت....
بهم گفتن خوب برو بلیط ات رو پس بده و بزار هفته بعدش که هست...گفتم عمرا...کسی که حتی خودش هم زنگ نزده بگه داره میره جایی ...بعدم از کجا معلوم که هفته بعدش در اختیار من بزاره تایمش و با هم باشیم...
خیلی اعصابم بهم ریخت یه جورایی تو ذهنی بدی خوردم....
ولی به خودم گفتمم مولود پاشو برو...یه بار خودت برو...شاید یه روزی برسه که هیچکی رو نداشته باشی.اونوقت میخوای چیکار کنی....
هی روزگار....

+ تاریخ | دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت | 23:9 نویسنده | مادمازل |




ديشب صداي هق‌هق دختركي در ساختمان بي‌نام كوچه 22 خدا را از پستو بيرون كشيد...



+ تو من رو مثل قديما دوست داري؟
- خوب معلومه كه نه‌،‌قبلا تو يه نفر كل زندگيم بود الان ديگه هدفم فرق كرده..(يه نفر،يعني بنده‌)
+هدفت چي شده؟
- كارم ، عشقم شده اون
+ اميدوارم هميشه روي خوب كار سمتت باشه :)
- ناراحت كه نشدي مولود؟
+ نه  ...


+ تاریخ | شنبه پنجم مهر 1393ساعت | 10:21 نویسنده | مادمازل |



اين ماه وضع بار شركت بهم ريخت.يهو خيلي كم شد...دليلش اين بود كه يكي از كشتي‌هاي بزرگ اصلي چند‌ماه پيش ورودشون ممنوع شد و ما بقي كشتي ها هم كه بار صاحب كالاي هميشگي خودشون داشتن و جايي براي اينكه بخوان جور اون كشتي رو بكشن نداشتن..
خلاصه وضع شركت اين ماه خوب نبود و اين دليل شد كه رئيس كمي از حقوق و مطالبات بچه ها رو نتونه كامل بده...و به قول خودش فقط يه كاري كنه كه يـــــِر به يـــِر بشه و ديگه از جيب نزاره.
نظرش اين هم هست كه نميشه نيرو كم كرد چون كارمند خوب رو توي هوا ميزنن و اين كه خودت وقت گذاشتي فرصت دادي كه طرف بعد از مدت‌ها روي كار سوار شه،حالا دو دستي بدي به يكي ديگه و يه روزه كه وضع بهتر شد كاسه چه كنم چه كنم دست نگيري و كمبود نيرو خوب نداشته باشي.
خواستم بش بگم خوب عزيز من تو كه ميبيني وضع اينه كي گفت پاشيد 4نفره با خانواده بريد سفر يك هفته و 30-40 تومن خرج بفرماييد.بعد سر ماه حقوق ما رو نتونيد كامل بديد...ها؟
يعني كلا هركي به فكر خويشِ...هيچكي حاضر نيست يكم فقط يكم از دلش بزنه تا بتونه درد‌دل يكي ديگه رو سبك كنه...
همكار محترمه هم كه يك هفته است تو خونه بعد از عملش خوابيده و از نظرش با اين ورم و كبودي‌ها خيلي وحشتناك شده اميدوارم پيش خودش فكر نكنه تا رفع كامل وحشت ميتونه تو خونه بــِكَپه....

رئيس گفت هروقت خواستي ميتوني بري سفر و زنگ بزن خانم فلاني هم برداره بياد سركار ...اين كه از قبل به من نگفتي كار اشتباهي كردي شما تو اولويت هستي و اين كه خانم يه روز قبل عملش زنگ زده اشتباه كرد و اگه من ميدونستم شما قصد سفر داريد با مرخصي اش به هيچ وجه موافقت نميكردم حتي اگه شده بود ميگفت پس من استعفا ميدم....

انروز صبح خواستم برم بليط بگيرم برا تهران بعد وسط راه گفتم برم چيكار كنم خوب...اين هفته هيچكدوم از دو دوست صميمي‌ام تهران نيستن....بعد من با كي پاشم برم اينور اونور....:(
خلاصه گذاشتم كه بار فكر كنم :(

ممنون كه خصوصيت بارزتون رو برام نوشتين...يه روز يه پست راجب خصوصيات خودم ميزارم :‌l


در‌آخر مردشور همه چيز رو ببرن...

