حرفهاي در گوشي



سر كار خانمممم http://goldeneverstand.wordpress.com/
 ميشه آدرس ايميل ات رو بزاري براممم :) :*

+ تاریخ | دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت | 12:16 نویسنده | مادمازل



ديروز رفتم ويندوز لپ تاپم رو عوض كردمم بعد كه آوردمش دكمه fn كار نميكنه كسي هست اينجا بدونه كه مشكل از سخت‌افزاره يا نرم‌افزار؟ :(

+ تاریخ | چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت | 12:58 نویسنده | مادمازل |



به يك سفر كاملا خوب نياز ندارم
ولي خوب اين سفر‌ي كه توي نظر من هست ملزم به داشتن يه سري چيزهاست مثل پول،وقت،همسفر‌خوب و ....
براي يه سفر داخلي نسبتا خوب كمي پس‌انداز دارم ولي مهم يك آدم پايه و هم‌فكر هست كه بين دوستان هست ولي شرايط فعلي اونها ايجاب نمي‌كنه برا همچين سفري...
هرچند كه اميدوارم اين شرايط پيش بياد و برم ولي اگر هم نشد بي‌شك راهي تهران ميشم...
تهران با اون همه دود‌ و‌ دمش با اون عصرهاي دلگيرش(براي من)‌با اون تضاد طبقاتيِ كه گاهي وسط خيابوناش اشكهاي من رو در مياره ولي در‌كل مي‌تونه توي روحيه‌‌ام تاثير نسبتا خوبي داشته باشه...
خوب من واسه خيابون وليعصر با اون درخت‌هاي بلندش جون ميدمم...واسه شمس العماره،واسه ظهيرالدوله اش...از همه مهمتر واسه ديدن دوست هاي خوبمم...كه حالا جدا از اون دوست‌ها هميشگي قديمي كسايي بودن كه اينجا پيداشون كردم :) مثل مارال نازنينم كه زمستون پارسال كه تهران بودم سوپرايزم كرد و ...
كلا من برا ديدار با دوستاي وبلاگي ام هيچ دلهره اي ندارم ...

غبطه ميخورمم به حال اون كسايي كه كارشون،‌خريدشون،‌مهمونيشون و سفرشون سر جاش هست...

شماها نرفتين يه سفر درست اساسي كه بشه اسمش رو واقعا گذاشت سفــــــر؟يا قصدش رو نداريد؟

+ تاریخ | سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت | 12:20 نویسنده | مادمازل |



ديشب برنامه خندوانه رو ديدم...مهمانش دكتر منصور بهرامي بود( كارشناس تحليل رفتاري )
راميد جوان ازش پرسيد ما ملت شادي هستيم؟ گفت نه...اصلا....گفت شاد بودن در بر گيرنده ي خيلي چيزهاست...يكي از چيزها پوشش هست...
ميگفت اگر هندي ها شاد ترين مردم دنيا هستند بخاطر اين است خوب بلدند با شرايط كنار بيايند...چون خوب بلدند كنار هم و با هم زندگي كنند...

بعد در رختخواب من فكر كردم...هي فكر كردم....
به اين همه آدم افسرده  اي كه كنارم هستند و گل سر سبدشان خودم...
به اين همه تنها...تنهايي ها...تنها بودن هاي ِ در جمع بودن ها....
....


