حرفهاي در گوشي

زودي بيا و برو گورت گم كن... حوصله اين همه عصبي بودن و استيبل نبودن رو ندارم

+ تاریخ | سه شنبه پنجم اسفند 1393ساعت | 18:44 نویسنده | مادمازل |


دیدن ناگهانی...بعد سال ها...میخ کوب شدن
استارت رژه لحظه ها مثل یه فیلمم تو مغزت....

+ تاریخ | چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393ساعت | 10:6 نویسنده | مادمازل



دیروز بعد از اس ام اس سما بلند شدم ، میان وعده ام رو خوردم ، آرایشم رو کردم ، گرم کن شلوار جدیدم رو پوشیدم و ساک ورزشی و ...باشگاه....
اونجا هم خوب تمرین کردمم،خندیدمم،رقصیدم....
بعد هم یه راست خونه خاله و حرف و قهقه....
و شب....شب...
مچاله شدن تو رختخواب و فکر....

اینکه سما خبر عروسی ات رو تو هفته آینده داد ...شک عجیبی بود...گوه خوردی چند وقت پیش پیدات شد بعد از چند سال...
خوشبختیت آرزوم نیست...هرچی لایقته سرت بیاد ....حتی اگه خوشبختی لایقت باشه...!

+ تاریخ | سه شنبه بیست و یکم بهمن 1393ساعت | 11:8 نویسنده | مادمازل |



یه ضعف بزرگ پیدا کردم...تحمل قهر و ناراحتی با کسی رو ندارم، چه همکار چه داداشم چه دوست پسرم....انگار با بزرگ شدنام دارم غرورم رو کمکم از دست میدم....اون غروری که کاذب و زیادی نبود ولی لازمه زندگیمم بود...
وقتی دلگیری پیش میاد با اینکه 80% من مقصر نیستم ولی بعد از یه روز شروع میکنم خیلی عادی با طرف حرف زدن انگار که نه انگار چیزی شده...قبلنا اگه مقصر نبودمم و بی خیال میشدم میگفتم خانمی میکنی مادمازل حالا به خودم میگم چی سرت اومده؟ چقدر مترسی؟ از چی میترسی؟ ای بزرگ شدن چی به سرم اوردی؟


تمرین هام رو خیلی جدی دارم پیش میگیرم و یه برنامه جدید گرفتمم از یکی از بهترین هـــــــــــــــای ایران...کسی که جز بهترین مربی های باشگاه اکسیژن رویال هست ...و بابتش ازم پولی نگرفت و گفت بابا دختر بوشهری هستی تووووا ذات داری ذااات...دِدِمی (خواهرمی به زبون بوشهر) :)
تغذیه ام هم یکم بهتر کردممم....یه قدمی هم در راستای چیزی که الان میخوتم برداشتمم...خدا خودش کمکم کنه :)

یه پولی از رئیسم میخواستم بابت درصد یه کارایی که انجام میدم و قرار بود دو ماه یه بار پرداخت شه که نشد...و من هم پول لازم بودم ....چند روز پیش بعد کلی کلنجار و رو نشدن و اینا اخه رفتم تو اتاقش و ازش درخواست کردم... یه وقتایی حالم از خودم بهم میخوره انگار میخوام صدقه بگیرم...خاک تو سرم

کلا ماه آذر و دی و بهمن پیاده شدم از کادو تولد گرفتن :))

در آخر کلی لاو یو :*

+ تاریخ | سه شنبه چهاردهم بهمن 1393ساعت | 9:35 نویسنده | مادمازل |



چقدر خوب که میام و کامنتاتون رو میبینمم که اومدین بهم سر زدییین ....
اومممم....واقعا حس خوبی بود...
واقعیتش اینه که یکم درگیری فکری دارم...یعنی ناراضی هستم از شرایط فعلی کار و جون کندن و بیمه نبودن و ....