+ تاریخ | پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت | 9:28 نویسنده | مادمازل |



بارزترين خصوصيت‌اتون چيه...؟
اون چيزي كه هم خودتون باورش داريد هم بقيه...
كار نداريم به خوب و بد بودن اون خصوصيت...اوني كه بارز هست رو بگيد

+ تاریخ | دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت | 8:42 نویسنده | مادمازل |



امروز صبح رو كردم به همكار و گفتم من سفرم رو بخاطر تو انداختم عقب‌تر چون كار واجبي نداشتم ميشد يكي دو روز اين ور اون ور كرد.برا همين شنبه عمل كردي چهارشنبه صبح ديگه سر كار باش من ميخوام برم (هرچند تصميم گرفتم كه پنجشنبه عصر بليط بگيرم ).
گفتم به هر حال تو روز سوم گچ بيني‌ات رو در مياري
گفت خوب تو اگه شد چهارشنبه عصر بليط بگير كه منم ديگه 5شنبه نيام...!
نگاش كرردم گفتم فلاني ميخواي بيني عمل كنيا...عمل قلب كه نداري ميخواي يه هفته بموني تو خونه...!!!
گفتم به هرحال اين همه لطفي بود كه من ميتونستم به تو بكنم...!
گفت حالا ببينم چي ميشه.
جوابش ندادم و رفتم سر جام نشستم و شروع كردم به تايپ كردن تو اينجا...

ميدونيد اصلا دختر بدي نيست...تازه از اين مدل هاست كه هرشبي كه كشك بادمجون،حليم بادمجون،الويه دارن چون ميدونه من دوست دارمم خودش يه ظرف بزرگ بر ميداره واسم مياره...
يا مثلا چون دست پخت مامانش خيلي تعريف كردني و خوشمزه است،تا حالا سه بار منو خونشون دعوت كردن و هر سري مامانش دو نمونه غذا درست كرده...يا مثلا اون سري كه پــ.ر.يــ.و.د بودم و حال نداشتم ديدم برام يه لقمه نون پنير گرفت و يه استكان چاي‌نبات داغ درست كرد و گذاشت رو ميزم...
ولي كلا مدل خيلي كاراش با من فرق ميكنه...
مثلا من اگه كلي كار داشته باشم و دلم بخواد چاي بخورم اول همه كارام رو تموم ميكنم بعد پا ميشم و چاي ميخورم ولي اون نه اگه تصميم گرفت چاي بخوره ميره ميخوره بعد ميشينه پاي كارش.يعني نظرش اينه كه خوب 10 دقيقه ديرتر كار تموم شه مگه چي ميشه...
يا اگه يه كار بهش سپرده ميشه كه سريع انجام شه،ما بينش به همه پي‌ام هاي واتس آپ و لاين و ....جواب ميده...
يا مثلا براي گفتن چيزي يا مرخصي يكدفعه‌ي فكر و مِن‌مِن نميكنه ميره سر راست به رئيس ميگه، و اگه هم رئيس اوكي رو با كمي تلخي و سردي جواب بده اصلا براش اهميتي نداره....

كلا مدلش با من فرق داره...خوب مطمئنا دنيا براي اون بهتر ميچرخه....

+ تاریخ | چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت | 8:12 نویسنده | مادمازل |