يك دوست تهراني داشتمم براي كارش آمده بود اينجـــــا...قبلش هم در هلند درس خوانده بود...
هميشه ميگفــــــت ...نه تو و نه هيچكدام از همشهري هايت قدر اينجا را نميدانيد....
قدر درياي اينجا را ، قدر تميزي آسمان ، قدر هواي تميز را، قدر مهرباني هاي آدم ها را ،قدر قدمت شهرتان ، قدر بافت پر از تاريخ تان ، قدر نارو نزدن را ...و مهم تر از همه قدر وقت را...
اينجا پر از وقت است...اينجا ميشود در يك روز...سر كار بود، خريد هم رفت ، قدم هم زد ، شام هم پخت ، كتاب هم خواند....اينجا جنازه نيستي ، اينجا براي انجام يك كار لازم نيست يك روز كامل را اختصاص داد، اينجا همه چيز جريان دارد....
بعد من هميشه ميگفتممم پس شما هم لابد قدر آن همه نمايشگاه و سينما را نميدانيد ، قدر آن درخت ها ...قدر خيايبان وليعصر كه بايد برايش جان داد ، قدر كوه هايتان ، قدر آموزشگا هاي مختلف ، كلاس هاي مختلف ، قدر اين همه امكانات را....
او هميشه لبخند ميزد...جواب نميداد...ميگفت شايد روزي بفهمي يك چيزهايي را نميشود تاق زد...
او اينجا كه بود هميشه شاد بود...هفته اي  حداقل يك بار در دريا آبتني ميكرد ، ماهي يكي - دوبار به قهوه خانه هاي قديمي شهر ميرفت و همصحبت پيرمردهاي قديمي شهر ميشد  ، مهماني دوستانه ميگرفت ، دوربينش را برميداشت به سوراخ سمبه هاي شهر سرك ميكشيد ، خيلي از مراسم هاي آييني شهر را ميرفت ، آشپزي ميكرد و....لذت ميبرد...
نميدانم كفه ي ترازوي دليل ه و معیاارهاي من سنگين تر بود يا دليل هاي او....








ترمینال کانتینری گمرک


صید میگو




برچسب‌ها: شهر من, عکس نوشت, معیار
+ تاریخ | پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت | 10:40 نویسنده | مادمازل |



اينجا خيلي گرمه...اونقدر گرمم كه حتي حس نوشتن هم از آدم گرفته ميشه...
دماي هوا مهم نيست...مهم اون شرجي خري هست كه نفس آدم رو ميگيره...شما فكر كنين وقتي عينك ميزني و ساعت ميبندي كه بري بيرون...پات رو از در خونه فقط يه قدم بزاري بيرون ديگه نه عقربه هاي ساعت رو ميبيني نه از پشت عينك چيزي...
تو خوه واسه كولر خنكِ و بيرون جهنممم....!
اونقدر هوا بد شده اين چند وقته كه نميتونين تصور كنين من خوشحالم كه اين مسئله رو نميتونين تصور كنين...:(

يادتونه راجب آرزوهام نوشته بودم...به يكيش رسيدممم...خيلي خوشحالم....اين يكي ميتونست خيلي تو احوال من كمك كنه...:)

هنوز هرشب واقعه رو ميخونممم...برام مهم نيست...حجاب ندارم...نماز نميخونم...روزه نميگيرم....برام اين مهمه كه خدا نوع رفاقت من رو دوست داره...و منم خيلي دوسش دارمم....بهم كمك ميكنه و من هرشب قبل خواب كمي باهاش حرف ميزنممم....

سما نوشته بود خيلي ناراحت ِ كه تصوري كه از زندگي تو بچگي اش داشته اصلا ايني نبوده كه الان هست...خواستم حرفش رو تاييد كنم و بگم منم...

بعضي آدمها هستن كه خوب بلدن به خودشون خوش بگذرونن...يعني خودشون شرايط به وجود ميارن برا شاد بودن...حالا هركس به هر روشي...و من خيلي ناراحتم كه اصلا بلد نيستمممم:(

روحيه ام و جسمم خيلي خسته است...حال بهم زنه كه مثل يه ماشين كه بهش برنامه دادن داريم زندگي ميكنيم...يعني من اينجوريم...صبح تا ظهر سرمار ظهر خونه و ناهار و خواب....عصر تلويزيون و خونه و گاهي چي بشه و نشه يه خريدي خونه خاله اي ....شب هم خواب... اگه جز دسته من نيستين خيلي واااااااااااااستون خوشحالممم ، دلم يه سفر يه هفته اي تو پـــــــــ ميخواد...برم از اين همه خستگي خالي شم و پر از انرژي شمممم و برگردممم

اين عكس رو تقديم ميكنم به همه خانم هاي گلي كه اينجا كنارم هستن، يا شايد گذري ميبينن .....

