حرفهاي در گوشي


امروز صبح رو كردم به همكار و گفتم من سفرم رو بخاطر تو انداختم عقب‌تر چون كار واجبي نداشتم ميشد يكي دو روز اين ور اون ور كرد.برا همين شنبه عمل كردي چهارشنبه صبح ديگه سر كار باش من ميخوام برم (هرچند تصميم گرفتم كه پنجشنبه عصر بليط بگيرم ).
گفتم به هر حال تو روز سوم گچ بيني‌ات رو در مياري
گفت خوب تو اگه شد چهارشنبه عصر بليط بگير كه منم ديگه 5شنبه نيام...!
نگاش كرردم گفتم فلاني ميخواي بيني عمل كنيا...عمل قلب كه نداري ميخواي يه هفته بموني تو خونه...!!!
گفتم به هرحال اين همه لطفي بود كه من ميتونستم به تو بكنم...!
گفت حالا ببينم چي ميشه.
جوابش ندادم و رفتم سر جام نشستم و شروع كردم به تايپ كردن تو اينجا...

ميدونيد اصلا دختر بدي نيست...تازه از اين مدل هاست كه هرشبي كه كشك بادمجون،حليم بادمجون،الويه دارن چون ميدونه من دوست دارمم خودش يه ظرف بزرگ بر ميداره واسم مياره...
يا مثلا چون دست پخت مامانش خيلي تعريف كردني و خوشمزه است،تا حالا سه بار منو خونشون دعوت كردن و هر سري مامانش دو نمونه غذا درست كرده...يا مثلا اون سري كه پــ.ر.يــ.و.د بودم و حال نداشتم ديدم برام يه لقمه نون پنير گرفت و يه استكان چاي‌نبات داغ درست كرد و گذاشت رو ميزم...
ولي كلا مدل خيلي كاراش با من فرق ميكنه...
مثلا من اگه كلي كار داشته باشم و دلم بخواد چاي بخورم اول همه كارام رو تموم ميكنم بعد پا ميشم و چاي ميخورم ولي اون نه اگه تصميم گرفت چاي بخوره ميره ميخوره بعد ميشينه پاي كارش.يعني نظرش اينه كه خوب 10 دقيقه ديرتر كار تموم شه مگه چي ميشه...
يا اگه يه كار بهش سپرده ميشه كه سريع انجام شه،ما بينش به همه پي‌ام هاي واتس آپ و لاين و ....جواب ميده...
يا مثلا براي گفتن چيزي يا مرخصي يكدفعه‌ي فكر و مِن‌مِن نميكنه ميره سر راست به رئيس ميگه، و اگه هم رئيس اوكي رو با كمي تلخي و سردي جواب بده اصلا براش اهميتي نداره....

كلا مدلش با من فرق داره...خوب مطمئنا دنيا براي اون بهتر ميچرخه....

+ تاریخ | چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت | 8:12 نویسنده | مادمازل |