تو فکر این هستم که برم دوره های مربیگری فیتنس و تی ار ایکس....و بدبختی اینجاست که واسه این کار باید برم تهران ...و اونجا رفتن خودش هزارویک بدبختی داره...اولیش مکانی هست که باید بمونم....که واسه مدت نسبتا طولانی حاظر نیستم برم خونه اقوام...دوستم یه یک سالی تو پانسیون بود...هم راضی بود هم ناراضی...
یادمه ماهی 250 میداد البته دو سال پیش و پانسیونش توی جردن بود....حالا شما اگه اطلاعاتی دارید بم بگید رفقا....
دوره های بدنسازی و فیتنسم رو دوباره شروع کردم و این بم یه انرژی جدید و خوب داده...:)
من حسرت اون دوستم که صدقه سری دوست پسرهای گوناگونش تو جا جای این سرزمین ماهی یه سفر توپ به مهمونی اونا میره و همین چند وقت پیشا 5 میلیون از دوست پسر تهرونیش گرفت و با دوستاش رفت استانبول (اصلا هم فکر نکنییید که اینجا باید از واژه کشیـــدن استفاده کردا....پسره خودش پیشنهادش رو داد و با رضایت کامل پول رو داد) ....
و یا حسرت اون دوستممم که هفته ای 4 شبش مهمونیه و کل حقوقش رو تا 10ام هر ماه تموم میکنه بابت 4تیکه لباسی که میخره و کلی با تیپ زدن های جدیدش حال میکنه....
یا حسرت اون دوستم که تنها میره سینما و کیف میکنه و مجله و کتاب های مورد علاقه اش کل اتاقش رو پر کرده و هرشب چای دارچینش به راه هست و  یا... میخورم....
حسرت اینو میخورمم که روزگارشون همونجوری که میخوان میگذره...همونجوری که دنبالشن....همونجوری که باهاش راحتن....
نه مثل زندگی...تـــ*خـــ*می بنده...
بگذریییم :*

یه سری دوستای اینجامم رو توی اینستاگرامم هم دارم...خواستممم بگم خیلی خوشحالممم که اینقدر دوستتون دارم و برامم معتمییید که اونجا هم دارمتون ....

برای صاحبخونه عزیزممم واسه کار جدیدش خوشحالممم:* امیدواارممم این کار جدیدش براش پر از موفقیت و حقوقش پر از برکت باشه :*

چقدر زمان زووود میگذره...دو سال پیش بود که شیفته ات شدم و ...خودم رو به ف*اک دادم و روم ریـ*دی

+ تاریخ | چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت | 8:57 نویسنده | مادمازل |



خیلی عصبی هستمم
امروز صبح که روز تعطیلی هست...خواستم بیشتر بخوابم که با اس ام اس  رئیس بیدار شدم.... یه اس ام اس با مضمون این که ار اول دی ساعت کاری عوض شده و راس ساعت مقرر ورود و خروج باید باشه...
عصبی ام نمیتونست یه جلسه بزاره و عنوان کنه ...یا فکر میکنه چون رئیس هست فکر میکنه باید هرکاری دلش میخواد بکنه.......اون حتی تا دیروز هم نگفت که سر کار بودیم....امروز تعطیلی با یه اس ام اس...

مردشور همه چی ببرن...

+ تاریخ | یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت | 11:54 نویسنده | مادمازل |



تنها آدمی که کلا نمیدوه قراره با زندگیش تو هر زمینه ای چه غلطی کنه....منم

+ تاریخ | یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت | 10:2 نویسنده | مادمازل |



گاهی واقعا واقعا دلم میخواد از این شهر بکنم و برم....
نه واسه خاطر 2-3 تا سینمای شهرمون یا تئاتری که سالی یه بار برگزار میشه...یا کنسرت هایی که هر از چند گاهی اجرا میشه...
واسه مرکز خرید های محدودش نیست....یا نداشتن خیابون های طولانی و شیب دار با درخت های بلند....
واسه اینه که گاهی کوچک بودنش آتیشم میزنه....
واسه مثل امروز صبح سر میز صبحونه است که مامان در میاد میگه بابات دیشب تو مهمونی همکارش...دو تا از همکاراش اومدن بهش گفتن تبریک گویا مادمازل نامزد کرده....!!!
واسه اینه که تو این شهر باید مواظب راه رفتن و چجور رفتن و کی رفتنت باشی....
واسه اینکه میدونم بابام با شنیدن این حرف اذیت شده...الهی فداش شم...
واسه اینه که دیگه نمیخوام هرکاری که میکنم و کار خاصی هم نیست اول نگران چشم های آدم ها باشم

 

+ تاریخ | چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت | 8:47 نویسنده | مادمازل |