البته ميدونم بايد منتظر يه كامنت از طرف مرصاد راجب اين عكس بود :دي




خدا بخواد كه رمز رو يادتون هست؟؟ :دي


ادامه مطلب
+ تاریخ | یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت | 13:21 نویسنده | مادمازل |


یه پسر عمه دارم که دو سال از داداشم بزرگتره...
وقتی بچه بود عمه ام که همش 35-36 سالش بود فوت کرد....
از همون بچگی دوستش داشتم مثل داداشم و باهاش تقریبا خیلی صمیمی هستم...مامان و بابام هم خیلی دوست داره ...
یه دو سالی هست یعنی از وقتی سوم دبیرستان بود رفت یکم تو فاز مذهب و این حرفها....ولی خوب نه خودش اهل بحث و این برنامه هاست نه من دلم میخواست هیچ وقت تو راهی که رفته دخالت کنم..
معمولا هم زیاد خونه ما میاد و چند روز میمونه...
حالا بگذریم...
الان رفته مشهد و مامانم بش زنگ زد و ازش خواست اون نوع زعفرونی که همیشه استفاده میکنه واسش بخره و بیاره اونم از من خواست عکسش رو بگیرم و بفرستم...خلاصه...
امروز ...
بهم مسیج داد اول یه عکس فرستاد که زعفرون و برای من جیلی بیلی خریده...بعد یه مسیج داد که نوشته بود:
سلام مولودی...یه مسئله ای هست که میخواستم چند وقت بهت بگم ولی روم نمیشده...حالا میگم از من هم ناراحت نشو تو رو خدا...
از این به بعد هروفت هم رو میبینیم لطفا با من دست نده و روسری جلو من سر کن....تو رو خدا ناراحت نشو از من...هرکسی عقیده خودش رو داره ناراحت نشو... جواب این حرفمم نده...واسه جبران حرفمم هم جیلی بیلی خریدم واست.....


واقعا نمیدونم چیکار کنم الان...خواستم بگم تو از بچگی با ما بزرگ شدی...مثل داداشمی...این حرفها یعنی چی....
خواستم بگم آره چون هرکی اعتقاد خودش رو داره پس سعی کن به اعتقاد همه احترام بزاری و از من نخوای روسری سر کنمم...
بعد دلم نیومد ....
اصلا نمیدونم چی بگم چیکار کنمم....

شما بگید چیکار کنم الان....؟

 

+ تاریخ | سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت | 15:49 نویسنده | مادمازل |



چند وقت پيش كه سما راجب قانون جذب و فكر كردن به آرزوهام نوشته بود...
يادم افتاد 5-6 ماه پيش يه دفترچه خريده بودم بر اينكار....
امروز درش اوردم و شروع كردم به نوشتن...
همش شد 11 مورد...باورتون ميشه...!!! 11 تا....!!!  آرزوهايي كه شايد واسه خيلي ها كم باشه و خنده دار....
ولي واسه من آرزو هستن...آرزو
میدونمم خیلی از چیزهای من و شرایط فعلی من ارزوی خیلیا باشه....
ولی ارزو هرکسی به خودش مریوطه و هیچکس نمیتونه راجبشون قضاوت کنه





تو این شب ها واسه آرزوی هم دعا کنیم

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت | 12:11 نویسنده | مادمازل |



ميگم ماهايي كه تا وقتي به يه  مشكل خيلي بد ميخورييم و مستاصل ميشييم و درمونده....
و جدا از رابطه هميشگي  خاص خودمون با خدامون شروع ميكنيم به دعا خوندن و از ته دل خواستن و قرآن باز كردن و خوندن يه سوره ..... خدا تو دلش به ما نميخنده و بگه اين ديگه عجب موجوديه؟ برو بينيم بابا؟؟

به نظرتون ميگه؟؟

+ تاریخ | پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت | 11:4 نویسنده | مادمازل |



خدايا من بنده رو سياه تو ام ولي دوست تو همستم...
هميشه جلوت شرمنده ام ولي تو آغوشت هم هستم....من يه آدم دم دمي مزاج و حال به حالي ام ولي هميشه عاشق تو ام....
خدايا تو كه ميدوني من الان دردم خودم نيست...براي خودم زجه نميزنم....براي خودم نيست كه راه گلوم بسته و خواب ندارم...
خدايا خودت بزرگي كن مثل هميشه....خدا هوامونو داشته باش مثل هميشه...
خدايا نزار اون اتفاق بد بي افته....
تو بزرگي...تو كريمي...تو رحيمي...تو بخشنده اي....
خدايا خودت بزرگي كن...خدا....