تقريبا 5 ماه پيش رئيسمون از من خواست يه كارمند خانم براي كمك به حسابداري و كنترل حساب پيدا كنم ، منم هرچي فكر كردم ديدم هيچكس  اطرافم نيست .همون روز اتفاقي توي مركز خريد يكي از دوست هاي خيلي دورم رو ديدم (درواقع بايد گفت آشنا ) هروقت من رو بعد از هر‌ از گاهي ميديد هميشه ميگفت جايي براي كار سراغ نداري و اين حرف ها...
زياد نميشناختمش در حد سلام و عليك اينكه خونوادش رو دور‌ا‌دور بشناسم.اون روز بهش گفتم ما يه نيرو ميخوايم بيا مصاحبه بده و ببينم چي ميشه.
چند روز بعد رئيسمون اومد و گفت خانم فلاني براي مصاحبه اومده طريقه آشنايي با اينجا رو شما زده و چجور آدميه و .... منم خوب يكم بيشتر از اون حدي كه ميشناختم تعريف كردم و اينها.قرار شد يك ماه آزمايش باهاش همكاري كنيم و ...
اين خانمي كه 3 سال هم از من كوچكتره و آشناي من هم هست،اومد و شد همكار...
ماه اول خيلي خوب فعاليت نشون ميداد و رضايت رو جلب كرد خلاصه مشغول به كار شد تا الان كه 5 ماه هست...اول كه اومده بود برا صحبت كه چيزي نگفت راجب مرخصي و ... بعد كه يك ماه تمام شد اومد و طلب مرخصي يه روزه كرد و گفت من ماهي يه بار بايد برم شيراز براي ارتودنسي دندونم بماند كه فقط ماه اول شد يك روز و 4 ماه بقيه هميشه هم پنجشنبه هم شنبه مرخصي ميگرفت و يه روز زئيس بش گفت تمام اين ها از مرخصي كلي ات كم ميشه و ....
حالا مني كه يك سال و نيم هست اينجا كارمندم كلا 7 روز  تا حالا مرخصي گرفتم!
خوب براي من مهم نبود چون كار اون دخلي به من نداره ، ولي رئيسمون روز اول تاكيد كرد كه در نبود من اين خانم بايد وظايف من رو انجام بده و جايگزين من ميشه هرچند‌وقت كه مرخصي باشم.
يكي - دو ماه پيش تصميم گرفت بيني اش رو عمل كنه ، حتي خودم واسش نوبت گرفتم از دكتر و خودم بهش تاكيد كردم حتما پيش اين عمل كنه چون كاراش رو ديده بودم ...

رئيس هم يه 20 روزي هست كه رفته  روسيه ، اين چند روزه هي از همكارا روزي هزار ميپرسيدم پس كي مياد من دارم هفته ديگه شنبه ميرم و ...
تا كه امروز داشتم به همكارا ميگفتم من بليط ميگرم و بش ميگم دارم هفته ديگه ميرم مطمئنن خودش هم تا آخر هفته مياد ، چون پسرش مدرسه ميره...
بعد چند دقيقه همكار مذكور اومد و گفت ميگم ميشه كه ما دو تامون با هم مرخصي بريم ديگه ؟ گفتمم نه...مطمئنا قبول نميكنه.گفت خوب مگه تا قبل اينكه من بيام اگه تو ميرفتي سفر خود رئيس كاراي تو رو انجام نميداد گفتم چرا.گفت خوب حالا هم اون انجام بده كار منم كه اصلا زياد نيست روزي يك ساعت هم نميشه...گفتم خوب اون كارمند گرفته برا اين چيزها بعدم حجم كار به نسبت قبل خيلي بيشتر شده..
گفت من نميدونم منم شنبه يا يك شنبه عمل بيني دارم ....
تو اون لحظه فقط ميخواستم بپرم بهش و بگم عوضي من از صبح كه ميام تا خود 2 مثل سگ كار ميكنم بعد تو حتي 1ساعت هم مشغول نيستي بقيه اش توي اينستاگرام و واتس آپ و ...هستي (اينكه ميگم يك ساعت واقعا روزي بيشتر از يك ساعت كار نداره ها ، يعني اصلا بيشتر نميشه كارش ) ماهي دو بار هم داري ميري شيراز ، صبح ها هم كه هميشه 15 مين دير ميكني و دو بار رئيس زود اومده شركت بت اخطار داده ‌، دو روز بعدش زود مياي باز ميشه همون آش و همون كاسه منم هيچي به رئيس نميگم...
هر روز بعد از كار من تو رو ميرسونم خونه‌اتون....
فقط نگاش كردم و گفتم فكر نميكنم قبول كنه....
گفت حالا تو بگو منم ميگم يه چيزي ميشه ديگه....
وااااااااااااي دلم ميخواست سرش بزنم تو ديوار....
يه حسي بم ميگه زودتر به رئيس ميگه و اونم كه از قصد سفر من مطلع نيست بهش اكي رو ميده بعد من كه بگم ميگه بزاريد فلاني برگرده....