تقريبا 5 ماه پيش رئيسمون از من خواست يه كارمند خانم براي كمك به حسابداري و كنترل حساب پيدا كنم ، منم هرچي فكر كردم ديدم هيچكس  اطرافم نيست .همون روز اتفاقي توي مركز خريد يكي از دوست هاي خيلي دورم رو ديدم (درواقع بايد گفت آشنا ) هروقت من رو بعد از هر‌ از گاهي ميديد هميشه ميگفت جايي براي كار سراغ نداري و اين حرف ها...
زياد نميشناختمش در حد سلام و عليك اينكه خونوادش رو دور‌ا‌دور بشناسم.اون روز بهش گفتم ما يه نيرو ميخوايم بيا مصاحبه بده و ببينم چي ميشه.
چند روز بعد رئيسمون اومد و گفت خانم فلاني براي مصاحبه اومده طريقه آشنايي با اينجا رو شما زده و چجور آدميه و .... منم خوب يكم بيشتر از اون حدي كه ميشناختم تعريف كردم و اينها.قرار شد يك ماه آزمايش باهاش همكاري كنيم و ...
اين خانمي كه 3 سال هم از من كوچكتره و آشناي من هم هست،اومد و شد همكار...
ماه اول خيلي خوب فعاليت نشون ميداد و رضايت رو جلب كرد خلاصه مشغول به كار شد تا الان كه 5 ماه هست...اول كه اومده بود برا صحبت كه چيزي نگفت راجب مرخصي و ... بعد كه يك ماه تمام شد اومد و طلب مرخصي يه روزه كرد و گفت من ماهي يه بار بايد برم شيراز براي ارتودنسي دندونم بماند كه فقط ماه اول شد يك روز و 4 ماه بقيه هميشه هم پنجشنبه هم شنبه مرخصي ميگرفت و يه روز زئيس بش گفت تمام اين ها از مرخصي كلي ات كم ميشه و ....
حالا مني كه يك سال و نيم هست اينجا كارمندم كلا 7 روز  تا حالا مرخصي گرفتم!
خوب براي من مهم نبود چون كار اون دخلي به من نداره ، ولي رئيسمون روز اول تاكيد كرد كه در نبود من اين خانم بايد وظايف من رو انجام بده و جايگزين من ميشه هرچند‌وقت كه مرخصي باشم.
يكي - دو ماه پيش تصميم گرفت بيني اش رو عمل كنه ، حتي خودم واسش نوبت گرفتم از دكتر و خودم بهش تاكيد كردم حتما پيش اين عمل كنه چون كاراش رو ديده بودم ...

رئيس هم يه 20 روزي هست كه رفته  روسيه ، اين چند روزه هي از همكارا روزي هزار ميپرسيدم پس كي مياد من دارم هفته ديگه شنبه ميرم و ...
تا كه امروز داشتم به همكارا ميگفتم من بليط ميگرم و بش ميگم دارم هفته ديگه ميرم مطمئنن خودش هم تا آخر هفته مياد ، چون پسرش مدرسه ميره...
بعد چند دقيقه همكار مذكور اومد و گفت ميگم ميشه كه ما دو تامون با هم مرخصي بريم ديگه ؟ گفتمم نه...مطمئنا قبول نميكنه.گفت خوب مگه تا قبل اينكه من بيام اگه تو ميرفتي سفر خود رئيس كاراي تو رو انجام نميداد گفتم چرا.گفت خوب حالا هم اون انجام بده كار منم كه اصلا زياد نيست روزي يك ساعت هم نميشه...گفتم خوب اون كارمند گرفته برا اين چيزها بعدم حجم كار به نسبت قبل خيلي بيشتر شده..
گفت من نميدونم منم شنبه يا يك شنبه عمل بيني دارم ....
تو اون لحظه فقط ميخواستم بپرم بهش و بگم عوضي من از صبح كه ميام تا خود 2 مثل سگ كار ميكنم بعد تو حتي 1ساعت هم مشغول نيستي بقيه اش توي اينستاگرام و واتس آپ و ...هستي (اينكه ميگم يك ساعت واقعا روزي بيشتر از يك ساعت كار نداره ها ، يعني اصلا بيشتر نميشه كارش ) ماهي دو بار هم داري ميري شيراز ، صبح ها هم كه هميشه 15 مين دير ميكني و دو بار رئيس زود اومده شركت بت اخطار داده ‌، دو روز بعدش زود مياي باز ميشه همون آش و همون كاسه منم هيچي به رئيس نميگم...
هر روز بعد از كار من تو رو ميرسونم خونه‌اتون....
فقط نگاش كردم و گفتم فكر نميكنم قبول كنه....
گفت حالا تو بگو منم ميگم يه چيزي ميشه ديگه....
وااااااااااااي دلم ميخواست سرش بزنم تو ديوار....
يه حسي بم ميگه زودتر به رئيس ميگه و اونم كه از قصد سفر من مطلع نيست بهش اكي رو ميده بعد من كه بگم ميگه بزاريد فلاني برگرده....