+ تاریخ | دوشنبه نهم تیر 1393ساعت | 11:9 نویسنده | مادمازل


 

تجربه و روزگار ثابت كرده ، بودنم با دیگران، تاحالا همیشه یا به خودم آسیب زده یا به اونا یا به هر دو. پس یا باید تغییر کنم یا خفه شم و به تنهاییم ادامه بدم...

+اينجا هم دارم خود سانسوري ميكنم....اينجور كه نميشه، خفه ميشم....بايد يه راهي پيدا كنم!
+فكر كنم دلم حرم اما رضا رو ميخواد...شايدم پر كشيده و رفته رو گنبدش نشسته كه اين روزها همش جاي دلم خاليه...


 

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت | 12:20 نویسنده | مادمازل |



ديروز داداشم از خواب پا شد دست و صورتش رو شست اومد پاي تلويزيون گوشي اش زنگ خورد :
الو سلام خانم....خوب هستيد؟ احسان ؟ آره احسان تا چند دقيقه پيش پيش من بود حتما تو راه ِ داره مياد خونه واسه همين جواب نميده...سلام برسونين خداحافظ
من :

الو رضا سلام...ميگم اگه مامان احسان زنگ زد بهت گيچ بازي در نياريا...يه چيزي بگو كه ضايع نباشه.آخه زنگ زد گفت يه دو-سه ساعتي غيبش زده.گوشي هم جواب نميده...

دوباره من :

نيم ساعت بعد دوباره :
الو سلاممم خانم.... اِه ه ....جدا ؟ باشه خداحافظ

ميگم چي شده؟ گندتون در اومد؟ وقتي تو خبر نداري از پسره چرا چرت و پرت و دروغ ميگي ؟ بلايي سرش اومده ؟؟
ميگه نه...مامانش رفته اتاق آخري يه چيزي برداره ديده اونجا خوابيده....گوشيش هم پيششه...سايلنته!



يعنـــــــــــــــــــــــــــــــــي عاشق رفاقتهاي باحالشونمممممممم

+ تاریخ | دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت | 11:58 نویسنده | مادمازل |



صبح ها كه ميام سر كار دلم نميخواد تا يك ساعت اول با هيچكس حرف بزنم...دلم نميخواد تلفني بهم وصل بشه...دلم نميخواد درگيري كاري پيش بياد...
دلم ميخواد همينجور كه آروم ميام ...آروم سيستمم رو روشن كنم ، آروم چايم رو بخورم ، آروم شروع كنم به كار كردنم...
ولي 99% نميشه .....:(

+ تاریخ | شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت | 8:55 نویسنده | مادمازل



من هميشه غبطه ميخورم به تموم اون كسايي كه خواهر دارن...
وجود يه خواهر كه كنار آدم باشه...حتي اگه گاهي تو سر و كله ي هم بزنن...دعوا داشته باشن...بازم مي ارزه به داشتنش...
خوشبحال همه اونايي كه خواهر دارن...
براي مني كه از بچگي عاشق كارتن زنان كوچك بودم...سند معتبريه برا اينكه يادم بمونه نبود يه خواهر كنارم خيلي از شرايط رو برام سخت كرد...



+ تاریخ | پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت | 11:39 نویسنده | مادمازل |



گاهي واقعا كم مياريم جلوي اين همه نگراني هاي خونواده ها.....!!!!!!!!
كي ميخوان بفهمن ما هم ميخوايم يكم باب ميل خودمون زندگي كنيم...حق داريممم....حق!!