طرفای ساعت 11 بود گفتم خاک تو سرم تولدت بهترینم هست و من نمیدونم چیکار کنم...از طرفی هم 4تا آدم باحال و پایه بینمون نیست که بخوام زنگ بزنم و برنلمه بچینیم...
پا شدم رفتم به زور یه گل فروشی باز تو شهرمون پیدا کردم...قیافه یارو رو دید خواستم برگردما ....ولی...یارو شپش ازش میبارید...
دسته گل ها رو بش دادم گفتم اگه میشه ساده تزئینش کنید...دیدم دوتا دسته رو گذاشت کنار هم و خواست ببندتش به داداشم گفتم آیا حالش خوبه طرف...
ازش گرفتم و گفتم اگه میشه بزارید خودم کنار هم بزارمشون...بعد هم بش گفتم یه سیم بم بدید بعد هم کناف رو ازش گرفتمم و بش بستم و حساب کردم و اومدم بیرون...مردیکه احمق...اخه کی گفته تو بی سلیقه گل فروشی بزنی...
وقتی رسیدم جلو درشون...دیدم چراغ های حیاط خاموشه...گفتم همه رو میتونم حساب کنم که بیدارن جز آقا باباش که کلا رفتار با باباش خودش یه پروسه ی سختی هست...البته من دیگه یکم واسم راحت شده...گفتم خووووووب زنگ رو یه کوچولو نگه میدارم...دیدم از پشت اف اف باباش گفت کیه :دی بعدم گفت در رو قفل کردم واسه بازش کنم ....
خلاصه مطلب خودش اومد در رو واکرد و بعد کلی دیدمش و بوسش کردمممم و گل رو دادم و تولدش رو تبریک گفتم....عزیز دلمه ایشون...
تو راه هم گریه کردم واسه خاطر این بزرگ شدن های بی رحم....
سما ی عزیزمم آذر رو با تو شناختمم اونجوری که باید میشناختمم....عاشقتممم آسمونی خودم :*


ا

اینم عکسی که خود گلش بعدن واسم فرستاد :*

+ تاریخ | سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت | 13:14 نویسنده | مادمازل |


اولین دفتر خاطرات زندگیم...سال 74 :)



بک گراند گوشیم...که خیلی خیلی دوسش دارم

 

یکی از اسکله های شهرم


ساحلمون توی شب




دیروز صبحانه رفتیم یکی از ساحل های اطرافمون...خیلی خوب بود....


سفره ماهی ای که هرچی پرتش میکردم تو آب باز میومد لب ساحل...فکر کنم یه چیزیش بود  بدبخت :(



مرد ماهیگر





+ تاریخ | شنبه هشتم آذر 1393ساعت | 13:44 نویسنده | مادمازل |



خیلی مسخره است این همه درس بخونی بعدم اخرش بری سر یه کاری که نه بیمه هستی و نه حقوقت حداقل اداره کار ....هی ولی به قول یه دوست تو این شرایط بهتر از صفر تومنه....
حوصله کار رو ندارم خیلی وقته...حوصله آدمهای تو کار...حوصله کار کردن واسه بقیه و آخرشم خر خسته و صاحب ناراضی...
ای....

+ تاریخ | چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت | 10:20 نویسنده | مادمازل



یه مدت ِ واسه شرکت دنبال یه حسابدار با سابقه و خوب میگردیم، بعد امروز رئیسمون داشت به یه متقاضی که زنگ زده بود ساعت کار رو میگفت که گفت 8 تا 3:30 ...من مخم هنگ کرد...آخه ساعت کاری ما 8:30 تا 2:30 هست...اگه اون بخواد بیاد سرکار که به اون نمیگه بیشتر بقیه بمون حتما میخواد به ما بگه ساعت کاری عوض شده...
غــــــــــــلط کرده...اوایل که 5شنبه ها تعطیل بودیم وقتی گفت بیاین بدون هیچ بحثی قبول کردیم ولی خدایی من دیگه این رو نمیتونم قبول کنمم...فقط نمیدونم روزی که بازگوش کرد چجور مخالفتم رو بش بگم...
تا حالا هر سازی زده مخالفت نکردیم و قبول کردیم...ولی واقعا من اینو نمیتونم قبول کنمم....
شماها میگید چجور بش بگم که من قبول نمیکنم؟

(اینم بگم که رئیسم همیشه به من میگه تو تنها کارمندی هستی که واقعا نه فکر میکنم کارمندمی و نه من رئیستم همیشه مثل دو دوست که یه جا با هم کار میکنن نگاه میکنم به این قضیه...حالا با این تفاسیر صمیمتی که میخواااااااام نباشه چجور بش بگم ؟ )

+ تاریخ | سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت | 12:54 نویسنده | مادمازل |




چمون شده که دیگه نمی نویسیم؟؟

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت | 10:59 نویسنده | مادمازل |



گفته بودم یه روزی یه وقتی بر میگردی...میدونم یکم محال بود ولی گفته بودم!
وقتی بخاطر حرف های سما رفتم دفتر آرزوها خریدم و نوشتم...خیلی با خودم کلنجار رفتم که توش ننویسم یه روز بیایی و من داغ به دلت بزارم...بیای من سرتاپات رو بشورم...! ولی آخرش نوشتم...گفتم اگه یه روز یکی ببینه میگه چقدر بچه است...ولی نوشتم...
دیروز وقتی اس ام اس ات اومد و یه لحظه استوپ شدم فهمیدم نمیشه هیچ وقت به کار دنیا مطمئن شد...
از دیروز اس ام اس احوالپرسی ات سرجاش بدون جواب ِ...
همیشه میگفتم این روز برسه تا چه ها کنم ...حالا موندم با لرزش این دل و دست خسته ی خراب چه کنم ....!
تو دیگه چرا پیدات شد تو این شوریده بازار؟

+ تاریخ | یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت | 9:16 نویسنده | مادمازل |



ادامه مطلب
+ تاریخ | دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت | 9:6 نویسنده | مادمازل |


 

دلم میخواست اول هفته رو خوب شروع کنم....ولی همیشه یه اتفاقی می افته که بـ*ریــ*نه به حال اون روزت....