باورتون نميشه اصراري براي سفر نداشتم...فقط محض اينكه روحيه ام عوض شه ميخواستم برمم ...هيچ برنامه اي هم نداشتم برا رفتن به تهران كه بگم آخ برنامه هام بهم ميريزه....ولي نميدونم چرا دلم ميخواد لج كنم و به هفته بعدش نندازم تا به اين بفهمونم كه اين همه پر رو بازي در نيار....

دارم ار عصبانيت مي‌پكم...
بياين و راهنمايي بدين........:(

+ تاریخ | سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت | 9:29 نویسنده | مادمازل |



ديشب برنامه خندوانه مهمانش مسعود فروتن بود... رامبد جوان گفت مردم ميگن شما ميريد آدمهاي معروف رو مياريد معلومه كه بايد لبشون خندون و دلشون شاد باشه‌،‌ما رو بياريد تا از دردها و بي پولي هامون بگيم بعد بفهميد مي‌شه خنديد يا نه ،‌فروتن يه جمله در جواب اين حرف به نقل قول از يكي از دوستانش گفت كه خيلي جالب بود،‌گفت: مال سفيد‌،مالِ روز سياه هست...من خيلي وقت‌ها پول نداشتم يه سري از كتاب‌هام رو فروختم...
حالا كار ندارم اين حرف براي آدم‌هاي معروف كليشه است يا نه ...و هميشه در حال يه جور ديگه خودشون رو نشون دادن هستن و....
ولي حرف جالبي بود‌،اينكه آدم به چيزهاش تعلق‌خاطر نداشته باشه...اينكه روز تنگ دستي بشه كاري كرد و ...


امروز صبح كه داشتم ميومدم شركت توي راه،راديو روشن بود مجري داشت راجب كنكور صحبت ميكرد و اينكه امسال همه قبول شدن‌،‌بعد با دو تا دختر تماس گرفتن كه هر‌دو با هم دوست بودن‌،‌و هر دو پاسخ نامه رو سفيد تحويل داده بودن و الان يكيشون اقتصادِ قم قبول شده بود و اون يكي علوم سياسي پيام‌نور‌تهران....
بعد يادم افتاد دوره من و مطمئنا قبل از من با چه بدبختي و استرسي كنكور ميداديم و قبول ميشديم....

امروز ميخواستم بشينم وسط شركت و زار بزنم‌،خسته ام از كار يعني از اين همه كار و به هيچ‌جا نرسيدن و فقط در حد پول‌تو‌‌جيبي بودن...كارم زياد شده تو شركت. كار زياد سختي نداره،‌اين كه كار هيچ ربطي به اون همه درس خوندن و بدبختي كه بابت شهريه و پروژه نداره درد داره...

دلم پر بود،اومدم اينجا غر‌زدم...:(

+ تاریخ | دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت | 13:54 نویسنده | مادمازل |




پسر عمه مذكور بود...همون كه ميخواست من حجاب داشته باشم و اينها...
پزشكي دانشگاه جندي شاپور قبول شد‌،از اين خبر خيلي خوشحال شدم،‌حتي باهاش تماس هم گرفتم كه تبريك بگم ولي گوشيش خاموش بود بعد هم كه فهميدم خط عوض كرده و مامان بابا بهش زنگ زدن ديگه زنگ نزدم.
بلكه بره دانشگاه يكم جاي روسري سر كن و محرم و نامحرم يه سري چيزايي ياد بگيره كه برا زندگي خودش و جامعه و ملتش مفيد باشه.

باشد كه رستگــــــــار شويم...هميشگي.

+ تاریخ | پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت | 9:59 نویسنده | مادمازل |



ميزان حرفهاي نگفته‌،درد،‌غم و تنهايي آدمهاي وبلاگي رابطه مستقيمي داره با عمر وبلاگشون...