 


ادامه مطلب
+ تاریخ | چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت | 10:36 نویسنده | مادمازل |



من هميشه ميام اينجا و تك تكتون رو مييخونمم...حتي با وي پي اني كه رو گوشيم ريختم هم وورد پرسي هاي نازنينم رو ميخونم ...فقط امكان نظر ندارم...
اينكه خودم نمينوسيم برا اينه كه حال و حوصله حتي غر زدن هاي خودمم ندارم....
ولي اينكه هيچ پيشرفتي تو زندگي ندارم خيلي اعصابم بهم ميريزه...و اينكه گرماي طاقت فرسا و رطوبت هاي بالاي شهرم روز به روز داره بيشتر ميشه واقعا تاثير مستقيييم توي احوالم داره...سر دردهاي مدام و حالت تهوع ....
اين چند روز تعطيلي رفته بودم شيراز....واقعا كاش نصف هواي شيراز رو ما هم داشتيم :(

حتي ديگه نوشتن هم بلد نيستممم...خاك بر سرم

خيلي وقته از همه چيز دور موندمم....بيرون رفتن، شام با دوستان بيرون رفتن و سوژه و خنده...رفتن به كافي شاپ هميشگي واسه خوردن صبحونه...دور هم بودن...رقصيدن...جشن رفتن...كلا همه چي...


+اين چند وقته اتفاقاي بدي بود كه باز افتاد بكب از بدتريناش...افتاد مامانم با صورت رو سراميك ها بود...و ورم زياد صورتش...و گريه ها و نگراني هايي كه هممون كردييم اونم واسه اينكه دكترش بهش گفته واسه خاطر چشمات تا آخر عمر هيچ ضربه اي سرت نبايد ببينه...اميدوارم 20 روز ديگه كه نوبتشه دكتر چيز بدي نگه...

+دلم ميخواد از اين شهر بكنم برم...با يه هدف برم...هرچيزي جز درس خوندن
+ميگم واسه شماها واقعا اين روش نوشتن آرزوها يه جه بعد رسيدن به بعضيهاشون و چه ميدونم انرژي مثبت و فاز خوب و همين چيزا تاثير داشته تا حالا؟؟

+ پگاه عزيزززززمممم نميدوني چقدر خوشحال شدم اون همه كامنت ازت خوندمم...سرزدنت خيلي خوشحالم كرد ...خيلي خانممم

يكمي عكس نوشت

يكي از چيزهايي كه حالم رو جا مياره سفره ها و دستپخت زندايي ام هست...



حس زندگي






سفره هاي نصفه شبي سه دخترون ....من و دخي خاله و دخي دايي...سوسيس ربي و اضافه ماكاروني و سالاد و چيپس و ....واي كه چه حالي ميده سفرهاي نصفه شبي وقي دور هم هستي



سه جفت پاي گل گلي :دي




پگاه من يه بار رمزم رو بهت داده بودم....داري دختر؟؟


 

 


ادامه مطلب
+ تاریخ | سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت | 10:31 نویسنده | مادمازل |


يه چند روزي توي دِق اون چندتا جووني بودم كه برا خودشون رقصيدن و يه كليپ ساختن...الان توي دق حمله هايي كه به ليلا حاتمي بدبخت شده
و عجيب تر از همه تفكر مردم و نظرهاشون برام جالب بر انگيزه

http://sook.ir/fa/news/141645

http://sook.ir/fa/news/141492


به قول فاميل دور....من ديگه هيچ حرفي ندارم

+ تاریخ | شنبه سوم خرداد 1393ساعت | 13:52 نویسنده | مادمازل |



نميدونم چه مرضيه من تو زمستون هيچ مرگيم نشد و الان فين فينم راه افتاده :(




دلخوشي يعني يه روز بري تو خرت و پرت ها كارتن ها بگردي و يكيش رو همينجوري باز كني و ....پرت شي توي 4-5-6 سالگي ....


من اگه يه روز از شهرمم بزنم برم و ديگه هيچ وقت نخوام برگردم...يه چيزهايي هستن كه ميدونم دليل ميشن كه بيام و بهشون سر بزنم...يكيش،كوچه هاي شهرمه ...