باورتون نميشه اصراري براي سفر نداشتم...فقط محض اينكه روحيه ام عوض شه ميخواستم برمم ...هيچ برنامه اي هم نداشتم برا رفتن به تهران كه بگم آخ برنامه هام بهم ميريزه....ولي نميدونم چرا دلم ميخواد لج كنم و به هفته بعدش نندازم تا به اين بفهمونم كه اين همه پر رو بازي در نيار....

دارم ار عصبانيت مي‌پكم...
بياين و راهنمايي بدين........:(

+ تاریخ | سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت | 9:29 نویسنده | مادمازل |



ديشب برنامه خندوانه مهمانش مسعود فروتن بود... رامبد جوان گفت مردم ميگن شما ميريد آدمهاي معروف رو مياريد معلومه كه بايد لبشون خندون و دلشون شاد باشه‌،‌ما رو بياريد تا از دردها و بي پولي هامون بگيم بعد بفهميد مي‌شه خنديد يا نه ،‌فروتن يه جمله در جواب اين حرف به نقل قول از يكي از دوستانش گفت كه خيلي جالب بود،‌گفت: مال سفيد‌،مالِ روز سياه هست...من خيلي وقت‌ها پول نداشتم يه سري از كتاب‌هام رو فروختم...
حالا كار ندارم اين حرف براي آدم‌هاي معروف كليشه است يا نه ...و هميشه در حال يه جور ديگه خودشون رو نشون دادن هستن و....
ولي حرف جالبي بود‌،اينكه آدم به چيزهاش تعلق‌خاطر نداشته باشه...اينكه روز تنگ دستي بشه كاري كرد و ...


امروز صبح كه داشتم ميومدم شركت توي راه،راديو روشن بود مجري داشت راجب كنكور صحبت ميكرد و اينكه امسال همه قبول شدن‌،‌بعد با دو تا دختر تماس گرفتن كه هر‌دو با هم دوست بودن‌،‌و هر دو پاسخ نامه رو سفيد تحويل داده بودن و الان يكيشون اقتصادِ قم قبول شده بود و اون يكي علوم سياسي پيام‌نور‌تهران....
بعد يادم افتاد دوره من و مطمئنا قبل از من با چه بدبختي و استرسي كنكور ميداديم و قبول ميشديم....

امروز ميخواستم بشينم وسط شركت و زار بزنم‌،خسته ام از كار يعني از اين همه كار و به هيچ‌جا نرسيدن و فقط در حد پول‌تو‌‌جيبي بودن...كارم زياد شده تو شركت. كار زياد سختي نداره،‌اين كه كار هيچ ربطي به اون همه درس خوندن و بدبختي كه بابت شهريه و پروژه نداره درد داره...

دلم پر بود،اومدم اينجا غر‌زدم...:(

+ تاریخ | دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت | 13:54 نویسنده | مادمازل |




پسر عمه مذكور بود...همون كه ميخواست من حجاب داشته باشم و اينها...
پزشكي دانشگاه جندي شاپور قبول شد‌،از اين خبر خيلي خوشحال شدم،‌حتي باهاش تماس هم گرفتم كه تبريك بگم ولي گوشيش خاموش بود بعد هم كه فهميدم خط عوض كرده و مامان بابا بهش زنگ زدن ديگه زنگ نزدم.
بلكه بره دانشگاه يكم جاي روسري سر كن و محرم و نامحرم يه سري چيزايي ياد بگيره كه برا زندگي خودش و جامعه و ملتش مفيد باشه.

باشد كه رستگــــــــار شويم...هميشگي.

+ تاریخ | پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت | 9:59 نویسنده | مادمازل |



ميزان حرفهاي نگفته‌،درد،‌غم و تنهايي آدمهاي وبلاگي رابطه مستقيمي داره با عمر وبلاگشون...

+ تاریخ | سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت | 12:2 نویسنده | مادمازل |




نوشتن درباره یِ موضوعهایی که نوشتن دربارشون ساده به نظر میرسه مشکلتر اَز نوشتن درباره یِ موضوعهاییِ که نوشتن دربارشون مشکل به نظر میرسه.

چرا نميتونم بگم دقيقا چه مرگمه...هوم؟؟

+ تاریخ | دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت | 11:16 نویسنده | مادمازل |



خسته ام...
خيلي...
تنم ، روحم...خسته‌است....