+ تاریخ | سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت | 12:2 نویسنده | مادمازل |




نوشتن درباره یِ موضوعهایی که نوشتن دربارشون ساده به نظر میرسه مشکلتر اَز نوشتن درباره یِ موضوعهاییِ که نوشتن دربارشون مشکل به نظر میرسه.

چرا نميتونم بگم دقيقا چه مرگمه...هوم؟؟

+ تاریخ | دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت | 11:16 نویسنده | مادمازل |



خسته ام...
خيلي...
تنم ، روحم...خسته‌است....

+ تاریخ | یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت | 9:7 نویسنده | مادمازل |


ديشب تولد پسر يكي از دوستهاي نزديك خونوادگيمون بود‌،‌تصميم گرفته بودن تولدش رو خونه‌ي ما بگيرين.
از روز قبلش كه خبر دادن يه عالمه فكر كردم چي ميتونه يه پسر 8-7 ساله و با توجه به روحيه ميم خوشحالش كنه كه براش بخرم.مامان و بابا كه طبق معمول رفتن كارت هديه خريدن.
شب كه شمع هاش رو فوت كرد و دوست داشت كادوهاش رو باز كنه،‌مادرش از من خواست كه باز كنم.اولين كادو  از طرف مادرش باز كردم ، 3تا كادو بود كه تو يه بسته طناب و يه بازي ورزش بود كه تا ديدشون گفت اصلا ميشه بگي من با اين طناب كجا و چه جوري بازي كنم؟؟! كادو بعدي مادرش يه سري كتاب داستان بود كه اينقده كه من ذوق كردم اون نصف منم ذوق نكرد،كادو سوم هم يه بازي فكري بود كه در واقع بازي و رياضي بود...
كادوي باباش و مادرجون،پدرجون،دايي‌اش و مامان باباي منم كه نقدي بود و در قبال هر پاكتي كه باز ميكردم يه لبخند ميزد و ميرفت بوسشون ميكرد.
وقتي كادوي خودم رو باز كردم ، يه حالت عجيبي شد، ميخ شد و دهنش وا موند و همه گفتيم آخ كه الان سكته ميكنه...1دقيقه تمام دهنش وا مونده بود و بعد يه داد زد و پريد تو بغل من و داداشم....:)
حالتش من رو ياد يه ويدئو انداخت كه سما بهم داده بود،تولد يه دختر بچه بود كه مامانش بعد كادو دادنش ميخواست اون رو به آرزوش برسونه و ببرتش والت‌ديزني...
من براش بلوز‌ شورت جديد تيم ملي فوتبال شماره اشكان دژاگه خريده بودم.
اين لباس توي بغلش بود و هرجا ميرفت با خودش ميبرد.گفتم ميم جون من نميدونستم واست رئال بخرم يا تيم ملي ولي ديگه تصميم گرفتم اين رو بخرم...با خوشحالي گفـــــــت نــــــــــــه من لباس ميهن عزيزم رو بيشتر از رئال دوست دارم :)
مادرش ميگفت شايد هيچي حال اين رو اين همه خوب نميكرد.شب هم قبل رفتن وقتي تو ماشين بود باز پياده شد و تشكر كرد :)

شب وقت خواب داشتم فكر ميكردم چي ميشد ما همه نيازهاي همديگرو تا حدودي ميشناختيم ... جي ميشد اگه كاري ميخوايم بكنيم از روي رفع تكليفي نباشه...
شناختن نيازهاي همديگه توي هر موردي كار سختي نيست،فقط يكم فكر،تامل....ميخواد.فكر كنم اينجور دنياي بهتري داشتييم ....