ميز بنده سركار :دي



وقتي با تمام بي حوصلگي ام بلند ميشم و براي خودم و داداش و دوستم شام درست ميكنم و البته كه طبق معمول زياد مياد....تازه در كنار شام روزنامه هم ميخونيم....ما از اين خونوادها شيما




احيـــــــــــــــانا كه رمز يادتون نرفته...چون همون قبليه ها....
يعني يادتون رفته؟؟؟



ادامه مطلب
+ تاریخ | چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت | 9:34 نویسنده | مادمازل |



تعارف كه ندارم....لا اقل با خودم تعارف ندارم...
ديگر هيچكس را هميشگي دوست ندارم....يعني حتي اگر يك روزي دلم غش برود هيچ تضميني نيست كه 6 ماه بعد هم همانقدر دلم غش برود...
هيچ قولي وجود ندارد كه بگويم به خودم...كه مولود باور كن اين ديگر خودش است...خود ِ خودش....كه دل خودم را خوش كنم....سرم با پايم پنالتي بزند و شاد و شادان عاشقي كنم....
براي همين ميترسم...از فردا...پس فردا...يك سال ديگر....ميترسم....
دلم به احوال دلم ميسوزد...كاش زبان داشت...كاش داخلش پيدا بود....كاش صدايش در ميآمد....كاش....
من هم يك روزهايي عاشقي كرده ام...يك روزهايي شوري در سر و نوري در دل داشته ام....اما يا زمانه يا ادمهاي زمانه سركوبشان كردند...
حداقل نيمي از شما ميدانيد كه سردرگمي....گُه گيچه....ندانم كاري...اشتباه پشت اشتباه...يعني چي...اصلا اين اشتباه ها از كجا آب ميخورد...
من اصلا از ان مدل آدمها نيستممم كه اگر يكي گند زد سرم را بالا بگيرم و با نيشخند يا با حفظ ظاهر و نيشخند و يا كفر دروني بگويممم باز هم كه گند زدي...
نگاه به پيشينه اش ميكنم...به احوال دلش...به رنج هايي كه متحمل شده....بعد يا ميگويم من هم اگر جايت بودم همين كار را ميكردم يا اينكه ميگويم اشكال ندارد...درس بگير....
فرق ميكند جواب هايي كه بايد داد...چون تاريخ زندگي آدمها فرق ميكند...

دلم به حال زنان ميسوزد....
به حال مردان....به حال اين همه آدمهاي جدا و سوا....دل هاي گره خورده....مچاله شده....دلم ميسوزد.

خسته شديد از بس اينجا نوشته هاي بي هيجان را خوانديد نه ؟


صاحب خونه خواسته كه لباس هاي رنگ رنگي بپوشم و عكس بگيرم...ايوا گفته كه به چشمهايمم لبخند بزنم...آيينه را با چشمهايم و لب هايم را چشمهايم آشتي دهم...
همه سعي ام را خواهم كرد...


پ.ن: مرسي صاحب خونه جان براي ان همه ايميلي كه بينمان ردو بدل شد....براي ان همه مهري كه پشت هر خط ات بود...
مرسي ايواي نازنينممم، ايواي پر مهر براي تك تك حرفهايت...دستي كه دراز كردي و لبخندي كه پشت تك تك كلماتت معلوم بود....دوستت دارم زيــــــــــاد
مهسا و خانم سين جان مرسي براي اين همه بودن هاي هميشگيتان...مرسي براي اينكه هميشه وايبرم خبر ميدهد كه پيامي دارم از شما...
مرصاد پسر ميداني چقدر دلم برا كل كل كردنهاييمان تنگ شده؟؟؟ :(
سرباز جون....پارسال اين موقعه بود كه وبلاگم را پس گرفتي...مرسي...


سوال نوشت  :  شغل رويايتون چيه؟ اوني كه ميدونيد كه توش روحتون آزاده و روحتون رو رام ميكنه....



+ تاریخ | چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت | 10:11 نویسنده | مادمازل |




حالم از اين زندگي گه ، مزخرف ِ گند عوضي ِ ناممرد بهم ميخوره....