+ تاریخ | شنبه سوم آبان 1393ساعت | 9:28 نویسنده | مادمازل



واقعا دلم نمیخواد دیگه این کار رو ادامه بدم....
ولی نمیتونم هم بی پول بمونم...ولی نمیتونم واسه اثیر شدنم توی کاری که نه پیشرفتی دارم نه حقوق آنچنانی (هرچند همین چندر غاز هم بهتر از صفر تومن هست ) کل زندگی و کارهای که باید تو این سن انجام بدم و نیاز هام و .....به فــــــــ*ا*ک بدم....
کلا پر از گلایه و غر هستم

+ تاریخ | دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت | 8:51 نویسنده | مادمازل |


 

تو را به جان هرکسی دوست دارید جلوی من گریه نکنید...من خودم به بندی گیرم...اشکم دَم مَشکم است ...جلوی من گریه نکنید....:(


.....

تهران با همه خوب و بد و تنهاییش توی خیابون ولیعصر و مقدسی و کنج های باغ فردوس و خیره به آدمهای توی مترو و کافه های فوق العاده اش و شب های دلتنگش و شهر کتاب و رستوران های خوشمزه و ترافیک مزخرف و هوای پر از دود و دیدن فحشای واقعی و بازارچه تجریش و تیراژه و اندیشه و .... گذشت....
برای روحیه ام بد نبود ولی تنهایی اش کمی سخت بود....

اون شب وقتی همه در حال دیرینک بودن و من از بالکن طبقه ششم زل زده بودم به آسمون و یهو بارون اومد...یه آخ جون بلند گفتم و پریدم داخل و به همه گفتم ولی هیچکی ذوق اش مثل من نبود ، فقط گفتن پا قدمت بود و اولین بارون پاییزی اومد...بعد باز رفتممم اونجا و وقتی پایین رو نگاه میکردم دلم میخواست بیخیال اونجا شم و هندزفری بزارم تو گوشم و کل مقدسی رو پیاده برم....
الان دلم حال اون شب رو میخواد فقط.....

پ.ن: شما پایتخت نشین ها چجور با آژانس اینور اونور میرید؟؟؟ بنده سرویس شدممم از پول آژانس...کاش همه جاها مترو داشت...:(


پ.ن2: وقتی رفتم نماینده ماسیمو دوتی و بعد از خرید  ریـــــ*د*م  روی صاحبش دلم خنک شد... داشت به یکی راجب بچه شهرستانی ها حرف میزد....منم بعد از خرید رو کردم بهش و گفتم نمیدونم چند کلاس سواد دارید ، فقط برا اطلاع تون خواستم بگم شیراز شهرستان نیست ،مشهد و اصفهان و تبریز و بوشهر هم شهرستان نیست ، شما میتونید به ساوجبلاغ و رباط کریم و ملارد و قرچک و....اینا بگید شهرستان...اونایی که شما ازشون یاد میکنید شهر یا استان هستن دقیقا مثل تهران که یه استان هست...اصلا یکی از بهترین لحظه های سفر همین بود ....



پریشب رفتم کنسرت محمد علیزاده....از همین جا میخواممم داد بزنــــــــــــــــــم و بگم عاشقتـــــــــــــــــم علیزاده جان...مهربونی ، معرکه ای ....

 

دلم خیلی واستون تنگ بود....باور کنیــــــــــــــــــــد....خیلی

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت | 9:10 نویسنده | مادمازل |


اخ جون با گوشيم ميتونم بخونمتون فقط نظر نميدونم چرا نميشه بزارممم

+ تاریخ | جمعه یازدهم مهر 1393ساعت | 16:30 نویسنده | مادمازل |



خدا کنه سفر خوبی بشه...
حس  و جای لب تاپ بردن نیست ....
امیدوارم این یه هفته که خبری ازتون ندارممم اتفاق های خوبی ثبت کنییید :*

ببخشید جواب کامنت های پر مهرتون رو ندادمم...وقت نشد :(

+ تاریخ | پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت | 13:48 نویسنده | مادمازل |