+ تاریخ | دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت | 11:49 نویسنده | مادمازل |



ديروز رفتم ويندوز لپ تاپم رو عوض كردمم بعد كه آوردمش دكمه fn كار نميكنه كسي هست اينجا بدونه كه مشكل از سخت‌افزاره يا نرم‌افزار؟ :(

+ تاریخ | چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت | 12:58 نویسنده | مادمازل |



به يك سفر كاملا خوب نياز ندارم
ولي خوب اين سفر‌ي كه توي نظر من هست ملزم به داشتن يه سري چيزهاست مثل پول،وقت،همسفر‌خوب و ....
براي يه سفر داخلي نسبتا خوب كمي پس‌انداز دارم ولي مهم يك آدم پايه و هم‌فكر هست كه بين دوستان هست ولي شرايط فعلي اونها ايجاب نمي‌كنه برا همچين سفري...
هرچند كه اميدوارم اين شرايط پيش بياد و برم ولي اگر هم نشد بي‌شك راهي تهران ميشم...
تهران با اون همه دود‌ و‌ دمش با اون عصرهاي دلگيرش(براي من)‌با اون تضاد طبقاتيِ كه گاهي وسط خيابوناش اشكهاي من رو در مياره ولي در‌كل مي‌تونه توي روحيه‌‌ام تاثير نسبتا خوبي داشته باشه...
خوب من واسه خيابون وليعصر با اون درخت‌هاي بلندش جون ميدمم...واسه شمس العماره،واسه ظهيرالدوله اش...از همه مهمتر واسه ديدن دوست هاي خوبمم...كه حالا جدا از اون دوست‌ها هميشگي قديمي كسايي بودن كه اينجا پيداشون كردم :) مثل مارال نازنينم كه زمستون پارسال كه تهران بودم سوپرايزم كرد و ...
كلا من برا ديدار با دوستاي وبلاگي ام هيچ دلهره اي ندارم ...

غبطه ميخورمم به حال اون كسايي كه كارشون،‌خريدشون،‌مهمونيشون و سفرشون سر جاش هست...

شماها نرفتين يه سفر درست اساسي كه بشه اسمش رو واقعا گذاشت سفــــــر؟يا قصدش رو نداريد؟

+ تاریخ | سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت | 12:20 نویسنده | مادمازل |



ديشب برنامه خندوانه رو ديدم...مهمانش دكتر منصور بهرامي بود( كارشناس تحليل رفتاري )
راميد جوان ازش پرسيد ما ملت شادي هستيم؟ گفت نه...اصلا....گفت شاد بودن در بر گيرنده ي خيلي چيزهاست...يكي از چيزها پوشش هست...
ميگفت اگر هندي ها شاد ترين مردم دنيا هستند بخاطر اين است خوب بلدند با شرايط كنار بيايند...چون خوب بلدند كنار هم و با هم زندگي كنند...

بعد در رختخواب من فكر كردم...هي فكر كردم....
به اين همه آدم افسرده  اي كه كنارم هستند و گل سر سبدشان خودم...
به اين همه تنها...تنهايي ها...تنها بودن هاي ِ در جمع بودن ها....
....