زنگ زدم به مامانم حالش بپرسو و ببينم دكتر چي بهش گفته و كي برميگردن....كه بابا گفت رفته آزمايشاش رو بده و دكتر گفته چشمي كه چند وقت پيش عمل شد اوضاش خوب نيست و يه عمل ديگه بايد دوباره بكنم....


مردشور همه چيز رو با هم ببرن...اين كاري كه نميشه الان مرخصي گرفت و رفت پيش مامانت....اين حقوق چندرغاز و مزخرفي كه حتي واسه اينم نميشه بگي گور باباي كار و بزني بيرون....

آهاي خدا...دنيا رو خيلي بد ساختي...خيلي
+ تاریخ | شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت | 11:34 نویسنده | مادمازل




پريشب....وسط هاي شب تلفن خونمون زنگ خورد و عمه ام بود كه گريه ميگفت خونه داداش آتش گرفته...
بله خونه عموي بزرگم توي چند دقيقه به فنا رفت...ماشينش كه ديگه نميخواد بگي...
يه ديوونه ي احمق كه آشنا هم بوده اونجا رو آتش زده....هدفش اين بوده چون يكم از عموم دلگير بوده يه آتش كوچيك بزنه كه يهو اينقدر شعله ميكشه كه حتي نميتونه فرار كنه و همونجا ميخكوب ميشه....
بابا و داداش كه همون موقعه رفتن و  من هي به خودم اميد ميدادم كه به اين افتضاحيه كه اينا ميگن نيست و ....تا اينكه خودم 5شنبه بعد از سر كار رفتم و ديدمم اوضاع از اون چيزي هم كه اونا ميگن بدتر بوده....
و از همه بدتر يه چيزي بود كه من هميشه ميشنيدم ولي واقعي اش رو هيچ جا نديده بودم...اينكه يه نفر يك شبه كلي پير بشه...
نميخوام اغراق كنم  و بزرگش كنم ولي عموم دقيقا 5-6 سال پير شده بود تو اين دو شب....و روزي 2 پاكت سيگار ميكشيد و يك جا تو حياطش نشسته بود و حرف نميزد....
فقط ميگفت نميدونيند چقدر احوال بديه خونت و ماشين جلو چشمت بره تو هوا و تو جز اينكه تو سر خودت بزني و داد بزني هيچ كار ديگه اي نتوني بكني...

اينكه آتش نشاني زماني اومده بود كه ديگه آتش رو با 2 سطل آب هم ميشده خاموش كرد برميگيرده به دستگاه هاي اداري هميشه در صحنه مملكت گل و بلبلمون....!
يارو رو همون شب گرفته بودن چون بهش شك كرده بودن....!
ولي گرفتن اون معتاد عوضي ِ بي ناموس هيچ دردي رو از زن و مردي كه 40 سال برا خودشون اين خونه زندگي رو ساخته بودن و دود شد رفت تو هوا رو كم نميكنه....

اميدوارم سر هيچكس نياد كه خونه زندگي اي كه با جون كندن و زحمت برا خودت ساختي رو يه ديوونه الكي الكي آتش بزنه....

بابام گفت دو - سه روز ديگه يه جلسه ميزاره با عموام و چندتا از آشناها كه اگه بشه يه ماشين (پرايد) براش بخرن...

منم هرچي به نقاشي كه اورده بودن نگاه خونه كنه ببينه چقدر رنگ ميبره و كار ميبره و هزينه رو بگه كه نگفت از بس اين شرايط اسفناك رو ديده بود حتي حاضر نشده بود راجب دستمزدش صحبت كنه بيچاره...
ولي امروز رنگ هاش رو خريده بود كه كم كم شروع كنه  حال به زير كاري و بعد هم رنگ...پسر عمه ام رو مامور كرده بودم قيمت رنگ ها رو در بياره اونم زنگ زد گفت اينجور كه حساب كرده رنگ ها يه 500-600 تومني شده...
گفتمم اين هفته طلب حقوقم كنمم و پولش رو بدم به نقاش....

خلاصه براي هيچكس از اين بلاها اتفاق نيفته

+ تاریخ | شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت | 9:41 نویسنده | مادمازل |