+ تاریخ | یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت | 9:7 نویسنده | مادمازل |


ديشب تولد پسر يكي از دوستهاي نزديك خونوادگيمون بود‌،‌تصميم گرفته بودن تولدش رو خونه‌ي ما بگيرين.
از روز قبلش كه خبر دادن يه عالمه فكر كردم چي ميتونه يه پسر 8-7 ساله و با توجه به روحيه ميم خوشحالش كنه كه براش بخرم.مامان و بابا كه طبق معمول رفتن كارت هديه خريدن.
شب كه شمع هاش رو فوت كرد و دوست داشت كادوهاش رو باز كنه،‌مادرش از من خواست كه باز كنم.اولين كادو  از طرف مادرش باز كردم ، 3تا كادو بود كه تو يه بسته طناب و يه بازي ورزش بود كه تا ديدشون گفت اصلا ميشه بگي من با اين طناب كجا و چه جوري بازي كنم؟؟! كادو بعدي مادرش يه سري كتاب داستان بود كه اينقده كه من ذوق كردم اون نصف منم ذوق نكرد،كادو سوم هم يه بازي فكري بود كه در واقع بازي و رياضي بود...
كادوي باباش و مادرجون،پدرجون،دايي‌اش و مامان باباي منم كه نقدي بود و در قبال هر پاكتي كه باز ميكردم يه لبخند ميزد و ميرفت بوسشون ميكرد.
وقتي كادوي خودم رو باز كردم ، يه حالت عجيبي شد، ميخ شد و دهنش وا موند و همه گفتيم آخ كه الان سكته ميكنه...1دقيقه تمام دهنش وا مونده بود و بعد يه داد زد و پريد تو بغل من و داداشم....:)
حالتش من رو ياد يه ويدئو انداخت كه سما بهم داده بود،تولد يه دختر بچه بود كه مامانش بعد كادو دادنش ميخواست اون رو به آرزوش برسونه و ببرتش والت‌ديزني...
من براش بلوز‌ شورت جديد تيم ملي فوتبال شماره اشكان دژاگه خريده بودم.
اين لباس توي بغلش بود و هرجا ميرفت با خودش ميبرد.گفتم ميم جون من نميدونستم واست رئال بخرم يا تيم ملي ولي ديگه تصميم گرفتم اين رو بخرم...با خوشحالي گفـــــــت نــــــــــــه من لباس ميهن عزيزم رو بيشتر از رئال دوست دارم :)
مادرش ميگفت شايد هيچي حال اين رو اين همه خوب نميكرد.شب هم قبل رفتن وقتي تو ماشين بود باز پياده شد و تشكر كرد :)

شب وقت خواب داشتم فكر ميكردم چي ميشد ما همه نيازهاي همديگرو تا حدودي ميشناختيم ... جي ميشد اگه كاري ميخوايم بكنيم از روي رفع تكليفي نباشه...
شناختن نيازهاي همديگه توي هر موردي كار سختي نيست،فقط يكم فكر،تامل....ميخواد.فكر كنم اينجور دنياي بهتري داشتييم ....

+ تاریخ | دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت | 11:49 نویسنده | مادمازل |



ديروز رفتم ويندوز لپ تاپم رو عوض كردمم بعد كه آوردمش دكمه fn كار نميكنه كسي هست اينجا بدونه كه مشكل از سخت‌افزاره يا نرم‌افزار؟ :(

+ تاریخ | چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت | 12:58 نویسنده | مادمازل |



به يك سفر كاملا خوب نياز ندارم
ولي خوب اين سفر‌ي كه توي نظر من هست ملزم به داشتن يه سري چيزهاست مثل پول،وقت،همسفر‌خوب و ....
براي يه سفر داخلي نسبتا خوب كمي پس‌انداز دارم ولي مهم يك آدم پايه و هم‌فكر هست كه بين دوستان هست ولي شرايط فعلي اونها ايجاب نمي‌كنه برا همچين سفري...
هرچند كه اميدوارم اين شرايط پيش بياد و برم ولي اگر هم نشد بي‌شك راهي تهران ميشم...
تهران با اون همه دود‌ و‌ دمش با اون عصرهاي دلگيرش(براي من)‌با اون تضاد طبقاتيِ كه گاهي وسط خيابوناش اشكهاي من رو در مياره ولي در‌كل مي‌تونه توي روحيه‌‌ام تاثير نسبتا خوبي داشته باشه...
خوب من واسه خيابون وليعصر با اون درخت‌هاي بلندش جون ميدمم...واسه شمس العماره،واسه ظهيرالدوله اش...از همه مهمتر واسه ديدن دوست هاي خوبمم...كه حالا جدا از اون دوست‌ها هميشگي قديمي كسايي بودن كه اينجا پيداشون كردم :) مثل مارال نازنينم كه زمستون پارسال كه تهران بودم سوپرايزم كرد و ...
كلا من برا ديدار با دوستاي وبلاگي ام هيچ دلهره اي ندارم ...