يك دوست تهراني داشتمم براي كارش آمده بود اينجـــــا...قبلش هم در هلند درس خوانده بود...
هميشه ميگفــــــت ...نه تو و نه هيچكدام از همشهري هايت قدر اينجا را نميدانيد....
قدر درياي اينجا را ، قدر تميزي آسمان ، قدر هواي تميز را، قدر مهرباني هاي آدم ها را ،قدر قدمت شهرتان ، قدر بافت پر از تاريخ تان ، قدر نارو نزدن را ...و مهم تر از همه قدر وقت را...
اينجا پر از وقت است...اينجا ميشود در يك روز...سر كار بود، خريد هم رفت ، قدم هم زد ، شام هم پخت ، كتاب هم خواند....اينجا جنازه نيستي ، اينجا براي انجام يك كار لازم نيست يك روز كامل را اختصاص داد، اينجا همه چيز جريان دارد....
بعد من هميشه ميگفتممم پس شما هم لابد قدر آن همه نمايشگاه و سينما را نميدانيد ، قدر آن درخت ها ...قدر خيايبان وليعصر كه بايد برايش جان داد ، قدر كوه هايتان ، قدر آموزشگا هاي مختلف ، كلاس هاي مختلف ، قدر اين همه امكانات را....
او هميشه لبخند ميزد...جواب نميداد...ميگفت شايد روزي بفهمي يك چيزهايي را نميشود تاق زد...
او اينجا كه بود هميشه شاد بود...هفته اي  حداقل يك بار در دريا آبتني ميكرد ، ماهي يكي - دوبار به قهوه خانه هاي قديمي شهر ميرفت و همصحبت پيرمردهاي قديمي شهر ميشد  ، مهماني دوستانه ميگرفت ، دوربينش را برميداشت به سوراخ سمبه هاي شهر سرك ميكشيد ، خيلي از مراسم هاي آييني شهر را ميرفت ، آشپزي ميكرد و....لذت ميبرد...
نميدانم كفه ي ترازوي دليل ه و معیاارهاي من سنگين تر بود يا دليل هاي او....








ترمینال کانتینری گمرک


صید میگو




برچسب‌ها: شهر من, عکس نوشت, معیار
+ تاریخ | پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت | 10:40 نویسنده | مادمازل |



اينجا خيلي گرمه...اونقدر گرمم كه حتي حس نوشتن هم از آدم گرفته ميشه...
دماي هوا مهم نيست...مهم اون شرجي خري هست كه نفس آدم رو ميگيره...شما فكر كنين وقتي عينك ميزني و ساعت ميبندي كه بري بيرون...پات رو از در خونه فقط يه قدم بزاري بيرون ديگه نه عقربه هاي ساعت رو ميبيني نه از پشت عينك چيزي...
تو خوه واسه كولر خنكِ و بيرون جهنممم....!
اونقدر هوا بد شده اين چند وقته كه نميتونين تصور كنين من خوشحالم كه اين مسئله رو نميتونين تصور كنين...:(

يادتونه راجب آرزوهام نوشته بودم...به يكيش رسيدممم...خيلي خوشحالم....اين يكي ميتونست خيلي تو احوال من كمك كنه...:)

هنوز هرشب واقعه رو ميخونممم...برام مهم نيست...حجاب ندارم...نماز نميخونم...روزه نميگيرم....برام اين مهمه كه خدا نوع رفاقت من رو دوست داره...و منم خيلي دوسش دارمم....بهم كمك ميكنه و من هرشب قبل خواب كمي باهاش حرف ميزنممم....

سما نوشته بود خيلي ناراحت ِ كه تصوري كه از زندگي تو بچگي اش داشته اصلا ايني نبوده كه الان هست...خواستم حرفش رو تاييد كنم و بگم منم...

بعضي آدمها هستن كه خوب بلدن به خودشون خوش بگذرونن...يعني خودشون شرايط به وجود ميارن برا شاد بودن...حالا هركس به هر روشي...و من خيلي ناراحتم كه اصلا بلد نيستمممم:(

روحيه ام و جسمم خيلي خسته است...حال بهم زنه كه مثل يه ماشين كه بهش برنامه دادن داريم زندگي ميكنيم...يعني من اينجوريم...صبح تا ظهر سرمار ظهر خونه و ناهار و خواب....عصر تلويزيون و خونه و گاهي چي بشه و نشه يه خريدي خونه خاله اي ....شب هم خواب... اگه جز دسته من نيستين خيلي واااااااااااااستون خوشحالممم ، دلم يه سفر يه هفته اي تو پـــــــــ ميخواد...برم از اين همه خستگي خالي شم و پر از انرژي شمممم و برگردممم

اين عكس رو تقديم ميكنم به همه خانم هاي گلي كه اينجا كنارم هستن، يا شايد گذري ميبينن .....

البته ميدونم بايد منتظر يه كامنت از طرف مرصاد راجب اين عكس بود :دي




خدا بخواد كه رمز رو يادتون هست؟؟ :دي


ادامه مطلب
+ تاریخ | یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت | 13:21 نویسنده | مادمازل |


یه پسر عمه دارم که دو سال از داداشم بزرگتره...
وقتی بچه بود عمه ام که همش 35-36 سالش بود فوت کرد....
از همون بچگی دوستش داشتم مثل داداشم و باهاش تقریبا خیلی صمیمی هستم...مامان و بابام هم خیلی دوست داره ...
یه دو سالی هست یعنی از وقتی سوم دبیرستان بود رفت یکم تو فاز مذهب و این حرفها....ولی خوب نه خودش اهل بحث و این برنامه هاست نه من دلم میخواست هیچ وقت تو راهی که رفته دخالت کنم..
معمولا هم زیاد خونه ما میاد و چند روز میمونه...
حالا بگذریم...
الان رفته مشهد و مامانم بش زنگ زد و ازش خواست اون نوع زعفرونی که همیشه استفاده میکنه واسش بخره و بیاره اونم از من خواست عکسش رو بگیرم و بفرستم...خلاصه...
امروز ...
بهم مسیج داد اول یه عکس فرستاد که زعفرون و برای من جیلی بیلی خریده...بعد یه مسیج داد که نوشته بود:
سلام مولودی...یه مسئله ای هست که میخواستم چند وقت بهت بگم ولی روم نمیشده...حالا میگم از من هم ناراحت نشو تو رو خدا...
از این به بعد هروفت هم رو میبینیم لطفا با من دست نده و روسری جلو من سر کن....تو رو خدا ناراحت نشو از من...هرکسی عقیده خودش رو داره ناراحت نشو... جواب این حرفمم نده...واسه جبران حرفمم هم جیلی بیلی خریدم واست.....


واقعا نمیدونم چیکار کنم الان...خواستم بگم تو از بچگی با ما بزرگ شدی...مثل داداشمی...این حرفها یعنی چی....
خواستم بگم آره چون هرکی اعتقاد خودش رو داره پس سعی کن به اعتقاد همه احترام بزاری و از من نخوای روسری سر کنمم...
بعد دلم نیومد ....
اصلا نمیدونم چی بگم چیکار کنمم....

شما بگید چیکار کنم الان....؟

 

+ تاریخ | سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت | 15:49 نویسنده | مادمازل |



چند وقت پيش كه سما راجب قانون جذب و فكر كردن به آرزوهام نوشته بود...
يادم افتاد 5-6 ماه پيش يه دفترچه خريده بودم بر اينكار....
امروز درش اوردم و شروع كردم به نوشتن...
همش شد 11 مورد...باورتون ميشه...!!! 11 تا....!!!  آرزوهايي كه شايد واسه خيلي ها كم باشه و خنده دار....
ولي واسه من آرزو هستن...آرزو
میدونمم خیلی از چیزهای من و شرایط فعلی من ارزوی خیلیا باشه....
ولی ارزو هرکسی به خودش مریوطه و هیچکس نمیتونه راجبشون قضاوت کنه





تو این شب ها واسه آرزوی هم دعا کنیم

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت | 12:11 نویسنده | مادمازل |



ميگم ماهايي كه تا وقتي به يه  مشكل خيلي بد ميخورييم و مستاصل ميشييم و درمونده....
و جدا از رابطه هميشگي  خاص خودمون با خدامون شروع ميكنيم به دعا خوندن و از ته دل خواستن و قرآن باز كردن و خوندن يه سوره ..... خدا تو دلش به ما نميخنده و بگه اين ديگه عجب موجوديه؟ برو بينيم بابا؟؟

به نظرتون ميگه؟؟

+ تاریخ | پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت | 11:4 نویسنده | مادمازل |