غبطه ميخورمم به حال اون كسايي كه كارشون،‌خريدشون،‌مهمونيشون و سفرشون سر جاش هست...

شماها نرفتين يه سفر درست اساسي كه بشه اسمش رو واقعا گذاشت سفــــــر؟يا قصدش رو نداريد؟

+ تاریخ | سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت | 12:20 نویسنده | مادمازل |



ديشب برنامه خندوانه رو ديدم...مهمانش دكتر منصور بهرامي بود( كارشناس تحليل رفتاري )
راميد جوان ازش پرسيد ما ملت شادي هستيم؟ گفت نه...اصلا....گفت شاد بودن در بر گيرنده ي خيلي چيزهاست...يكي از چيزها پوشش هست...
ميگفت اگر هندي ها شاد ترين مردم دنيا هستند بخاطر اين است خوب بلدند با شرايط كنار بيايند...چون خوب بلدند كنار هم و با هم زندگي كنند...

بعد در رختخواب من فكر كردم...هي فكر كردم....
به اين همه آدم افسرده  اي كه كنارم هستند و گل سر سبدشان خودم...
به اين همه تنها...تنهايي ها...تنها بودن هاي ِ در جمع بودن ها....
....


يك دوست تهراني داشتمم براي كارش آمده بود اينجـــــا...قبلش هم در هلند درس خوانده بود...
هميشه ميگفــــــت ...نه تو و نه هيچكدام از همشهري هايت قدر اينجا را نميدانيد....
قدر درياي اينجا را ، قدر تميزي آسمان ، قدر هواي تميز را، قدر مهرباني هاي آدم ها را ،قدر قدمت شهرتان ، قدر بافت پر از تاريخ تان ، قدر نارو نزدن را ...و مهم تر از همه قدر وقت را...
اينجا پر از وقت است...اينجا ميشود در يك روز...سر كار بود، خريد هم رفت ، قدم هم زد ، شام هم پخت ، كتاب هم خواند....اينجا جنازه نيستي ، اينجا براي انجام يك كار لازم نيست يك روز كامل را اختصاص داد، اينجا همه چيز جريان دارد....
بعد من هميشه ميگفتممم پس شما هم لابد قدر آن همه نمايشگاه و سينما را نميدانيد ، قدر آن درخت ها ...قدر خيايبان وليعصر كه بايد برايش جان داد ، قدر كوه هايتان ، قدر آموزشگا هاي مختلف ، كلاس هاي مختلف ، قدر اين همه امكانات را....
او هميشه لبخند ميزد...جواب نميداد...ميگفت شايد روزي بفهمي يك چيزهايي را نميشود تاق زد...
او اينجا كه بود هميشه شاد بود...هفته اي  حداقل يك بار در دريا آبتني ميكرد ، ماهي يكي - دوبار به قهوه خانه هاي قديمي شهر ميرفت و همصحبت پيرمردهاي قديمي شهر ميشد  ، مهماني دوستانه ميگرفت ، دوربينش را برميداشت به سوراخ سمبه هاي شهر سرك ميكشيد ، خيلي از مراسم هاي آييني شهر را ميرفت ، آشپزي ميكرد و....لذت ميبرد...
نميدانم كفه ي ترازوي دليل ه و معیاارهاي من سنگين تر بود يا دليل هاي او....








ترمینال کانتینری گمرک


صید میگو




برچسب‌ها: شهر من, عکس نوشت, معیار
+ تاریخ | پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت | 10:40 نویسنده | مادمازل |