خدايا من بنده رو سياه تو ام ولي دوست تو همستم...
هميشه جلوت شرمنده ام ولي تو آغوشت هم هستم....من يه آدم دم دمي مزاج و حال به حالي ام ولي هميشه عاشق تو ام....
خدايا تو كه ميدوني من الان دردم خودم نيست...براي خودم زجه نميزنم....براي خودم نيست كه راه گلوم بسته و خواب ندارم...
خدايا خودت بزرگي كن مثل هميشه....خدا هوامونو داشته باش مثل هميشه...
خدايا نزار اون اتفاق بد بي افته....
تو بزرگي...تو كريمي...تو رحيمي...تو بخشنده اي....
خدايا خودت بزرگي كن...خدا....

+ تاریخ | دوشنبه نهم تیر 1393ساعت | 11:9 نویسنده | مادمازل


 

تجربه و روزگار ثابت كرده ، بودنم با دیگران، تاحالا همیشه یا به خودم آسیب زده یا به اونا یا به هر دو. پس یا باید تغییر کنم یا خفه شم و به تنهاییم ادامه بدم...

+اينجا هم دارم خود سانسوري ميكنم....اينجور كه نميشه، خفه ميشم....بايد يه راهي پيدا كنم!
+فكر كنم دلم حرم اما رضا رو ميخواد...شايدم پر كشيده و رفته رو گنبدش نشسته كه اين روزها همش جاي دلم خاليه...


 

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت | 12:20 نویسنده | مادمازل |



ديروز داداشم از خواب پا شد دست و صورتش رو شست اومد پاي تلويزيون گوشي اش زنگ خورد :
الو سلام خانم....خوب هستيد؟ احسان ؟ آره احسان تا چند دقيقه پيش پيش من بود حتما تو راه ِ داره مياد خونه واسه همين جواب نميده...سلام برسونين خداحافظ
من :

الو رضا سلام...ميگم اگه مامان احسان زنگ زد بهت گيچ بازي در نياريا...يه چيزي بگو كه ضايع نباشه.آخه زنگ زد گفت يه دو-سه ساعتي غيبش زده.گوشي هم جواب نميده...

دوباره من :

نيم ساعت بعد دوباره :
الو سلاممم خانم.... اِه ه ....جدا ؟ باشه خداحافظ

ميگم چي شده؟ گندتون در اومد؟ وقتي تو خبر نداري از پسره چرا چرت و پرت و دروغ ميگي ؟ بلايي سرش اومده ؟؟
ميگه نه...مامانش رفته اتاق آخري يه چيزي برداره ديده اونجا خوابيده....گوشيش هم پيششه...سايلنته!



يعنـــــــــــــــــــــــــــــــــي عاشق رفاقتهاي باحالشونمممممممم

+ تاریخ | دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت | 11:58 نویسنده | مادمازل |



صبح ها كه ميام سر كار دلم نميخواد تا يك ساعت اول با هيچكس حرف بزنم...دلم نميخواد تلفني بهم وصل بشه...دلم نميخواد درگيري كاري پيش بياد...
دلم ميخواد همينجور كه آروم ميام ...آروم سيستمم رو روشن كنم ، آروم چايم رو بخورم ، آروم شروع كنم به كار كردنم...
ولي 99% نميشه .....:(

+ تاریخ | شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت | 8:55 نویسنده | مادمازل



من هميشه غبطه ميخورم به تموم اون كسايي كه خواهر دارن...
وجود يه خواهر كه كنار آدم باشه...حتي اگه گاهي تو سر و كله ي هم بزنن...دعوا داشته باشن...بازم مي ارزه به داشتنش...
خوشبحال همه اونايي كه خواهر دارن...
براي مني كه از بچگي عاشق كارتن زنان كوچك بودم...سند معتبريه برا اينكه يادم بمونه نبود يه خواهر كنارم خيلي از شرايط رو برام سخت كرد...



+ تاریخ | پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت | 11:39 نویسنده | مادمازل |